چند وقته خودمو نمی شناسم!

دختری باپلوور سبز!

اون روز بعدازظهر وقتی از خواب بیدار شدم حس کردم همه چیز یکم عجیب به نظر میاد ٰاز جام بلند شدم رفتم طرف راه پله ها یه بوی آشنا بوی یه عطر قدیمی!وادارم کرد وسط پله ها بشینم و خوب دقت کنم پایینو نگاه کردم. اون برام چایی ریخته بود تو همون لیوان سفیدم و برای خودش هم.بازم  همون شکلاتی رو که دوست داشتم کنار لیوانم گذاشته هنوزم یادشه!به سرعت از پله ها اومدم پایین اون داره تلویزیون تماشا میکنه از تعجب  کم مونده بود پس بیفتم کنارش یه دختر با پلوور  و یه لبخند مسخره  نشسته بوی عطر  قدیمی چه بوی گندی دارم خفه میشم.

بدون  هییچ حرفی از خونه زدم بیرون به پارک که رسیدم یه صندلی خالی برام کنار گذاشته بودن اینجا میتونم بشینم.دوست ندارم به چیزی فکر کنم گرمه هوا خیلی گرمه

باید  برگردم چرا اون نگفت:عزیزم نرو !؟

برگشتم

اونجا نبود از پله ها رفتم بالا ٰخدای من دارم دنبال چی میگردم؟!

بازم بوی عطر قدیمی اون پایینه

رسیدم پایین بازم جا خوردم

امروز تولده منه

شمع روی کیک که اینو داد می زنه 24سال تمام.

همه اینجان

اونم اینجاست درست روی صندلیه من روبروی کیک!!!!

امروز دارم عکسهای قاب شده اون روز رو نگاه میکنم من اونجام                          همون دختر با پلوور سبز!

وقتی به این عکسها نگاه میکنم  یادم می مونه که هیچ وقت اینقدر ار خودم فاصله نگیرم که خودم خودمو نشناسم.

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :

چرندیات 100 تومنی!

اگه یه روز ظهر اونقدر خسته باشی که جز خواب هیچی دردتو دوا نکنه چیکار میکنی؟

خوب معلومه حتما میخوابی؟نه؟

امان از وقتی که سرتو میذاری رو بالش

صدای خر خر دیوونت میکنه اما کم کم داره قطع میشه آخ جون حالا میخوابم

وای نه این دیگه صدای چیه؟بازم بابا روزنامه خریده حالا هوس کرده بخونه شرق شووروق یه بالشم هرچی فرو کنیتو کله ات فایده نداره

کاش روزنامه ها پارچه ای بودن بی صدا

اصلن این چرندیات 100تومنی فقط بدرده شیشه پاک کردن میخوره بد میگم؟

خوابم که نبرد پاشم برم سرکار خودم

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٩

وجود پاک مرا چند می خری؟

وجود پاک مرا چند می خری؟

- « آقا ! وجود پاک مرا چند می خری؟»

- « به به! چه چشم ناز و قشنگی! چه دختری!

چرخی بزن ، ببینمت آیا مناسبی

یا نه شبیه کولی دیروز، لاغری !

اسمت چه بود؟ اهل کجایی؟ ندیدمت! ...»....

دختر، هراس، دلهره: «ها ؟ چی؟ بله! ... پری!

اهل حدود چند خیابان عقب ترم »

- «نزدیک نانوایی سنگک ؟»  -  « نه ! بربری »

چیزی به مرگ دامن پاکش نمانده بود

زیر نگاه هرزه ی یک مرد مشتری

- « کمتر حساب کن» ... وَ موبایلش : « الو! بله !»

- «امشب بیا به خانه ی آقای اکبری»

- « زن هم مصیبت است! بله! چشم! آمدم !

هی گفت مادرم که چرا زن نمی بری!»

از خیر او گذشت و فقط گفت: «حیف شد!

امشب برو سراغ خریدار دیگری»

دختر به فکر نان شبش بود و داد زد :

«حتی مرا به قیمت کمتر نمی خری ؟

×مهدیه حسینیان رستمی
 

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :

انسانیت از زبان فریدون مشیری

از همان روزی که دست حضرت قابیل       گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان آدم

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مرده بود             گرچه آدم زنده بود

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

        آدمیت مرده بود

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب گشت و گشت

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت              ای دریغ آدمیت بر نگشت

       قرن ما روزگار مرگ انسانیت است

      سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی است

صحبت از آزادگی پاکی محبت ابلهی است

صحبت از عیسی و موسی و محمد نابجاست

من که از پژمردن یک شاخه گل      از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد در زنجیر- حتی قاتلی بر دار-

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرین ایام زهرم در پیاله اشک و خونم درسبوست

مرگ او را از کجا باور کنم؟

صحبت از پژمردن یک برگ نیست         وای جنگل را بیابان میکنند

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا

آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند

صحبت از پژمردن یک برگ نیست     

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

   در کویری سوت و کور           در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

 

               صحبت از مرگ محبت مرگ عشق          گفتگو از مرگ انسانیت است

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :

تفکر مثبت چگونه ضمیر ناهشیار شما را شکل می دهد؟

 

 

چند روز پیش توی وبلاگ یکی از دوستام یه مطلبی خوندم راجع به باور

نتونستم نظری براش بذارم!

مخم کار نکرد اون لحظه فقط ثبت کرد.

فرداش سرکار سعی کردم  کل حواسمومتمرکزاین قضیه بکنم تا کل ابلاغیه  های ماموریت بچه ها رو که گم کرده بودم ویادم نبود چیکاشون کردمو پیدا کنم

یعنی باور کنم که پیدا میشه یا اینکه اصلا خطا از من نبوده اونا درست نگشتن همینطورم  شد! 

اونااشتباه کردن حسه خوبی بود اینکه برا یه بارم که شده خودمو باور کردم

امتحان کنید ضرر نداره

سرشب داشتم مسیج میزدم که یهو چشمم افتاد به کتابام (آخرین رازشاد زیستن)

از اندرو متیوس 8/10/84هدیه گرفتم چند تا جمله جالب به چشمم خورد براتون  میذارم

زندگی شما بازتاب کامل اعتقادات شماست.

هنگامیکه عمیق ترین باورهای خود را درباره ی زندگی تغییر میدهید زندگی شما هم به همان ترتیب دستخوش تغییر میگردد.

به هرچه بیندیشید وسعتش میدهید...

                پس

 به آنچه دلخواه شماست بیندیشید.

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :

آقا دزده

چوپان دروغگودروغگو

حدود دو هفته ای می شه که هر شب جیغ وداد همسایه ها بلند میشه که : آی دزد آی دزد(با یه صدای بلند و  وحشت زده بخون حدود 150 دسی بل) حالا تواین بین خودتو بذار جای من که دو متر می پری تو هوا کله ات میخوره بسقف هرچقدر تلاش میکنی تا 3دقیقه قدرت تجزیه تحلیل نداری  گیجه گیج کلافه

از همه بدتر اینه که آقا دزده که الفرار مردا که بدنبالش این زنان زحمتکش و بگو که تا صبح تو کوچه دارن قضیه رو از زوایای گوناگون بررسی میکنن کفر آدمو بالا میاره

امروز سرکار فقط خواب بودم خمیازه امیدوارم امشب دیگه دزده دستگیر بشه تا این همسایه ما لقب چوپان درغگو رو نگرفته.

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :

یه حسه تازه

نیا باران

زمین جای قشنگی نیست

من از جنس زمینم خوب میدانم که گل در عقد زنبور است

و اما یک طرف سودای  بلبل یک طرف خال لب  پروانه را  دوست میدارد

من از جنس زمینم خوب میدانم  که اینجا جمعه بازار  است

و دیدم عشق را در بسته های زرد و کوچک نسیه میدادند

اینجا قدر نشناسند مردم  شعر حافظ را به فال کولیان اندازه   می گیرند

نیا باران زمین جای قشنگی  نیست

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :

 

تو در نگاه او

عاقل ترین عاقل هایی

تو هیچ عیب و ایرادی نداری

او از عمق جان به تو ایمان دارد

و به آنچه می گویی

بزرگ هم که بشود

مثل تو رفتار میکند

و مثل تو حرف میزند

طفل کوچک تیز هوشی است 

که به تو ایمان دارد

و چشم هایش همیشه باز هستند

و شب و روز تو را نگاه میکنند

و تو هر روز

با هرکاری که میکنی

الگویی برایش ترسیم میکنی

÷سرک کوچک منتظر است

که بزرگ شود

و مثل تو شود

بابایی روزت مبارک

کورش مرد برتر ایران زمین درود نوادگانت بر تو باد

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :