نمی دانم از پس چشمانت چه چیز پیداست!؟

بگذار عظمت در نگاه تو باشد نه در آنچه به آن می‌نگری.

دقیقا یادم نمیاد کلاس چندم بودم که این جمله رو تو کتاب فارسیمون خوندم؟اما خوب یادمه که اونموقعه ها هرچی این جمله رو می خوندم هی می گفتم بابا ای ولا عجب حرفی زده این یارو، اسمش چی بود؟ آها یادم اومد: آندره ژید.

اونروزا گوشه‌ی کتاب دوستامون و یا تو دفتر خاطرات آخر سال براشون این جمله رو می نوشتیم و هی می‌خواستیم معنی اصلی این جمله رو به دیگری بفهمونیم اما خوب یادمه اونروزا همه معنی این جمله رو خوب یاد گرفته بودن.(احساس عقل کلی بهمون دست میداد هی می‌خواستیم بگیم ما بهتر از بقیه فهمیدیم!)

گذشت و گذشت تا رسیدیم به اینجا از اون روز تا حالا اونقدر عظمت تو چشمامون جمع کردیم که حالا هر وقت یه چیزی می‌بینیم، این قرنیه‌ی بدبخت باید با چه زاجراتی تصویرو بگیره و اونوقت شبکیه‌ی مادر مرده هم نمیدونه تصویر به این گندگی رو کجا پهن کنه تا مغز حضرات فرمون بده!

میدونی میخوام چی بگم؟

میخوام بگم که اگه اونروز معنی این جمله رو خوب فهمیدیم و هی زور میزدیم به بقیه هم معنیشو بفهمونیم اما حالا با گذشت زمان دقیقا به عکس معنای این جمله رسیدیم وقتی یه مسئله پیش میاد یا یه اتفاقی میفته اونقدر قضیه رو بزرگ میکنیم که تغییر چهره میده و هیچی ازش باقی نمی مونه جز چیزی اون چیزی که ما می خوایم.عادت کردیم چیزای بزرگ رو ببینیم چیزایی که یه پوسته ی رنگی و بزرگ دارند اما توخالیه تو خالی هستن.یه جای خوندم نوشته بود:

"ما همیشه صداهای بلند را می شنویم پررنگ ها را میبینیم  سختها را می خواهیم.غافل از اینکه خوبها آسان می آیند بی رنگ می مانند و بی صدا می روند."

وانیا نوشت: اونروزا چه آسون هر چیزی رو به کسی منتقل می کردیم اما حالا هرچی سعی می کنم یه مطلب رو به کسی بفهمونم دقیقا عکسش رو متوجه میشه یه مدت فکر می کردم مشکل از منه شاید من بد بیان می کنم اما می بینم نه دید هر نفر نسبت به یه قضیه ی ثابت که دوتا معنی بیشتر نداره (کوچیک یا بزرگ) متفاوته، درست مثه همون جمله‌ی ژید! در بهترین حالت هم حرفت رو درست متوجه میشن اما عکس العمل ها دقیقا برعکسه!

پی کتاب نوشت:کتاب این هفته "خاطرات روسپیان سودازده‌ی من" بقلم گابریل گارسیا مارکز هست، فکر کنم از اسم کتاب تم اون معلوم باشه و نیازی به توضیح نداره البته فضای داستان یکم متفاوته چون مارکز همیشه شما رو بین زندگی واقعی و رئیا قرار میده باید اثراشو بخونید تا متوجه بشید چی میگم.

بهترین پستی که تو این هفته خوندم:بازی عکسها کیامهر باستانی و تحلیل کوروش تمدن از همون بازی بود.

پی معرفی وبلاگی: اگه به خوندن داستانهای کوتاه و دنباله دار علاقه دارید برید اینجا.

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٩
تگ ها :

کتاب فروشی...

هنوز هم بوی سیگارش لابلای صفحات کتابی که برای آخرین بار به امانت گرفت جا مانده‌ست.×پشت پرده های حرمسرا× کتابی که دو شبه تمامش کرد .هر دو عاشق اینجور کتابها بودیم، کتابهای نایاب و حتی توقیفی همونهایی که براحتی نمیشه هر جایی پیدایشان کرد. صاحب صحافی ای بود بنام "وفا .

هر هفته یه کتاب جدید برام میاورد و قبلی رو تحویل می گرفت، بعضا کتابهای قدیمی که خودش صحافیشان می کرد. بوی کاغذ بوی چسب صحافی و بوی تند سیگارش و کاغذ روزنامه ای که جلد کتاب را مخفی میکرد هنوزهم بخاطر دارم هنوز هم دلم می گیرد.چه زود رفت – هیچ وقت نفهمیدم مرگ انتخاب خودش بود یا طبیعت!حتی نامه های کنار رختخوابش هم برایمان معلوم نکرد...-دیگر فرصت نکرد برایم کتاب بیاورد وهی هر روز اول وقت به اتاقم سرک بکشد و بپرسد چند صفحه خووندی؟ و وقتی جوابش رو دادم هی غر بزند که زود باش تنبل خانووم هنوز کلی کتاب مونده که نخوندیا. و من بق کنم و اونم از پشت  فرم بزرگ عینکش- از همان عینکهای قدیمی- نگاهم کند و بزند زیر خنده و برود پشت پنجره‌ی اتاقم و سیگارش را روشن کند.دلم برایش تنگ شده.    

                                                  

همیشه دوست داشتم یه کتابفروشی داشته باشم.یه کتابفروشی تو پیاده روی یه خیابون نسبتا آروم با یه پنجره‌ی سرتاسری مشرف به خیابون بدون ویترینی که بخاد جلو دید من و مردم رو بگیره من میخام خودم انتخاب کنم! یه جور همزاد پنداری  میخام خودم مشتری هامو انتخاب کنم یعنی یه وقتایی حس کنی الان این پسرک دیلاق یا اون خانومه باشال قهوه ای قصد ورود به کتابفروشی تورو دارن.

همیشه گذر از کنار کتابفروشی و توقف کنار پنجره اش یا حتی ورود به اون برام یه لذت خاصی داره، اینکه بین قفسه ها قدم بزنم و بدون اینکه حتی قصد خرید کتاب خاصی رو داشته باشم، یهو یه کتاب منو بطرف خودش بکشونه، برش دارم و ورق بزنم و بوی کاغذ آنچنان مستم کنه و بخرمش!

همیشه دوست داشتم کتابفروشیم سه ردیف قفسه‌ی چوبی کتاب داشته باشه قفسه های چوبی به رنگ قهوه ای نسبتا تیره از جنس چوب مرغوب یا چوب گردو، بوی چوب با بوی کاغذ باهم قاطی بشه و دسته کم خودمو که درست روبروی در ورودی پشت یه میز چوبی نشستم رو مست کنه- من بشخصه فقط یکبار این هوا و این حس رو تجربه کردم که بعدها زمانی که دوباره به اونجا سر زدم چیزی جز یه ویترین خاک گرفته و چند کتاب  کف مغازه‌ی خالی باقی نمونده بود! از اون روز اون هوا رو تو سینم حبس کردم!

کتابفروشی من باید خاص باشه من، میزم، لیوان سفید چایم، قفسه های چوبی، پنجره‌ی سرتاسری رو به خیابون و یک صندلی چوبی درست کنار میزم ، صندلی مخصوص یک هم صحبت چند دقیقه ای یا یک آدم خسته‌ ای که بی تعارف من برای لحظه ای هم که شده بر آن هبوط کند.نمیدانم چه در سرش میگذرد اما نگاه به چهره‌ اش حتی برای کوتاهترین زمان هم برایم یک دنیا فکر خواهد داشت.

شاید از بین تموم شغلهایی که همیشه برای آینده ی خودم متصور میشدم این یکی یعنی داشتن یک کتابفروشی برایم از بقیه جذابتره دوست دارم صاحب یک کتابفروشی باشم تا دکتر یا مهندس. متنوع ترین کاردنیا در یک فضای ثابت و کوچیک تو ثابتی مکانت هم ثابته اما افکارت در حال رشد و گشت زدن لابلای سطرهای کتابهایی ست که تمام اطرافت را محاصره کردست.

خوشایندترین کار دنیا برایم گشت و گذار در میان آرزوها و اهدافم است! من همیشه برای علایق و خواسته‌های درونیم احترام ویژه‌ای قایلم- خودشیفتگی یا خودخواهی هم شاید باشد-آرزوی داشتن کتابفروشی با یک نیم دیوار عکس سیاه و سفید از نویسندگان شاید محال و دور از امکان نباشد مکان خوبی خواهد بود برای نوشتن و فکر کردن و...

وانیا نوشت: قرار بود اون متن بالا رو تو قسمت آخر بنویسم اما دلم نیومد، بیشتر در موردش مینویسم چون برای حافظه‌ام تکرارش لذت بخش است.راستی در مورد اسم کتاب فروشی شاید رو شیشه اش بنویسم "با سکوتش حرف بزن".

پیشنهاد کتابی:حتما کتاب "چهره‌ی عریان زن عرب" بقلم دکتر نوال السعداوی رو بخونید.سعی میکنم هر پست یکی از کتابهایی که خوندم و واقعا قشنگ هستن رو براتون بذارم.

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٩
تگ ها : کتاب فروشی

نخود نخود هرکه رود خانه‌ی خود!

توی راه همش تو این فکر بودم که ، وقتی رسیدم خونه یه راست برم تو تختم و دراز بکشم، اونوقت چشمامو ببندم و با خیال راحت یه چرت بخوابم.

رسیدم، اول لباس عوض کردم بعدش یه راست رفتم تو تختم و پتو رو تا خرخره کشیدم رو سرم، مشغول وول خوردنای اولیه برا پیدا کردن بهترین پزیشن برا خواب بودم که یهو پام تو یه چاله ی نسبتا عمیق فرو رفت و تختم نالید!

چنان قز و قوزی کرد که دلم بحالش سوخت، آخه از کی اینطوری شده که من خبر ندارم! جز منکه کسی باهاش همبستر نیست خب پس چرا من اینقدر از همبسترم بی خبرم؟! از کسی که هرشب تا صبح باهم سر می‌کنیم، شاید بخاطر اضافه وزن اینروزها باشه و دیگه تحمل وزن منو نداره یا در کل دیگه تحمل منو نداره!؟

شایدم بخاطر این سفر چند روزه باشه و همبستری با تخت دیگه!!طفلی نتونسته این ننگ رو تحمل کنه، ننگ همبستری من با دیگری...

تو فکر بودم که دوباره پام فرورفت توی زخمش و بازم نالید بازم این کارو تکرار کردم اما چیزی از حرفاش نفهمیدم گاهی آدم اینقدر از نزدیکانش فاصله می‌گیره که دیگه حتی زبونشونم نمی‌فهمه.

خیلی خستم تحمل ناله هاشو ندارم هی روی اعصابم داره راه میره اونم با کفش پاشنه بلند یا بقول بچگی‌هام با کفش تاق تاقی.

پتو وبالشمو بغل کردم و اومدم پایین روی زمین کنار بخاری ولو شدم ، شاید دوباره ازم دلگیر بشه؟

اما مهم نیست من فعلا خسته‌م و خواب آلو اونم که نمی‌تونه بهم سرویس بده پس گ و ر ... فقط باید بخوابم.

وانیا نوشت: اینا رو گفتم به دو دلیل  یکی واسه همبسترم که دلم براش تنگ شده بود، یکی هم برا گاهی از روزهامون که از نزدیکامون اونقدر فاصله می‌گیریم جوری که میشیم دوتا غریبه و فاصله مون میشه قد دنیا. گاهی فقط خودمونو می‌بینیم و تا لحظه ای که بهم احتیاج داریم دستمون تو دسته همه بعدش نخود نخود هرکه رود خانه‌ی خود!

 پی سفر نوشت: دریای جنوب رو خیلی بیشتر از دریای شمال دوست دارم واقعا آبیه نه سبز!قدم زدن کنار ساحل و شکار موجهای کوچولو با دستم و فرو رفتن توی ماسه های نرم یه حسه خوبه که برام همیشه تازه ست و دوستش دارم و تجربه‌ش بعد از هزاربار بازم منو به وجد میاره. چرخ زدن بین درختهای یه جنگل آبی برام جالب بود.بازم برگشتم و مجبورم جورابای پشمی بپوشم هوا سرده بارون میاد با همون عطر همیشگی.

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٩
تگ ها :

دوست داشتن دلیل نمی خواهد.



من یاد گرفته ام ...

" دوست داشتن دلیل نمی خواهد ... "

ولی نمی دانم چرا ...

خیلی ها ...

و حتی خیلی های دیگر ...

می گویند :

"  این روز ها ...

دوست داشتن

دلیل می خواهد ...   "

و پشت یک سلام و لبخندی ساده ...

دنبال یک سلام و لبخندی پیچیده ...

دنبال  گودالی از تعفن می گردند ...

.

.

.

دیشب ...

که بغض کرده بودم ...

باز هم به خودم قول دادم ...

من  "  سلام  "  می گویم ...

و "   لبخند  "  می زنم  ...

و قسم می خورم ...

و می دانم ...

عشق  "  همین است ...

به همین ساده گی ...

وانیا نوشت:شاید این مطلب رو جایه دیگه خونده باشید اما برا من خیلی جالب و جذابه این متن رو یکی از دوستام برا ایمیل زده خواستم شما هم بخونید.(راستی قرار نیست اینجا تعطیل بشه فقط دیر به دیر اپ میشه)

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٩
تگ ها :

به یادتان هستم!؟

 

عجب روز گنگی بود!

همیشه و هرسال فکر میکنم روز تولدم باید خیلی خاص باشه، و یه اتفاق مهم برام بیفته.اما در کل حس خاصی نداشتم دچار یه بی حسی شده بودم.

دم غروب هم رفتم و برا خودم کادو خریدم یه بسته شکلات تلخ که همیشه تحت هر شرایطی بهم یه حسه خوب میده و چه حسه خوبی داشتم وقتی دیروز تو اون هوای سرد قدم زدم و چندتا تیکه شکلات خوردم ، تلخ ، مزه‌ی مورد علاقه‌ی من.

از دیروز هنوز کادو نگرفتم! البته بسته هایی قشنگ کوچیکی که توش پول بود برام میرسید یا حتی چند تا سکه، اما نمیدونم چرا از داشتنشون خوشحال نشدم، یه نفر گفت خیلی بی انصافی بالاخره بهت کادو دادن، بهت حق انتخاب دادن.اما نمیدونم چرا تو 25سالگی مثه بچه ها شدم، دلم میخواد برام وقت میذاشتن و برام هدیه می‌خریدن فقط همین، حتی یه بسته شکلات.

میخوام از امروز تصمیم هایی رو که گرفتم عملی تر کنم با برنامه تر عمل کنم برا همین شاید از این به بعد کمتر بیام اینجا البته به دو دلیل : اول اینکه این سیستم باید بره تا جاشو بده به یه سیستم جدید و من مجبورم از این به بعد از کافی نت بیام آپ کنم برا همین هفته ای یکبار بیشتر نمیتونم بیام(من از دست میدم تا بدست بیارم)

دوم هم اینکه میخوام درس بخونم و برا تصمیمی که گرفتم تلاش کنم.البته من اینجا رو بکل تعطیل نمیکنم فقط دیر به دیر میام و مطمین باشید که هر سری یکی از دلیل هایی که میرم نت و به اینجا سر می‌زنم شمایی هستید که منو می‌خونید تموم دوستای وانیا.

دیگه اینکه دارم میرم سفر،بنزینمون زده بالا میخوایم بریم سفر! شاید برا گذر از این روزها لازم باشه، اون نه روز شمارش معکوس و سردرگمی بسه، شاید با این سفر به حسه تازه بگیرم.

وانیا نوشت:حتما حتما میام به اینجا سر می‌زنم به دوستام هم سر میزنم، و چیزایی که تو ذهنم نقش میبنده و به درد اینجا می‌خوره رو یادداشت میکنم و آپ میکنم، دوستتون دارم.

به یادتان هستم!؟چند جور میشه این جمله رو خوند؟

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٤:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ دی ۱۳۸٩
تگ ها :

لحظه‌ی صفر.

نهم دیماه.

میگن هر کس دو تا من داره :

1.تصوری که هر فرد از خودش داره

2.برداشتی که دیگران از من دارند، چشم اندازی که هر کس با نگریستن به من پیش روش میبینه..

در چنین روزی بود که آن فاجعه‌ی مگو نازل شد!

تولدم مبارک.

امسال به خودم یه هدیه میدم و اونم رسیدن به من است!

با به حداقل رسوندن فاصله‌ی منی که هستم و منی که میخواهم بشوم.

شماهایی هم که منو میخونید می‌تونید بهم کمک کنید، بهم بگید چی پیش روتون هست وقتی بمن نگاه می کنید؟

این شمارش معکوسها بالاخره تموم شد و من به لحظه‌ی صفر رسیدم لحظه ای که متولد میشم  لحظه ای که زمان برای 25بار به اون می‌رسه و متوقف میشه تا من متولد بشم!

پ.نوشت:امسال روز تولدم با انقلاب سفید یا نمیدونم سالگرد مبارزه با فتنه یکی شده نمردیم مهم شدیم و به تقویم رسما اضافه میشیم!!! حداقل بخاطر روز تولدمون! روز تولدم غیر از این با شروع سال میلادی هم همراهه، اینم دوتا رخداد خوب دیگه چی میخوام؟

وانیا نوشت: ازهمه‌ی دوستام که از دیشب ستاد تبریک راه انداختند و هی تبریک میگن ممنون خوشحالم که هنوز بیادم هستین.تو این مدت خیلی سردر گم بودم و با شمارش معکوس هام همه رو گیج کردم، متاسفم.پیشاش پیش از تبریکا و هدایایی که برام میفرستین ممنونم.

تشکر ویژه از کیامهر عزیز بخاطر ایده‌ی جالبش در مورد روز تولد و پست تبریکی که گذاشته.

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ دی ۱۳۸٩
تگ ها :

8شمارش معکوس تا لحظه‌ی صفر!

هشتم دیماه.

گیجی هایم دارد سر و سامان میگیرد، انگار به چیزی نزدیک میشوم که هم دلم می خواهد هم نه!

چند وقت پیش دوستی برام این پیام رو فرستاد:

"پروانه‌ی من در تاری افتاده ست که عنکبوتش سیر است! نه می‌تواند پرواز کند نه می تواند بمیرد."

من اون روز نفهمیدم چی نوشته اما حالا خوب می‌فهمم، دیشب در جواب اون متن براش نوشتم: در برزخی گیر کرده‌ام که نه قیامتش فرا می‌رسد و نه دنیایش باز پسم میگیرد!

پیاده روی تو یه هوای سرد بهم چسبید اما سرفه مجال فکر کردن را نمی دهد هر بار که افکارمو جمع میکنم بازم همه رو بهم می ریزه ، همه چیز باهم قاطی می‌شه مثله این سطرها، این کلمات، تمام کلمات ذهنم بهم ریخته است....

وانیا نوشت:دیدن جنگ تن به تن دو انسان برایم خوشایند نیست، هیچکدام قصد آزار هم رو ندارن اما یکی غالب است و دیگری مغلوب و هر دو مجبور ، چه جدال نابرابری است اما توافق کرده اند بر این جنگ، پرداخت دستمزد به غالب در ازا زیبایی مغلوب و حتی تشکر برای اون همه درد علامت تعجب بزرگی میکاره وسط کله‌ی من،همیشه این قسمت از آرایشگاه زنونه برام کسل کننده است.

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸٩
تگ ها :

7شمارش معکوس تا لحظه‌ی صفر!

هفتم دیماه.

کله‌ی سحر از خواب پا میشی مثله یه آدمه متمدن میشینی پشت کامپیوترت و شروع به انجام عملیات بانکی میکنی که وسط کار سیستم بانک مورد نظر قاطی میکنه و هی تو رو میذاره سر کار و بالاخره هیچ اتفاقی نمیفته و مجبوری بری سراغ تلفنبانک و اونم بعد از شماره گیری شروع به پخش آهنگ رمانتیک تند میکنه و خودت باید خیلی عاقل باشی که دوباره شماره گیری نکنی و الا سرت چنان سوتی میکشه که انگار اصلا بانکی وجود نداره که این شمارش باشه.

برمیگردی سراغ کامپیوتر و وارد سایت آموزش و پرورش میشی تا بجای خواهرت تو یه آزمون اینترنتی شرکت کنی ولی خبری از آزمون نیست!!!!!!!!

تاریخ و ساعت ازمون کاملا مشخصه 8صبح سه شنبه و ساعت منم 8:4 رو نشون میده،این تاخیر رو میذارم به حساب اختلاف ساعت که تو ایران خیلی مرسومه و میرم دنبال کارم و چندبار دیگه سر میزنم تا ساعت 8:45 که به اندازه‌ی اختلاف زمانی دو کشور طول میکشه! و تازه حضرات یادشون میفته که امتحان هست و تا ساعت 9ملت وقت دارن شرکت کنن! با مهارت تموم شروع کردم به جواب دادن به 10تا سوال روانشناسی که کلی اصطلاح قلمبه سلمبه داشت و منم هیچی حالیم نمیشد شانسکی سوالا رو جواب دادم و از اونجاییکه من شانس زیادی دارم رفتم سراغ نمره‌ی امتحان و دیدم تنها یه سوال رو درست جواب دادم و 9تاش غلطه!

بعد اون همه اتفاق با یه آرامش خیلی خاص از خونه اومدم بیرون و رفتم به دنبال سومین پل ارتباط بانکی یعنی عابربانک و از اونجایی که همیشه این عابربانک سر کوچه در حال پوزش و عذر خواهیه وقتی از دور دیدم سرش خلوت جلو نرفتم تا بیشتر خجالت نکشه راهمو کج کردم به طرف شعبه‌ی اصلی، وارد شدم با اعتماد به نفس دکمه‌ی درخواست نوبت رو زدم، دستگاه در کمال خستگی یه کاغذ مچاله رو تف کرد بیرون، برش داشتم اونقدر کمرنگ بود که باید می چسبوندی رو قرنیه چشمت تا شبکیه یه خاکی تو سرش بریزه!

شماره‌ی482. عدد تابلو هم 149! وای یعنی الان چیزی حدود 250نفر باید تو نوبت باشن اما 20یا 30 نفر بیشتر اونجا نبودن از صبحبتای نگهبان معلوم بود ملت زنبیل گذاشتن رفتن ددر.

زنبیل گذاشتم زدم بیرون و ویترین مغازه ها رو نگاه میکردم که رسیدم به یه بقالی قدیمی، صاحبش برام خیلی آشنا اومد، فکر کردم کجا دیدمش که یهو یه پسر بچه پرید تو مغازه و یه پفک خواست یادم افتاد، این همون حسن آقاست، همونی که هر روز ازش بیسکویت می‌خریدم 19سال پیش.

پیچیدم تو کوچه‌ی باریک بغلی و تا ته کوچه رفتم اما اثری از مهد نبود. همون مهدی که  یه تابلو سفید داشت که روش یه گل لاله قرمز با برگهای سبز بود، مامان می‌گفت نوشته"کودکستان لاله".

یکم همونجا کنار دیوار ایستادم، دختر بچه‌ی خجالتی هنوز تو ذهنم نقش می‌بنده، دختر کوچولویی که جواب همه‌ی معما ها و چیستانهای معلمشو بلده اما تو گوش همکلاسیش میگه و اونم بلند جواب میده و همه براش دست میزنن.دختر بچه ‌ای که پسر پشت سرش عادت داره موهاشو از پشت بکشه اما اون چیزی نگه!

دختری که تو اون کلاس یه دوست خیلی خوب داشت،سجاد،پسر کوچولویی که همیشه لیمویی می‌پوشید و از آخرین باری که آبله مرغون گرفت دیگه مهد نیومد و دیگه هیچ کس اونو ندید.

موبایل زنگ خورد مجبورم میکنه خاطره ها رو همینجا رها کنم و سریع تاکسی بگیرمو برم، بدون اینکه با حسن آقا حرف بزنم ، یا برگردم بانک.

پیشنهاد: وب لوگ  رو بخونید مطالب جالب نوشته این اواخر خوندنش خالی از لطف نیست.

 

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٧:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ دی ۱۳۸٩
تگ ها :

6شمارش معکوس تا لحظه‌ی صفر!

ششم دیماه.

حوصله م سر می‌رود از گیج از زدن ها از بیهودگی ها از تنهایی.

کمی بهترم، مثه همیشه وقتی کمی مریض میشم و پشت بند اون کسل، حوصله‌ی هیچ چیز رو ندارم حتی خودم از خونه میام بیرون کمی راه برم، هوا سرده و من عاشق این سردی‌ام ، سرمایی که زیر پوستم می‌خزه و مجبورم میکنه دستامو تو جیبم بکنم و تندتند راه برم. کوچه رو به سرعت رد می کنم اما به اولین فرعی که می‌رسم انگار فضا بیش از اینها آشناست و یکی منو هل میده داخل کوچه.

گذر از کوچه بیادم می‌ندازه که، اینجا جایی نیست مگر قدمگاه کودکی های من، با حتی نوجوانیم.اینجا فرعی 10 منو به اولین مدرسه‌ م می‌رسونه.

جلوی مدرسه که رسیدم از تغییر اسمش اصلا خوشم نیومد "مدرسه ‌ی ابتدایی شاهد" اسم مدرسه‌ی من "دبستان پروین اعتصامی "بود خیلی ساده نوشته بودند با همان خطوط قدیمی و سفید روی یک تابلوی آبی یادم میاد کلاس اولی که بودم آروم و قرار نداشتم تا بتونم این تابلو رو بخونم و سالها بعد هم هر روز اول با ذوق نوشته‌ی رو تابلو رو میخوندم بعد وارد میشد و حتی همین الان!

در باز بود رفتم تو، به دور از هیاهویه بچه ها روی سکوی ورودی مدرسه کنار آبخوری نشستم فقط صدای  بچه هایی میومد که داشتن با معلمشون درس رو تکرار میکردن، چه خوش بودیم ، آزاد و رها. بابا آب داد، آن مرد آمد.

و چقدر ناراحت میشدیم انگار غم عالمو میریختن تو دلمون وقتی تو این موقع از سال بخاطر سردی هوا یا برف اومدن نمیذاشتن تو حیاط بریم برا ورزش و ذوق اون روز با لباس ورزشی بر تنمون یخ میزد و مجبور بودیم باز هم تکرار کنیم بابا آب داد اما اینبار بدون شوق و ذوق و فقط از روی اجبار، اما بچه های حالا به همین حیاط که روزی برا ما حسرت بود نیگا هم نمی‌ندازند و فقط میرن سالن ورزشی!

دختر بچه‌ای رو دیدم با لباس صورتی که منو برد به خیلی سال پیش همون روزا که مجبور بودم مانتو شلوار خاکستری تبره بپوشم با مقنعه‌ی طوسی روشن، و چه سنگین بود این رنگ برا بچه‌ی کوچیک و سبکبالی که تازه میخواست کم کم بزرگ شه و بچگی کنه و بزرگ بشه، نه یکدفه و با این تغییر رنگ!

با صدایه زنگ از جا بلند شدم و تموم خاطرات اون دختر کوچولو با چکمه هایه چرم مشکی که همه بهش حسودی میکردنو رها کردم و زدم بیرون.

کجا برم؟ روبروم تابلوی یه مدرسه‌ی دیگه است راهنمایی شهید ...کاری با اسمش ندارم این تغییر ناهما باب شده، وارد که شدم ذهنمو درگیر کلاسها نکردم یکراست رفتم به زمین بازی همونجا که با بچه ها بسکتبال رو یاد گرفتم و شدم ،بهترین بازیکن میدون وهمیشه من یارکشی رو اول شروع می‌کردم و بقیه حسادت.البته زیاد نتونستم دووم بیارم و از سال بعد که مجبور شدم با دندونای سیم کشی برم سرکلاس حیاط بازی هم شد برام یه آرزو یا بهتر بگم عقده و اتاق پینگ پنگ، توپش وصداش شد مایه‌ی عذاب من و من که همیشه عاشق تو بسکتبال بودم محکوم شدم به توپ تخم مدغی کوچیکی که هرهفته مجبور بودم یکی بخرم و برم مدرسه چون با حرص بازی میکردم یا می‌شکست یا تو گوشه و کنار اتاق گم میشد و این میشد خاتمه‌ی بازی و منو فراری میداد از اجبار! تا سالها من یا تنیس بازی میکردم یا بدمینتون و فقط صدای توپ نارنجی بزرگ مدرسه رو می‌شنیدم، و یه ترس بزرگ که نکنه توپ بخوره تو دهنم و... هنوزم بخاطر اون ارتودنسی لعنتی از توپ بسکتبال می‌ترسم.

از اونجا هم اومدم بیرون بعد از این همه دلتنگی  یه  دو باسرعت درست از بالای سراشیبی دم مدرسه حسمو عوض کرد درست مثه بچگی‌هام.

 

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩
تگ ها :

5شمارش معکوس تا لحظه‌صفر!

پنجم دیماه.

بر این سردرگمی اینروزها حمله ناگهانی ویروسها روهم اضافه کنید.

دیروز تو مطب دکتر کم مونده بود با یه مریضه دعوام بشه،یه کلمه پرسید شمارتون چنده که دادم دمش با اینکه فقط کافی بود کاغذ نوبتمو بگیرم جلوش تا خ ف ه بشه همین.

امروز زیاد دل و دماغ نداشتم همش تو تختم بودم یا از شدت لرز میرفتم زیر پتو یا از شدت گرما میرفتم تو هال یه چرخ میزدم و هر جا که میشد یه لحظه مکث می‌کردمو به این فکر می‌کردم که تو این خونه که از بچگی توش بودم چی بر من گذشته؟

تو هر قسمتی که می‌ایستادم به این فکر میکردم که من چندبار از اینجا رد شدم هربار خوشحال بودم یا ناراحت؟راضی بودم یا ناراضی...

بعد یه گوشه ای آروم میشینم و تکیه میدم به ستون و طبق عادت همیشگی مثه خیلی از وقتها که کلافم شروع میکنم به کندن پوست لبم و از سوزشش لذت میبرم، اونقدر میکنم تا خون و طعم ترشش منو به خودم میاره.(همیشه بنظرم طعم خون ترشه!)

وانیا نوشت:دیروز برا نگه داشتن چیزی که خیلی ها دارن تصمیم به دروغ گرفتم اما آخر سر اتفاقی نیفتاد تا دروغ بگم و خوشحالم اون چیز برا من مهمه خیلی مهم چیزیه که مطمینم همه شما دارین همهتون شک ندارم.

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٧:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ دی ۱۳۸٩
تگ ها :

4شمارش معکوس تا لحظه‌ی صفر!

 

چهارم دیماه.

امروز هیچ حسی ندارم، و این بدترین حسه دنیاست.

امروز‌ رفتم نشستم وسط هال درست روی گل قالی مامان یه طرفم و بابا هم طرفه دیگه نشسته.

البته اینروزا دوتییشون به رفتارای ضد نقیض ته تغارشون عادت کردن و زیاد بهم توجه نمیکنن و به حال خودم رهام کردن.

هی نیگاشون می‌کنم و به شباهتهامون فکر می‌کنم موهایه لخت خرمایی م مثه مامانه هرچند الان بعده اینهمه سال موهایه مامان نقره ای شده اما عکسها همینو نشون میدن و بقیه‌ی چهرم شبیه باباست.

البته هردوشون یه شانس بزرگ دارن و اونم اینکه اگه دختر کوچولوش گم بشه بین هزارتا براشون قابل تشخیصه و اونم به دو دلیل یکی از روی نشونه قرمزی که درست بینه دوتا ابروشه و اگه بذارنش تو آفتاب اون نشون داد میزنه که این آدم کیه!

و نشونه‌ی دیگه هم دوتا خال در امتداد هم روی دست چپم.

هی نیگا به مامان میندازم هی به بابا نیگا میکنم!

بازم دارم نیگاشون می‌کنم رفتارم شبیه هیچ کدومشون نیست! ولی تو کل فامیل که میگردم می‌بینم به بعضیا خیلی شباهت دارم!

مثلا از بین دو تا دایی هام شبیه هردوشون هستم، مثه اونا کاملا بی تفاوتم به اطرافم و برام فرقی نداره که کجا باشم، دور یا نزدیک، با شرایط زود کنار میام!

از نظر بیخیالی و دلداربودن و اینکه تو هیچ کاری عجله نمی‌کنم شبیه عمو کوچیکم.و همه می‌دونن که زبون درازیم یا مودبانه ترش حاضر جوابیم به عمه بزرگه شبیه تره.

پ.نوشت: بخاطر این روزانه نویسی هام معذرت میخوام اما اگه برا هیچ کس مفهومی نداره برا خودم خیلی مهمه که بنویسم تا ساله دیگه این موقع بدونم چی بر من گذشته.

وانیا نوشت:میگم شبیه مامان بابا نیستم چون نه میتونم مثه مامان اونقدر صبور باشم یا مثه بابا اونقدر نگران برا دیگران.

 

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ دی ۱۳۸٩
تگ ها :

3شمارش معکوس تا لحظه‌ی صفر!

سوم دیماه.

امروز کارم از گیجی گذشته،بقول مامان  دیوونه شدم!

امروز رفتم قبرستون!؟

قبرستونٰ رفتیم یه سری به مرده های بیچاره بزنیم، همه آروم خوابیده بودن.همینطور که داشتم از رو قبرا رد میشدم و قدم میزدم یه لحظه فکر کردم چه حسی ممکنه بخودم دست بده اون زمانیکه من اون پایینم و یکی دیگه این بالا داره رو قبرم بی تفاوت راه میره؟؟

اون لحظه ای که دیگه تو نیستی، بقوله قدیمی ها دستت از دنیا کوتاه ست، اما من وقتی مردم اگه یکی اومدم رو قبرم قدم زنی آنچنان حالشو میگیرم که دیگه هوس قدم زدن به سرش نزنه!

همینطور که داشتم قدم میزدم رسیدم به یه قبر آماده‌ی دفن و سرمو دولا کردم و یه نگاهی انداختم اون تو، بعدش هوس کردم یه سر برم اون تو ببینم چه خبره!

همچین که اومدم پامو بذارم جلو برم تو قبر، یه نفر از پشت سر چنان دادی سرم کشید که کم مونده بود از ترس پرت شم تو قبر و برا همیشه همونجا بخوابم. بسختی خودمو کنترل کردم و برگشتم پشته سرم دیدم یه یارو با یه کلنگ وایساده و میگه: چیکار به قبر مردم داری بیا اینوربچه تا هرچی خاک بالا کردمو دوباره نریختی تو قبر!

بچه! حرصم گرفت گفتم میخوام ببینم اون تو چه خبره؟

مرده زد زیر خنده و گفت: عجله نکن نوبتت میشه اینقدر میای این تو میخوابی تا بفهمی این تو چه خبره!

با صدایه جیغ و داد و لا الله الا الله ملت یهو پرید یه کنار و داد زد گفت برو دیگه تا زیر دست و پا له ت نکردن.

اومدم اینطرفتر وایسادم و رفتم تو فکر ، فکر کردم به روزی که میمیرم، اون روزی که همه میان اینجا با ناراحتی دفنم میکنن تو یکی از همین چاله ها و بعد از کلی نمایش غم انگیز ولم میکنن به امان خدا میرن، به همین راحتی!

پ.نوشت1: امروز خیلی دنبال یه جا برا قبرم گشتم حتی دنبال مدل سنگ قبرم، اینقدر دور خودم چرخیدم تا مامان بابا کلافه شدن.

شعر قبر وانیا: ای جهان اینجا جهانی خفته است//زیر این خاک، آسمانی خفته است .

پ.نوشت2:حمایت من هنوز از جوگیریات ادامه داره برا اطلاع بیشتر به پست قبل مراجعه کنید.

 

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ دی ۱۳۸٩
تگ ها :

شمارش معکوس تا لحظه‌ی صفر!

 

دوم دیماه.

امروز بازم دارم گیج میزنم!

از صبح شاید بیشتر از ده بار رفتم جلو آینه قدی کنار در ورودی و هی خودمو برانداز میکنم- آخه من با این قد و قواره چطوری اون تو جا شدم؟! هی یه نیگا می‌ندازم به خودم یه نیگا به مامان و بازم میرم تو فکر.

آخرشم میرم دستشو میگیرم به زور می‌کشونمش وسط هال و متر خیاطی‌شو میدم دستش تا قدمو اندازه بزنه،165سانتی متر!

چه شری بپا کردم وقتی فهمیدم دو سانت از قدم آب رفته!

از سه ساله پیش تا حالا چی برسرم گذشته که اینجور شدم؟ از بس زندگی سخت شده و هی می کوبه تو سر من . منم بی جنبه هی آب میرم.

بخاطر بیکاری و خونه نشینی هم 3کیلو چاق تر شدم.

دوباره میرم سراغ مامان، و از قد و وزنم موقع تولد سوال میکنم.میگه ../3 با استخون و 50سانت قد.

بازم می‌رم جلو آینه، چقدر فرق کردم تو این سالها.117سانت قد کشیدم(البته اون 2سانت آب رفتنو قبول ندارم) و 50کیلو هم سنگین تر شدم.

بازم میون این عدد و رقم ها گیج شدم! اصلا چه نفعی داره این حساب و کتابا؟

پ.نوشت:یکم منو تحمل کنید تو اینروزا. مامان و بابا که دیگه عادت کردن به این رفتارای عجیب غریب ته تغاریشون.

حمایت نوشت:وب گپ یه انتخابات راه انداخته، وانیا هم از دوستاش تو ادامه مطلب حمایت میکنه،حتما بخونیدش.

این انتخابات از 12 امشب تو وب گپ شروع میشه و تا 48 ساعت ادامه داره همه چیزو وحید خودش اونجا توضیح داده.


 

ادامه مطلب   
نویسنده : وانیا ; ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ دی ۱۳۸٩
تگ ها :

شمارش معکوس تا لحظه‌ی صفر!

اول دیماه.

هرسال تو این موقع از سال خیلی کلافه ام، دلگیرم، دلگیر از پاییز که چه زود تموم شد تو این روزها انگار دارم به روزهایه آخر عمرم نزدیکتر میشم.

بی حوصله تر و بدخلق تر از روزهای گذشته ام، به زمین و زمان معترضم، زورم به هرکی و هرچی نرسه یقه‌ی این گنده بکی رو می‌چسبم که گوشه ی اتاق لمیده همین خرسی که هم قد خودمه.

دست خودم نیست هرسال شب یلدا سعی میکنم خوب بخوابم تا فردا با انرژی بیشتر برای یک جنگ آماده شم میخوام با خودم بجنگم تو همین چندروز باقیمونده، امروز اول دیماه سال 89همه جا جار میزنند امروز اولین روز زمستانه و این برام معنایی جز شروع شمارش معکوس پایان عمرم نیست،رسیدن به نقطه ی صفر!جاییکه از اونجا به بعد یا پایان من خواهد بود یا آغاز دیگه‌ای برا مسخ شده‌ای که این روزها عشقش اینه که بچپه تو خونه و هی فکر کنه فکر کنه...

گذشته ها رو سخت بخاطر میارم، همیشه فکر میکردم بی تفاوت بودن نسبت به آدمها و جریان زندگی لذت بخش ترین کار دنیاست اما امروز سرزنش اطرفیان دیوونم میکنه که چرا حتی نزدیک ترین اتفاق به امروز رو از یاد بردم؟!

اینروزها بین گذشته و حال و آینده م گیج و مبهوت در گذرم، لحظه ای در پشت سر لحظه ای در پیش رو منو فرا می‌خونه.لحظه ای بخودم می‌آیم که دیگر اکنونی وجود نداره.

گمشده ام، به همین راحتی خودمو گم کردم.

گمشده ام را کی پیدا می‌کنم؟نمی دونم.

شاید چند روز دیگر متولد بشود.مثله تمام بچه های تازه متولد شده، پشمالو و قرمز با چشمانی سیاه که بزور باز و بسته میشوند.

و چه متنفرم از طفل تازه متولد شده به هیچ چیز شباهت ندارد، حتی به عاملان نطفه اش!

نمی خوام این روزها طعم تلخ مرگ رو بچشم- تلاش برای زنده موندن برای تولدی دوباره – برای گذر از این لحظه و بیرون جستن از رحم زنی که درد میکشه. دلش میخواد هرچه زودتر از شرش خلاص بشه، بدترین لحظه‌ی عمرش رو تجربه میکنه.

زمان صفر، طفل متولد شد، زن دیگر نه درد دارد نه متنفر است نه خوشحال! تکه گوشتی انسان نما را بزور در اغوشش هل میدهند، هنوز هم نمیداند این موجود متعلق به کیست!

هشیار که شد می‌گویند تمام رنج وغمش را فراموش می‌کند و با تمام وجود عاشق همان تکه گوشت میشود و می شود تمام دنیاییش....

پ.نوشت:اینروزها را برای خودم می‌نویسم هر آنچه بر من می گذرد، برای فردای حافظه ام می نویسم تا یادم بماند چه بر من گذشت.برای همه‌ی ما زمانی پیش خواهد اومد که در یه جا راکد بمونیم و ذهنمون خالی بشه، می‌خوام این روزها رو ثبت کنم.

 

 

 

 

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ دی ۱۳۸٩