یکی ازون بعد ازظهرهای حال خوب کن!

نمیدونم ساعت چنده فکر کنم 1یا 1.30نیمه شب باشه که بسرم میزنه زنگ بزنم به الی و باهاش قرار بذارم تا بریم بیرون وقت بیرون رفتن که میرسه هی خودمو لعن و نفرین میکنم که چرا قرار گذاشتم منی که حوصله‌ی خودمم ندارم چه برسه به الی پر هیاهو...به مغزم اجازه ی فرماندهی و دخالت بیشتر رو نمیدم...رژلب صورتی براق...پالتو...شال گردن...رهایی در کوچه ها قاطی شدن با هیاهو و ازدحام جمعیت در حال گریز...طبق معمول الی بازهم بدقولی میکنه و چهارش شد 4:30 اما از دستش عصبی نشدم کنار خیابون منتظرش موندم و هی زل زدم به ساعت و مردم و شتاب این روزها ، این لحظه ها...

بالاخره اومد شروع کردیم به حرف زدن از هر دری، و حواسمونو جم کردیم به زندگی دیگران و جریان زندگی خودمونو فراموش کردیم!هوا بقدری سرد بود که با دیدن اولین کافه هرچند ناآشنا بود پریدیم تو..گرمای کافه که خورد بصورتمون هردو خندیدیم اما بوی قهوه کم کم غالب شد و سرم شروع کرد به گیج رفتن...خودمو مشغول اطرافم کردم تا حواسم پرت باشه و قهوه گیجترم نکنه...نمیدونم چرا منی که عاشق تلخ هستم با خوردن و بوییدن این تلخ تلخ از خود بی خود میشم...

الی بازم افکارم را برهم میزنه، چی میخوری؟چرا جواب نمیدی؟بستنی....منو یاد زمستونای گذشته میندازه...حسهای متفاوت...سردی هوا،گرمای عشق و سردی بستنی را که مخلوط کنی میشه بهترین حس متضاد دنیا...میخام بستنی بخورم!شکلاتی...مثه همیشه...الی هم چاره‌ای جز همراهی باهام نداره....با وجود گلودردم بازهم سردی بستنی میچسبه...با وجودی دوباره یخ زده از کافه میزنم بیرون و بیشتر یخ میزنیم...توی خودمون جم میشویم و گوله میریم سمت آموزشگاه الی.. ساختمان قدیمی با چندتا درخت بزرگ قدیمی و کلاسهای قدیمیتر، درهای چوبی، تصاویر موسیقیدانهای بزرگ و صاحب نام گذشته و سازهای جورواجور...فضا رو برای یه آموزشگاه موسیقی قابل باورتر میکنه... صدای دف قویتر از بقیه‌ی صداهاست...دیر کرده ایم... شاگرد الی کلافه تر لبخندمونو پاسخ میده...سرکلاس بین این نتهای غریب( دو.. ره.. می.. فا.. سو... لا.. سی..) ذهنم گیر میکند و صدای ساز دهنی و چهره‌ی الی با مژه های بلندش...یاد غمهاش میفتم و اینکه چطور با تک تکشون کنار اومد...شاگردش بدجوری نمی فهمه طوری که منو کلافه میکنه و تشویق برا بیرون زدن از کلاس و قدم زدن در حیاط قدیمی آموزشگاه دور حوض بزرگ و گوش دادن به موسیقی های درهم و برهم که هی قطع و وصل میشه و بریده بریده گوشمو قلقلک میده. بعد از کلاس...افشین برامون یک آهنگ درست و درمون و کامل زد صدای ویلون...و اشکی که بی دلیل در چشمانم حلقه میزنه...و هنوز به گونه نرسیده که آهنگ تموم میشه و الی شروع میکنه به فلوت زدن...دیگه اشکم واسه من ناز میکنه...متن کاملش یادم نیست اما آهنگ الی همین بود...حوصله ی بیشتر موندن رو ندارم هرچند حالو هوام خیلی بهتره و ته دلم صافه صافه...اما باید برم...الی رو بوسیدم و اومدم بیرون..همه‌ی حسهام باهم قاطی شدن...هیچ حسی غالب نیست...احساس سبکی و آرامشی که نمیدونم مربوط به کدوم ثانیه یا لحظه‌ی امروزه تا خونه با سردی هوا باهام قدم میزنه.....

وانیا نوشت:یکی ازون بعدازظهرهای حال خوب کن بود،کافه دبش هم با اون فضای کوچیک و آرومش جای خوبی بود اما نه بخوبیه فضای آموزشگاه با اون همه صدای درهم و برهم! سفر خوبی بود بیشتر در موردش بسشتر خواهم نوشت.

کتاب پیشنهادی:کافه پیانو بقلم فرهاد جعفری،فارغ از تموم بحثها و حاشیه های ریز و درشت در مورد خود نویسنده کتاب خوبیست.  

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٧:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٩
تگ ها : روزانه

مسافرت

عکس رو ی تو چو در آینه جام افتاد

عارف از خنده می در طمع خام افتاد

بازم دارم میرم سفر اینبار میرم مشهد.فکر کنم این چهارمین باری باشه که امسال میرم سفر؛مسافرت با قطار رو اصلا دوست ندارم اونم برا یه سفر طولانی البته فقط بعضی از قسمتهاش... اگه خدا خواست و برگشتم میام و پرانرژی تر مینویسم، اگرم نه که شوما رو بخیر ما رو بسلومت!

وانیا نوشت: برا همه دعا میکنم البته  دعاهای خصوصی و ویژه هم پذیرفته میشه!!!!!نیشخندشیطاننیشخندنیشخنداز خود راضینیشخنددر مورده شعر بالا هم بگم که حافظة دیگه گاهی آدمو بدجور میپیچونه!

این پست الهه بانو یه حسه خاصی داره پیشنهاد میکنم حتما بخونیدش.

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٩
تگ ها : روزانه

من و عید...

عید عید عید ....

تنها چیزی که که بعد شنیدن این کلمه میاد تو ذهنم خاطره های بچیگیهامه همونی که همه دارنش اما ماله من کم کم داره کمرنگ و کمرنگتر میشه نمیدونم حافظه‌م چش شده چرا داره روز به روز تحلیل میره و خیلی از چیزا رو داره با گذشت زمان گم و گور میکنه یه جایی که من نمیدونم کجاست!

من، عید ، ماهی قرمز که همیشه مسوول مرگش بودم! شاید ماهی قرمزای کوچولو هم چوب همین حافظه‌ی درب و داغونمو خوردن شاید..الان چندین ساله که سفره هفت سین خونمون ماهی گلی نداره...

من عید و لباس نو، امسال برا خرید رفتم اما هیچ دلیلی برا خرید نداشتم یا از دست دادمش هنوزم کفش ورنی زردایی که مال 5سالگیمه مامان نگه داشته به اضافه‌ی تموم لباسای زمان بچگیهامون...

من عید و خونه تکونی، امسال بدجوری با پدر جان سر تمیز کردن اتاقم درگیر بودم...تحول و تنوع رو خیلی دوست دارم، کل چیدمان اتاق رو بردم زیر سوال و هی هل دادم هل دادم تا بالاخره یه چیزی از آب در اومد، بعد کلی بحث با ابوی گرامی مجبور شدم عکس فریدون فروغی با اون شعر قشنگ "من نیازم تو رو هر روز دیدنه از لبت دوست دارم شنیدنه" و اون کاپشن چرمی و اون یقه باز و سیبل مردونه ی دهه شصتی و عکس ولادیمر مایاکوفسکی و.... بقیه رو از دیوار بکنم و فقط عکس شریعتی رو داشته باشم از کل عروسکای اتاقم دو تا نایلون بزرگ فاکتور گرفتم و، ساعت دیواری رو هم مثه همیشه فقط دستمال کشیدم و غبار زمان رو ازش گرفتم نمیدونم چند ساله که باتریشو عوض نکردم نمیدونم چندمین عیدیه که ساعت هنوزم 1:30 رو نشون میده صبح یا شب؟ در کل شد یه اتاق جم و جور و بزرگونه!

 من و عید و لحظه‌ی سال تحویل که ذهنم تو اون لحظه خالیه خالی میشه و زمان برام متوقف و در کل ذهنم منجمد میشه و میشه عینهو این مرغای منجمد بزریلی همون قد کوچیک و سفت...

وانیا نوشت: امسال میخام فقط برا یه نفر دعا کنم اونم مامان بزرگمه که امسال میشه سی و دومین سال دوری و بیخبری از پسرش، پسری که آدمای زیادی تو این جدایی و دوری از خونوادش نقش داشتن ...الان نمیدونم کجاست زنده‌س یا مرده! هرچند منکه ندیدمش و اصلا احساسی هم بهش ندارم فقط امیدوارم امسال آخرین سال دوری باشه.

کتاب پیشنهادی: سلن دختر کلئوپاترا بقلم میشل موران...رمان تاریخی سرگذشت ملکه‌ی مصری هست.خودم اینروزا بیشتر از قبل حافظ میخونم.

بهترین پستی که خوندم:این پست عبدالکورش عزیز که اسم وبلاگش پتک هست بنظرم همه‌ی مطالبش قوی و قابل تامله و فکر شده مینویسه اما این یکی پستش  رو خیلی دوست داشتم.

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٩
تگ ها : روزانه

لبو داغ داغ...

امروز کمی آرومتر قدم میزدم نه مثله همیشه شتابزده و در حال گریز!امروز از اون روزایی بود که بین سردی هوا و احساساتم گره خوردم و یهو هوس یه خوراکی گرم کردم داشتم بهش فکر میکردم که یهو نگام روی گاری گوشه خیابون جا خوش کرد کمی رفتم جلوتر و درست روبروش وایسادم و زل زدم به لبوهای روی سینی و بخارایی که ازش بلند میشد، هوس کردم بخرم ولی طبق معلوم با خودم درگیر شدم و دودل برا خرید از یه دست فروش تا اومدم به خودم بجمبم، یارو گفت چندتا ظرف بدم؟ گفتم با منی؟ گفت خب مگه غیره تو کسی اینجا وایساده؟دور و برمو نیگا کردم دیدم راست میگه بنده خدا اونجور که من زل زدم به اون لبوها هرکی ندونه فکر میکنه تا حالا ندیدم و نخوردم! با اکراه یه ظرف لبوی داغ خریدم و همونجور که به بخارش و رنگ سرخش نیگا میکردم رفتم تو ایستگاه اتوبوس نشستم و مثه همیشه که بعد هر خریدی تازه یادم میفته که نیازم چی بوده که خریدم؟ داشتم با خودم کشتی میگرفتم که...یهو یکی از پشت سر گفت خانوم دستمال نمیخای؟ برگشتم شمت صدا و دیدم یکی از این بچه دست فروشاست  انگار چشاشو دوخته بودن به دست من... بهش گفتم لبو دوست داری؟ سرشو تکون داد اما چیزی نگفت ظرفو گرفتم طرفش، گفتم بگیر...گفت :پس خودت چی؟چرا نمیخوری؟ مگه دوست نداری؟گفتم اگه بخای همین جور سوال بپرسی یخ میکنه و دیگه نمیشه بخوریا...دستمو بردم جلوتر...که بازم بی موقع تلفنم زنگ خورد... اصلن متوجه نشدم کی ظرفو گرفته و رفته از جام بلند شدم تا برم که زن بغل دستیم گفت خانوم دستمالتون و یه دستمال جیبی از رو صندلی بلند کرد و داد دستم !!!!!عرض خیابونو که رد شدم به طرف صدای خنده برگشتم... دیدم 3نفری(یه دختر کوچولو با دوتا پسر) نشستن دورهم و دارن زبونای قرمزشونو بهم نشون میدن و بلند بلند  میخندن میخندن.همینجور که عقب عقب راه میرفتم منم خندیدم... خندیدم...

وانیا نوشت:چقدر حسه خوبی به آدم اینجور موقه ها دست میده تا شب حالم خیلی خوب بود فقط برا همون خنده ها.جاتون خالی شبم بابا هندونه خریده بود!هندونه‌ی تگری...هوا هم سرد... خیلی چسبید.

کتاب پیشنهادی: امینه بقلم مسعود بهنود شرحی بر گذشته‌ی امینه زن قجری و مادر بزرگ آقا محمد خان قاجار.

پی معرفی وبلاگی:نیازی به معرفی من نیست حتما خیلیهاتون میخونیدش منظورم وبلاگ  ساناز زارع ثانی عزیز بنام تردستی حروف محدود هست.

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٩
تگ ها : روزانه

کمی بی منطق...

 

کلاغها گرچه سیاهند و آوازشان خوش نیست، اما آنقدر باوفایند که شاخه های خشک درختان را در فصل سرد زمستان تنها نمیگذارند.

هر روز صبح وقتی میرم تو حیاط به اولین چیزی که چشمم میفته درخت کاج همسایه‌ی روبروییه نمیدونم چند سالشه اما از وقتی یادم میاد اون بالاست، سرشو گرفته بالا و از پشت اون همه دیوارای بلند میتونه همه جا رو ببینه. گاهی وقتا بهش حسودیم میشه چون از همه‌ی ما بلندتر و بزرگتره و به آسمون نزدیکتره!تازه کلی دوست خوب داره مثلا همین جناب کلاغ که خونه‌ش اونجاست و گاهیم میاد تو حیاط ما و روی آنتن میشینه و شروع میکنه به خوندن.خودش خوب میدونه که من عاشق این صداهای گنگ و شیطنتاشم!

کوچیک که بودم دلم میخواست جای خدا باشم برم اون بالا بالاها و از اونجا بتونم همه چیزو ببینم، بزرگتر که شدم بهم یاد دادن که نمی شه  جای خدا باشم برا همین دلم میخواست جای همین درخت کاج خونه‌ی همسایه باشم همون قدر بزرگ و بلند..اما اینروزا نمیدونم دلم میخاد جای کی یا چی باشم؟ اینقدر درگیر دنیا شدم که دیگه خودمو دارم فراموش میکنم.امروز صبح دلم عجیب گرفت، وقتی دیدم درخت کاج همسایه دیگه سر جاش نیست، وقتی دیدم دیگه سر نداره و این اولین زمستونیه که کلاه سفیدشو نپوشیده و دیگه سر نداره و فقط یه تنه‌ خشکیده ازش باقی مونده، دیگه کسی نیگاش نمیکنه و دوستاش آواره شدن، دیگه خبری از کلاغ شیطون نیست ، دیگه آواز نمیخونه، بازم نیگاش  کردم دیگه دلم نمیخواد جای اون باشم تا آدما به بهونه‌ی اینکه خوابم برده سرمو از تنم جدا کنن، دلم میخاد جای خودم باشم جای خودم راه برم جای خودم نفس بکشم –آبی آسمون رو از جای خودم نیگا کنم از همین پایین، از همین پایین آیمون یه جور دیگه قشنگه من اینو میدونم..

زشت، دزد، بدصدا، نحس و...

هرچه می‌خواهند درباره‌اش بد بگویند، من هنوز هم بی بهانه کلاغ حیاطمان را دوست دارم!!

بی منطق نوشت:دلم برا کلاغ حیاطمون تنگ شده، امروز اولین باری بود که بعد این همه سال از زمستون بدم اومد، زمستونی که آدما به خودشون اجازه میدن به بهونه‌ی خواب درختها رو بی سر کنن، امروز اصلا با منطق کاری ندارم و بهانو های الکی رو قبول ندارم، خوبه صبح از خواب پاشیم سر نداشته باشیم و چون خواب بودیم سرمونو بریده باشند؟

وانیا نوشت:بخاطر همه‌ی محبتتاتون چه حضوری و چه خصوصی ممنونم گاهی آدم بدجور حالش بد میشه و میدونم این براتون قابل درک هست اما اون فقط حسه همون لحظه‌م بود و نیازی به روانپزشک و دکتر عمومی برا کم خونی و سر درد نیست!معذرت برا اینکه کامنتهای پستهای قبل بی جواب موندن نمیدونم تا کی اینجوری هستم ودیر به دیر میام!

کتاب پیشنهادی: قلعه حیوانات بقلم جورج اورولٰ کتاب قابل تامل و بسیار بسیار قشنگه.هرچند  میدونم خیلی هاتون ممکنه این کتابها رو خونده باشین.

یه حس خوب دارم چون دوباره کرگدن مینویسه و یه حسه عجیب بخاطر خوندن این پست محشر کیامهر.

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٩
تگ ها : روزانه