بیا فالتو بگیرم!

پیرو پست قبلی- یعنی همون که ازیه سایت فال شروع شد و به نا کجا آباد رسید می خوام این پست رو شروع کنم

نمی دونم چقدر به فال و کف بینی اعتقاد دارید ؟خوده منکه هر وقت فال روزانه که هیچ فال ماه شخصیمو که خوندم هیچ سنخیتی نه با روز طی شدم داشت نه با ماه در پیش رو یا تموم شده ام

گاهی خل میشمو فکر میکنم نکنه من متولد دیماه نباشم!!!!!!!!!!

توی این سایتهای کذایی یه بخش داره مربوط به خصوصیات متولدین هرماه یه چیزایی مثه عضو حساس متولد شده (زانو و استخوان،خیلی جالب بود برام) عدد شانس8و9

عنصر وجود: خاک

تو کتم نمیره این یکی،یعنی چی که عنصر وجودی یه نفر خاک یا باد یا آب باشه؟

توی زندگی و شخصیت آدم چه اثری داره؟

یکم فکر کردم در کل فکر کنم 3 یا 4 روزی شدکه فکر کردم!

به این نتیجه رسیدم که شاید درست میگه درست مثه حرفای مامانم

که همیشه میگه تو سردی احساس نداری

بابا هم جدیدا اعتراف کرده که قلب من از سنگه برا کسی دلسوزی نمیکنه!

البته شاید این یه تلقین باشه

اما این وسط قدیمی ها هم پر بیراه نگفتن که:

**آب سرد،کافور سرد و خاک سردتره**

پس من سردم

البته تا اونجایی که به ما یاد دادن و فهمیدیم خدا انسان رو از گل سرشته یعنی همه ی آدمها عنصر وجودیشون هم از آب هست هم از خاک.

پس من اونقدرها هم سرد و خشک نیستم یکم آب هم قاطیه عنصر وجودیم هست بحمدالله.

اما کاملا مطمئنم که باد توی عنصر وجودیم راه نداره و جز حزب باد هم نیستم

همینم که هستم نه چپ نه راست روی رو، راست مستقیم

آها آهان همینجا روبروتونم.

کاش همه ی ماها همینطور بودیم بدون نیرنگ وریا بدون دغل بازی، رکو رو راست.

پ. نوشت1:اینا که من گفتم برداشت شخصیم از خودم وطبیعت ذاتیم بود ممکنه دیگران برداشته دیگه ای از من داشته باشن که صد البته دارن

پ. نوشت2:افرادی که عنصر وجودی اونا باد هستش از دستم ناراحت نشن اگه اعتراضی دارن خودشون خودشونو تعریف کنن و از خودشون دفاع کنن.

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ مهر ۱۳۸٩
تگ ها :

 

کمی جراتت را بمن قرض بده!

چند وقتیه که شبی نیست که توی اخبار کاملن شفاف کشورمون البته شفاف فقط در مورده جلوه دادن و بزرگنمایی مشکلات غرب نه زبونم لال درمورده کشور عزیزم ایران!

خبرای زیادی از بحران فرانسه میشنویم یا توی چزندیات ١٠٠تومنی که بابا خیلی به خریدش علاقه داره و فی المجلس پای خوندنش خوابه می خونیم که فرانسه فلج شد

ایها الناس سارکوزی بی عرضست

اروپا برنامه نداره

مثه خر توی گل مونده و تا دلتون بخواد از این تفاسیر

اما من این وسط از یه چیزی خیلی خوشم اومد اونم جرات و جسارت مردم فرانسه توی بیان اعتراضاتشون توی گرفتن حقشون  

مگه سارکوزیه مادر مرده یه کلمه بیشتر گفت که سن بازنشستگی باید کم و زیاد بشه؟

حالا بیا و ببین چه جنجالی بپا کردن مردمش واقعن که کارشون ای ول داره بخدا.از بچه مدرسه ایشون بگیر تا دکتر و مهندس و وکیل وکارگر و........ دست تو دسته هم دارن قورتش میدن مادر مرده رو

حالا ملت ما در اصل موضوع همه نا آگاهانه یا درصد کمیشونم آگاهانه با این قضیه ی هدفمندسازیه یارانه ها مخالفنا اما هرسازی دولت میزنه میرقصند

میگه اطلاعات خانوار توی اداره ثبت احوال جای سوزن انداختن نیست

میگه افتتاح حساب پاشنه ی در بانکها رو میکنن

میگه تکمیل اطلاعات خانوار همه میگن چشم

بیاین باهم یه سری بزنیم به بحث بنزین جیره بندی که البته بنده کمی با این قضیه موافقم البته تنها با پرداخت حق واقعیمون نه قطره قطره با خفت- اینجا هم همه مثه فرانسه  مخالفن اما انگار چسب زدن در دهن ملت ایران رنجیر زدن به دست و پاشون همه می ترسن جرات ندارن

ترس از چی؟ از کی؟ 

یکی نیست بگه ما حق داریم / ما آزادیم/ما انسانیم/انسان یعنی اختیار/یعنی مدافع حق خودش

بایداز حقمون دفاع کنیم البته نه با جار و جنجال یکم اروم بدونه جو بدونه تخریبه اموال خودمون با استفاده از عقلمون دقیق نمیدونم چطور  هر سری یه عقلی داره بالاخره

اما نه با درگیری که تازه بیان بزنن تو سرمون بگن آشوبگر

شاید از طریقه همین مجلس جای حرف براش زیاده همونا که بهشون میگن نماینده ی ملت -اونا یکنفر نیستند هرکدوم چندین هزار بلکه میلیون نفرند حق رای شخصی ندارن باید حرف ما رو بزنند باید دستشون جای دست ما بره بالامگه نه؟


 

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٩
تگ ها :

 

 

فقط گوش کن!

دیروز داشتم تو یکی از سایتهای فال و کف بینی سرک میکشیدم و وقت و هزینه و انرژی و یارانه ها رو هدر می دادم که...

راستی ما آخرش نفهمیدیم این هدفمندیه به سودمونه یا ضررمون؟!!

میشینیم  پای صحبت مردم میبینیم همه شاکین

میشینیم پای صحبت کارشناسان علم اقتصاد میبینیم نه، به نفعمونه

یه جورایی حزب باد شدم ولی گمون کنم خیلی بسودمون باشه!!

البته اگه سیاستمدارا درست برنامه ریزی کنن و بخش آمار ٣سال دیگه بکل کن فیکن  نشه که ضررشو ما بدیم.

من میگم به نفعمون هست از یه نظرایی شما نگید نه،چند ثانیه کافیه فکر کنید به کارهایی که از صبح علی الطلوع انجام میدید،فکر کنید نه فکر کنید بیشتر بازم بیشتر

خب بسه دیگه وقت تموم شد

یه مثال،اینکه همین بحث انرژی بخدا من کارشناس اقتصاد نیستم اما بعنوان یه خرده پا توی زمینه ی آب و تصفیه آب و فاضلاب باید بگم بنفعمونه

اگه یه روزی قسمتتون شد راهتون دادن به یکی از این تصفیه خونه های آب یا همون فاضلابش (خدا قسمتتتون نکنه چون اگه ازقبل آمادگی نداشته باشین و با رایحه یSH2 آشنا نباشین خدایی نکرده بیهوش میشید)بگذریم کجا بودیم،آهان

میبیند  همین آبی که صبح اول وقت صورت مبارک رو باهاش جلا میدیدبا چه زحمت و دردسری تصفیه میشه حالا بماند که با چه بدبختی از سرچشمه میاد و بعد با چه مصیبتی میرسه توی لوله های خونه هاتون

نمیخوام موعظه کنم اما تا صورتتونو بشورین و دستتون برسه به حولتون آب شده فاضلاب و می ره برا تصفیه خوشبوه حالا به مراحل اون کاری نداریم بماند جای خود. یعنی به همین راحتی آبی که کلی هرینه و زحمت براش خرج شده از دست میدیم بدونه بازگشت به چرخه ی آب.حالا ارزش نداره که تو مصرفش یکم منصف باشیم؟یا باید قسمت واقعیشو بدیم تا ارزششو بفهمیم؟

 اگه یه برنامه درست وحسابی و هدفمند برا این مصرفمون باشه یعنی کلا زور بالا سرمون باشه که درست مصرف کنیم یعنی براش ارزش قایل باشیم بخدا چیزی ازمون کم نمیشه تازه یه چیزیم برا بقای نسلمون می مونه بدبختا همون سال اول منقرض نمیشن

البته یه جاهاییم حق با مردم هست نمی خوام سیاسیش کنم اما کشورمون بیش از این حرفا منابع و درآمد داره البته این دلیل نمی شه که ما بی دلیل هدرش بدیم می تونیم ازش استفاده کنیم که بشیم یه کشور توسعه یافته نه جهان سومی که هنوز توسعه نیافته و معلوم نیست کی می یابد؟

البته یه چیره دیگه اینکه تاریخ کشورمون داره میشه مثه دوره های مختلف زمین شناسی !!

بازم یکم بی زحمت فکر کنید به اینکه از اول دوره ی سی ساله ما چندتا مدیر و برنامه ریز داشتیم آخه مگه شد که یه کشور با این همه پیشینه ی تاریخی و فرهنگ و تمدن و این همه منابع مثه نفت و گاز و پتروشیمی و........هرزان نقطه چین دیگه یه کارشناس یا یه تیم کارشناسیه ثابت جدایه از سیاست نداشته باشه؟

آخه مگه اروپا همین قاره سبز که فقط به سبزیش می نازه چی داره؟که این همه پیشرفت کرده؟

همه کاراشونم که بقول کارشناسایه عزیز باستان شناسیو تاریخ و فرهنگ و هنر و....از رو دست ماکپی برداشتن!

پس با تمام عصبانیتم ببخشید ببخشید یکی بگه ما داریم چه غلطی میکنیم؟

یکی بنزین صادر میکنه همه جا جار میزنه ما فلان کردیم پس مردم بدبختمون از کجا بیارن؟اب بریزن تو باک ماشینشون؟یا دارین ماشین آبی می سازین؟بعدا جار میزنید؟

داد میزنه آهای دنیا ملت ایران 42000 کیلومتر خط لوله ی گاز به مردم گرجستان هدیه دادن پس مزدم روستا ها و جنوب کشوریامون که بیخ گوش چاههای نفتند چی؟کپسول گاز حمل کنند؟آخه این انصافه؟

دلم پره دیگه تو این صفحه ها نمیگنجه که مثال بزنم

فقط یه چیز واضحه ما داریم در جا میزنیم

پیشرفتامونم بدرده دنیا می خوره که پزشو بدیم اینجا مردم لمس نکردند تنها گوش کردند.

پ.نوشت1:

قصدم دفاع یا گله از کسی یا چیزی نبود

استاد انقلاب دانشگاه میگفت:ما بعد انقلاب 300تا سد ساختیم

وقتی گفتم استاد دنیاهم تو این مدت متوقف نبوده،پیشرفت کرده ما هم باید پیشرفت میکردیم

فقط اخم کرد و با نگاهش گفت:دانشجوی عزیز خفه شو فقط گوش کن/

پ. نوشت 2:

رشته کلام از دستم خارج شد اولین جمله ی پست رو گم کردم باشه توی یه فرصت مناسب

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٩
تگ ها :

خدایا...

 

 

 

شعری در وصف خدا

اثری از : زنده یاد قیصر امین پور


پیش از اینها فکر می کردم خدا
خانه ای دارد کنار ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج وبلور
بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی از تاج او
هر ستاره، پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او، آسمان
نقش روی دامن او، کهکشان

رعد وبرق شب، طنین خنده اش
سیل وطوفان، نعره توفنده اش

دکمه ی پیراهن او، آفتا ب
برق تیغ خنجر او ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان،دور از زمین

بود، اما در میان ما نبود
مهربان وساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم، ازخود، ازخدا
از زمین، از آسمان، از ابرها

زود می گفتند : این کار خداست
پرس وجو از کار او کاری خطاست

هرچه می پرسی، جوابش آتش است
آب اگر خوردی، عذابش آتش است

تا ببندی چشم، کورت می کند
تا شدی نزدیک، دورت می کند

کج گشودی دست، سنگت می کند
کج نهادی پای، لنگت می کند

با همین قصه، دلم مشغول بود
خوابهایم، خواب دیو وغول بود

خواب می دیدم که غرق آتشم
در دهان اژدهای سرکشم

در دهان اژدهای خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم، بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا ...

نیت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم، همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود

مثل تمرین حساب وهندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ، مثل خنده ای بی حوصله
سخت، مثل حل صدها مسئله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود

...

تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه، در یک روستا
خانه ای دیدم، خوب وآشنا

زود پرسیدم : پدر، اینجا کجاست ؟
گفت، اینجا خانه ی خوب خداست!

گفت : اینجا می شود یک لحضه ماند
گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند

با وضویی، دست و رویی تازه کرد
با دل خود، گفتگویی تازه کرد

گفتمش، پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست ؟ اینجا، در زمین ؟

گفت : آری، خانه او بی ریاست
فرشهایش از گلیم و بوریاست

مهربان وساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی

خشم، نامی از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی، شیرین تر است
مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست، معنی می دهد
قهر هم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌با دوست معنی می دهد

هیچ کس با دشمن خود، قهر نیست
قهری او هم نشان دوستی است...

...

تازه فهمیدم خدایم، این خداست
این خدای مهربان وآشناست

دوستی، از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من نزدیک تر

آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی، نقش روی آب بود

می توانم بعد از این، با این خدا
دوست باشم، دوست، پاک وبی ریا

می توان با این خدا پرواز کرد
سفره ی دل را برایش باز کرد

می توان درباره ی گل حرف زد
صاف وساده، مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران راز گفت
با دو قطره، صد هزاران راز گفت

می توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند

می توان مثل علفها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد

می توان درباره ی هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان وآشنا :
"پیش از اینها فکر می کردم خدا ..."

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٩
تگ ها :

بابا لنگ دراز

آخ که چقدر عاشق بابا لنگ دراز بودم عاشق خودش نه عاشق جودی

دختر سرخوشی بود خودمم یه وقتایی همین جوری بودم

اما حالا ظاهرا عاقل شدم!

اما هنوزم مثه جودی تخیل رو دوستدارم

بنظرمن آدمی به رویلهاشه که زندس هرکدوم از ما خیلی رویا تو سرون دارسم از کوچکترین کار زندگیمون بگیر تا اون گنده گندهاشو براش رویا پردازی میکنیم

چقدر دنیایی تخیل و رویا قشنگه آدم مثه یه بچه بهرجاییکه بخواد میره و هرکاری که میخواد میکنه بدون هیچ بکن و نکنی

بچه تر که بودم خیلی گیج میزدم ابجی بزرگه همیشه سرم گول میمالید یه چیزایی تو مایه های همین دوست جناب هاج

البته هنوزم گاهی بله

این روزا بیشتر حس میکنم مثه پلنگ صورتی شدم یا شایدم مثه مخمل؟

 

 

 

قضاوت بعهده شما البته میتونید از کارتونهای دیگه هم استفاده کنید

در ضمن شخصیت شناسی کارتونیه خودتون یادتون نره

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٩
تگ ها :

دلتنگی

 

گاهی دلم برایش تنگ میشود

ندیدنش آزارم میدهد

گاهی از او سیر میشوم

بودنش عذابم میدهد

نمی دانم دل من با اوست یا دل او با من است هرچه هست حس غریبی است که گیجم میکند

مانده ام میان یک رفتن  و یک ماندن شاید او بهتر بداند که باید بروم یا بمانم!

 

دیروز بند کفشاهیش را به بند کفشهایم گره میزد و می خندید

امروز اما آهسته دستانش را از دستانم بیرون میکشید

می ترسم،مترسم فردا نگاهش را از من بدزدد.

دارم فکر میکنم چی شد که این جمله ها اومد تو ذهنم چی شد که اینا رو نوشتم 

دلتنگ خودم بودم ،گاهی بدجور دلم برا خودم تنگ میشه نمی دونم تا حالا برا شما هم پیش اومده یا نه اما من بیشر از هرکسی دلم برا خودم تنگ میشه دلم برا خودم میسوزه خودم اول باید همچین روبراه باشم بعد دیگران مامانم بهم میگه خودخواه اما من میگم ادم باید بذا نفس خودش ارزشه خاصی قایل باشه اول باید از خودش شروع کنه نباید بیشتر از توانش برا دیگران مایه بذاره.تا ما آدما به خودمون احترام نذاریم دیگران بهمون احترام نمیذارن یا حداقل در حد و اندازمون نیست

حرف آخر اینکه تو بزرگتر از اون چیزی هستی که فکر میکنی.  

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٩
تگ ها :

میخوام برم یه جایه دور

دلم خیلی گرفته می خواستیم بریم سفر اما نشد!

حالا بازم دلم میخواد برم سفر یه جایه دور

دلم خیلی برا خودم تنگ شده

برا آرامش برا تنهایی اما می خوام برم کاش هیچ بندی به پام نبود

کاش

شاید فردا روز بهتری باشد

شاید فردا مثله امروزم نیاشد

شاید فردا من......

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٩
تگ ها :