برج دیده بانی.

گالش های معروفمو بالا کشیدمو (اینکه میگم معروف قضیه داره)، آروم درو باز کردم و مثه دزدا یواشکی تو کوچه یه سرکی کشیدم که مبادا کسی بیرون باشه!

چند وقتیه که مردم گریز شدمو حوصله هیچ کی رو ندارم، بخصوص این احوالپرسیای وقت گیر،البته سابق بر این هرجا که میرفتم اتاقم یا حتی دستشویی هم به خودم سلام می کردم چه برسه به ملت اما تازگی ها حوصله ی خودمم ندارم برا احترام چه برسه به......

وقتی دیدم کسی تو کوچه نیست یه نفس عمیق کشیدمو از در زدم بیرون، هنوز چند قدم بیشتر دور نشده بودم که یهو یه صدای دو رگه داد زد سلام!

سرجام میخکوب شدم ، یکم دور و برم رو نیگا کردم و دیدم کسی نیست.هنوز فرضیه ی توهم رو تو ذهنم تیک نزده بودم که دوباره اون صدا گفت: من اینجام این بالا!

یه بسم الله گفتم و چهارتا فوت در جهات مختلف حواله ی فضا کردم و سرمو آروم دادم بالا که دیدم پسرک همسایه ی روبرویی تا نصفه از پنجره اتاقش ولو شده بین زمین و هوا و حالاست که با مخ میاد رو زمین و درست میچسبه کفه آسفالت"بیچاره مامانش"

گفت داری میری بیرون؟

داشتم بین فضولی و کمبود هم صحبت گزینه های دیگه رو بررسی میکردم که دوباره گفت: عجله داری؟

آنالیز موقعیت رو بیخیال شدمو گفتم چرا میپرسی؟گفت: چون از تو حیاط دیدمت که داری خودتو تو شیشه پنجره درست میکنی؟نکنه قرار داری؟!(پررو)

با سرعت راه افتادم داد زد خب عجله داری یکم زودتر بزن بیرون از خونه.

همبنطور که داشتم با بی هدفیه تموم عجله میکردم تو این فکر بودم که من کی و کجا به قرارم دیر رسیدم؟

در کل زیاد آدم بدقولی نیستم و به لطف پدر عزیزم که هر وقت می خواد باتری ساعت دیواری رو عوض کنه یکی دو دقیقه زمان رو می بره جلو ما تازگی ها سر هر قراری نیم ساعتی الافیم البته بدون احتساب زمان بد قولیه طرف های مقابل و فقط تا زمان مورد توافق!

فکرشو بکن ما نیم ساعت از کل دنیا جلوتر داریم فعالیت می کنیم! نفس می کشیم می خوابیم بیدار میشیم و میمیریم!

من همین الان نیم ساعت از شما جلوترم!

همه ی اینا رو گفتم که برسم به این کاشکی.

کاشکی برا زمانی که دیگران برامون صرف میکنن ارزش قایل بودیم تا اونا هم همینطور.

کاشکی به رسم کلاس گذاشتن همیشه سر قرارامون دیر نمی رسیدیم.

گاهی فقط یه تلفن  و گفتن اینکه دیر میرسم یا اصلا نمییام کوچیک ترین کار دنیاست.

پ.نوشت:تو فکر احداث یه برج دیده بانی رو پشت بومه خونم اگه این شهرداری چیا بذارن! میخوام رو ی این پسرک فضولو کم کنم.

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :

مار پیچ مردافکن!

تو فکر بودمو داشتم وسط هال قدم میزدم،یهو گوشم چسبید به تلویزیون و هرچی زور زدم که جداش کنم و بریم بخوابیم نشد که نشد،حالا دیگه چشام و پاهامم داشتن علنا نافرمانی می کردند!

دستمم با نامردی تموم ولوم رو برد بالا که همه باهام چمباتمه بزنیم پای تی.وی و به حرفای گوینده گوش کنیم که میگفت:

"ما تا اینجا رتبه ی چهارم آسیا رو کسب کردیم،که کسب این مقام قابل پیش بینی نبود و خیلی غیرمنتظره بود، برای ما افتخار بزرگیه اما رسیدن به جمع سه تیم برتر چین، ژاپن و کره کار محالی هست چون اونا در تمام رشته ها بصورت مشترک شرکت کردند و برای رسیدن به این مقام برنامه ریزی ٢٠ و یا حتی ٣٠ ساله داشتند."

شل شدن اعضا این نوید رو میداد که از نافرمانیشون بسیار پشیمونن و با یه علامت سوال گنده منو کشوندن تو اتاق.

نتیجه ی قیام اعضا و جوارح هم این شد که بنده دارم از دیشب تا حالا به این فکر میکنم که مگه ما چی از این چشم بادومی ها کمتر داریم؟

چرا باید به چهارم بودن افتخار کنیم؟چرا به اول بودن افتخار نکنیم؟

چرا اونا برنامه ریزی بلندمدت دارند و ما فقط عقلمون به ۴سال بعد قد میده؟

البته اینا جوابای زیادی می تونن داشته باشند!

مثلا اینکه عمر مفید یه برنامه ریز و تصمیم گیرنده نهایتا چهارسال هست.

تو چهار سال بعدی هم یا داریم در جا میزنیم تو چهار سال قبلی یا کارهایی رو انجام میدیم که فوق العاده کوتاه مدته و به آینده بی ارتباط!

ما اینجا یه خلق و خوی خاصی داریم و اونم اینه که فقط تا زمانی که خودمون هستیم مفیدیم.یعنی اینکه تا بفهمیم قرار نفر بعدی جای مارو بگیره کل کارها رو ول میکنیم به امون خدا.

حالا هی تا روزی که نفر بعدی بیاد این جمله ملکه ذهنمونه که بمن چه ربطی داره!

کارارو من بکنم اون تشویقشو بگیره و.......

حالا تصور کن با این طرز تفکر نفر بعدی میاد سر کار،تا مدتها سردرگم هست که اصلا چی به چیه؟

بعدم که میبینه فایده ای نداره و با این تفکر جدید که مدیران ما همه معتقد به یه انقلاب هستن،حالا تو هر پستی یا سازمانی که میخوان باشن،کل اونجا رو کن فیکون میکنن و طرح و نقشه ها رو جر میدنو بیخیال میشن و میچسبن به راهی دقیقا مقابل اون چیزی که قبلی ها رفتن.

و اگه یه نیگا بکنی به چندین سال قبل میبینی که چندین هزار راه هست که هیچکدومشون از رو هم رد نمیشه درست مثه این بازی های مار پیچ هست که هی به بن بست میخوری تا راه رو پیدا کنی!

اگه یکم دقت کنیم به حرفای کارشناسای عزیز از تو ساعتها سخنرانیاشون فقط یه جمله ی کلیدی وجود داره اونم این که"کل پیشرفتهای ما از دوره ی سی ساله شروع میشه!"

خب پس چرا از سی سال پیش برا ورزشمون تصمیم نگرفتیم؟بقیه بماند.

حالا ١٠سال اگه تخفیف بدیم برا جنگ و مسائل جانبی می مونه ٢٠سال، که اگه اون موقع برنامه ریزی کرده بودیم حالا باید نهایتا دوم یا سوم می بودیم، نه اینکه از مقام چهارمی بعنوان معجزه و شگفتی یاد کنیم و تمام هزینه ای که تو کل این ٢٠سال باید خرج میکردیمو یه شبه بریزیم تو جیب ورزشکارامون که مدال گرفتن یادشون نره یا بقول خودشون شارژ بشن!

آدم خندش میگیره که آقایون فوتبالی اونقدر ذوق زده شدن  از سعود تیم امید به مرحله نیمه نهایی که برمی گردند  ایران که برا شارژ ادامه راه ورزشکارا پول بیارن!

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٩

اینجا دیگه کجاست؟

اینجا دوتا در داره،یکی کوچیکتره که من بهش میگم راه فرار!

چون مشرف به حیاط هست و منم آدم مهمون بازی نیستم و چون اون در بزرگه درست وسط پذیرایی باز میشه گاهی که از بی خیالی مهمونا خسته میشم از این در میزنم بیرون!

من گوشه گیر نیستم اما اینروزا مد شده هی پشت هم حرف میزنیم ، من فقط گوش برا شنیدنش ندارم همین.

تو چاردیواری من فقط یکی و نصفی دیوار هست نه چهاتا دیوار با یه در و پنجره ی کوچیک وسطشون، من اینجا یه پنجره بزرگ دارم که رو به حیاط باز میشه و کل حیاط و کوچه از پشتش پیداست.

من یه آپارتمان نشینه بی تفاوت نیستم!

اینجا یه چار دیواری نیست.اینجا خونه ی منه.

من اینجا گاهی گریه کردم، گاهی خندیدم، گاهی با خودم ریز حرف زدم، گاهی متنفر شدم و گاهی عاشق...........

اینجا فقط اتاقه منه، اینجا تنها جاییکه برام همیشه جا هست حتی اگه هیچ جایه دیگه نباشه.

اینجا زمان معنی نداره!

ساعت دیواری اتاقم خیلی وقته که خوابیده نمی دونم از کی ولی من خیلی سال پیش مجبورش کردم که بخوابه!

وقتی حس کردم که دیگه باتری بدردش نمی خوره راحتش کردم.اگه میخواد باید خودش بره جلو نه اینکه یکی زوری هولش بده جلو درست مثه بعضی از ما آدما.

صدای تیک تیک ساعت واقعا عذابم میده من سالهاست که بیخیال صدای پای ثانیه ها شدم!

من آدم ماشینی نیستم که برا هرچی جون بکنم و آخرشم وقت کم بیارم.

اینجا من حاکمم!شاید تنها جاییکه من توش رییسم، همینجا باشه. اینجا من تصمیم میگیرم برای همه ی چیزایی که اینجا ساکنند.

برای تمام عروسکهای متناقض این اتاق! برا خرسها و قورباغه های قرمز،فیل آبی، گاو و موش صورتی، برای خوک سیاهم. من میگم اینجا کی کجا بشینه کی باشه کی نباشه.

اما کسی هم در بند قانون طبیعت نیست، اینجا گاهی غیرطبیعیه، هرکی هرجور دلش میخواد می تونه باشه و با اجازه ی من هست!

من دیکتاتور نیستم اما اینروزا اینجوری مد شده تو دنیا!!!!

اینجا همیشه یکی دوتا کتاب وسط اتاق سر گردونند! هرچند کتابخونه دارم اما فقط یه طبقه کتاب داره عروسکا و لوازم بزک روزانم جاشونو گرفتن!

من بی فرهنگ نیستم ، من کتابارو می بلعم. اما هرکی ازم کتاب قرض گرفت از حافظه ی ضعیفم سو استفاده کردو دیگه بهم برشون نگردونند.

من اینجا یه آینه خاک خورده دارم که هیچ وقت نتونستم خودمو توش درست ببینم!

چندتا قاب گرد گرفته هم هستن که دیگه داره یادم میره که از کی هدیه گرفتمشون!

اینجا قلم کمیابه اما تا دلت بخواد کاغذ سفید هست، گاهی مجبورم رو گرد و غبار میزم یادداشت بذارم!

من شلخته و نامرتب نیستم، فقط گاهی سرم خیلی شلوغه و و قت ندارم برا خودم صرف کنم! مردم اینروزا زیاد وقتمو میگیرن.

اینجا همیشه یه تیکه شکلات برا گرسنگی بی موقع نیمه شبهام پیدا میشه.

اینجا اتاقه منه جایی که توش می خوابم، بیدار میشم، فکر میکنم، نفس میکشم و زندگی میکنم.

من میخوام فقط زندگی کنم، حتی اگه سهم من از کا دنیا همین اتاق کوچیک باشه.

من فقط میخوام آزادانه زندگی کنم و با آرامش، نه در ظاهر آروم و با تشویش و دلهره.

من خونه ی بزرگ نمی خوام،من فقط یه جایه آروم میخوام حتی اگه خیلی کوچیک باشه.

 

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :

دریا در من 3

"سرکلاس نقاشی"

 

- حجاب خورشیدت کجاس

                                                    بچه ی تنبل کلاس؟

- خورشید خانم چارقد مشکی نمی خواس

مثل شما با این سر و شکل و لباس

کپه ی نور ما سبک تر از هواس

خورشید خانم رهاتر از من و شماس

هر کی می خواد با کلاشی

سر کلاس نقاشی

پیرهن گلدار نکشیم

خاطره ی یار نکشیم

درخت سر باز نکشیم

بدتر از اون ساز نکشیم

باید بدونه عاقبت

دو بال پرواز می کشیم

درهای این مدرسه رو باز می کشیم

رنگی و دلباز می کشیم

روی کاغذهای بی صدا

ساز می کشیم ساز می کشیم.

                                                                                 "شهیار قنبری.1992-1370"

 

 

پ.نوشت:خودش گویاتر از اونی که من بخوام در موردش حرفی بزنم.

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٩
تگ ها : دریا در من

ما را چه میشود؟

ما را چه میشود؟

چه کرده ایم که شیطان چنین می گوید:

 

روزگاری است که فریاد میزنم، آدم پیدا کنید،سجده میکنم.

 

ما را چه میشود؟


 

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :

دریا در من 2


لالالالا دیگه بسه گل لاله

 

نخواب ای حسرت سفره گل گندم

نباش تو دالونای قصه سردرگم

نخواب رو بالش پرهای پروانه

که فریاد تو رو کم دارن این مردم!

                                                   لالالالا دیگه بسه گل لاله

                                                           بهار سرخ امسال مثل هر ساله

                                                                 هنوزم تیر و ترکش قلب و میشناسه

                                                                هنوز شب زیر سرب و چکمه می ناله


نخواب آروم گل بی خار و بی کینه

نمی بینی نشسته گوله تو سینه

آخه بارون که نیست، رگبار باروته

سزای عاشقه خوبه ما اینه؟

                                                                    نترس از گوله ی دشمن گل لادن

                                                                    که پوست شیره پوست سرزمین من

                                                                    اجاق گرم سرمای شب سنگر

                                                                    دلیل تا سپیده رفتن و رفتن


نخواب آروم گل بادوم ناباور

گل دلنازک خسته، گل پرپر

نگو باد ولایت پرپرت کرده

دلاور قد کشیدن رو بگیر از سر

                                                                       دوباره قد بکش تا اوج فواره

                                                                       نگو این ابر بی بارون نمیذاره

                                                                       مث یار دلاور نشکن از دشمن

                                                                      ببین سر میشکنه تا وقتی سر داره


نذاشتن هم صدایی رو بلد باشیم

نذاشتن حتی باهم دیگه بد باشیم

کتابای سفید رو دوره میکردیم

که فکر شبکلاهی از نمد باشیم

                                                                   نگو رفت تا هزار آفتاب هزار مهتاب

                                                                   نگو کو تا دوباره بپریم از خواب

                                                                   بخوون با من نترس از گو له ی دشمن

                                                                   بیا بیرون بیا بیرون از این مرداب     

نگو تقوای ما تسلیم و ایثاره

نگو تقدیر ما صدتا گره داره

به پیغام کلاغای سیاه شک کن

که شب جز تیرگی چیزی نمی آره

                                                                 نخواب وقتی که هم بغضت به زنجیره

                                                                 نخواب وقتی که خون از شب سرازیره

                                                                 بخوون وقتی که خوندن معصیت داره

                                                                 بخوون با من، بیا با من، نگو دیره

سکوت شیشه های شب غمی داره

ولی خشم تو مشت محکمی داره

عزیز جمعه های عشق و آزادی

کلاغ پر بازی با تو عالمی داره...

شهیار قنبری،دریا کنار،1980-1350

 

پی.نوشت:یکی از  ترانه هایی که دوستش دارم با صدای خود شهیار.



  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩
تگ ها : دریا در من

رنگ و وارنگ!

ایران

ایرانی

واژه ها ی غریبی نیستند.

هرکس در حد فهم خود بگونه ای خاص می شناسدشان.

و اما من اینگونه......

کشوری پررنگ با مردمانی کم رنگ!

پر رنگ چون میگویند چهارفصل همیشه در جای جایش دیده می شود،

پر رنگ به لطف این دولتمرد غیر قابل پیش بینی!

مردمانی کم رنگ، گویا همیشه هستند و اما نیستند، پشت در پشت هم نیستند.

فریادهاشان را در گلو خفه کرده اند، خواسته هاشان هم در نطفه.

مردمانی کم رنگ!

مردمانی به رنگهای سیاه، سفید، خاکستری و اما گاهی هم کمی سرمه ای برای تنوع بد نیست.

همسن و سالهایم میدانند از چه حرف میزنم؟

از دوران کودکی از دوران دبستان دوران شادی سرزندگی.

از دوران سرکشی از دوران بلوغ، رشد، غرور.

از دوران احساس برتری و بزرگ شدن.

از دوران پختگی،مادر شدن پدر شدن،کارمند شدن.

از دوران بازنشستگی و پیری، بازگشت به کودکی.

از گور، عزاداری و سنگ قبر.

همه یه رنگ دارند: سیاه، سفید، خاکستری!

غیر از این چند رنگ چشمانمان را به رنگهای دیگه نذاشتند عادت کنه همیشه برامون رنگ تعیین کردند.

که مبادا نکنه جلف بپسنیدیم، خودنمایی کنیم، دلببریم، دلبسپاریم، گناه کنیم،           و در آخر شاد باشیم.

حتی اونقدر عادت کردیم که کافیه یه نگاه بندازی تو خیابونا میبینی که اکثر ماشینامونم همین رنگه.

تنها بخش شنگوله خیابونا همین چراغ راهنماست که احتمالا زورشون بهش نرسیده!

پ.نوشت:امروز که رفتم بیرون یه جلیقه زرد تنم بود می دونی بهم چه لقبی دادن:

جوجه رنگی! اما من خوشحالم از این اسم جدید چون فهمیدم مردم هنوز کوررنگی نگرفتند.

 

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :

اینروزها

اینروزها و این شبها ذهنم خالی تر از آن است که بخواهم با کلمات بازی کنم.

خسته تر از آنم که در مورد امروز یا دیروزها بنویسم.

حواسم به اطرافم نیست!

گاهی کلماتی را که به ذهنم میرسد را مینویسم.

اینروزها کمتر کاغذها را سیاه میکنم، ذهنم به دستانم می گوید بگذار سفید بمانند.

بگذارشان برای روز مبادا!

اینروزها سایه ای پشت سرم راه میرود و در گوشم مدام پچ پچ می کند.

صدایش برایم مفهوم نیست، فقط گاهی حرفهای دیروز را می شنوم، صداهای دیروز

شنیدم که می گفت:

وسیع باش و سخت سر به زیر و تنها.

 

 

پ.نوشت:فریدون هم اینروزها دیگه نای خوندن نداره داشت می گفت لب های خشکیدش حرفی واسه گفتن نداره- نمی دونم امروز چندبار قوزک پا رو گوش کردم؟هردفعه هم حواسم بهش نبود فقط صدای آهنگ بود و بس.


  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :

گذر ثانیه ها

 

ساعت ها را بگویید بخوابند.

؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بیهوده زیستن را نیازی به شمردن نیست!


 

 

پ.نوشت:این یعنی وقت طلاست؟

اینروزها که میگذرد گذر ثانیه ها را به نظاره نشسته ام گاهی فردا ها و دیروزهایم بهم گره میخورند ،گویی امروزم را به حراج گذاشته ام.

 

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :

رقص!

 

دلم رقص نمی خواهد!

دنیا

اینبار سازت را خواهم شکست.

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :

گاهی فقط کافیه یه لبخند بزنیم.همین.

 

"دیدمش

در میان شاخه های شکسته از حوادث ایام، دیدمش!

او شاکی است از زیستن در میان کسانی که او را

گاهی بینندش الوار!

گاهی بینندش هیزم!

و خود داند که آنها آنگونه بینندش که میپندارند!

نه آنگونه که هست، نه آنگونه که حقیقت اوست.

و خود می داند که او سرو است،تنها یک سرو."


پشت میزم بودمو مشغول میل زدن برا یکی از دوستام که این جمله ها رو شنیدم، نمی دونم از رادیو بود یا تلویزیون؟

مطمئنا از رادیو نبود چون بعداز اینکه آخرین رادیو چندسال پیش خراب شد، بابا نه دیگه درستش کرد و نه یدونه نو خرید!

مامان هم دیگه عادت کرده که بدون خر خر(به کسره خ بخونید) رادیو آشپزی کنه.

خب پس از تلویزیون شنیدم،البته با این اوضاع انرژی ها تو این روزا فکر کنم دیگه از      خر خر تلویزیونم دیگه خبری نباشه!بهتر که نباشه ارزونیه خودشون با اون برنامه های ....

بگذریم، هرچی شنیده بودمو یادداشت کردم و موقع خوردن ناهار هی تویه مغزم نشخوار کردم ببینم چی میگه؟

شاید میگه :ما آدما به چیزاییکه اطرافمون میگذره یا آدمایی که از اطرافمون میگذرن کوتاه یا طولانی هرجور که دلمون بخواد و برامون می ارزه نیگا میکنیم.

درسترش اینکه بعداز آشنایی با یه نفر اولین چیزی که تو ذهنمون جرقه میزنه اینکه این آدم کجاها ممکنه بدردمون بخوره؟

شاید هیچ وقت سعی نشه که یه آدم رو بخاطر آدم بودنش و برحسب هیچ نیازی حتی شاید عاطفی باهاش ارتباط برقرار بشه اونو بخاطر خودش بخوان نه مقام و منصب و......

شاید واسه همینه که ارتباط ها اینروزا کوتاه شده و مثل "سلام گرگ بی طمع نیست" دوباره افتاده سرزبونا و یا اینکه سعی میشه بیشتر دوستیا وارتباطها با دکتر و مهندسا باشه تا با یه فرد ساده تو جامعه!

 دیگه کم کم داره لبخند زدنم گرون تموم میشه!

حتی حاضر نیستیم ساده بگیریم ، ساده بگذریم، ساده بخندیم یا خیلی راحت بگیم سلام!

اینا کارهای سختی نیستن،فقط کافیه یکم از پیله ایی که اینروزا دور خودمون کشیدیم یا بهتر بگم از پشت دیواری که بین خودمون و دیگران کشیدیم بیایم بیرون دنیا شاید همین لبخند کوتاه باشه همین لحظه و بعدی دیگه وجود نداشته باشه.

"یادمون بمونه دنیا اونقدر ابدی نیست که هر روز مهربون بودن رو به فردا موکول کنیم."

یکم به آدما به دیده ابزاری نیگا نکنیم،شاید یه روز خودمون نیاز داشته باشیم که بخاطر خودمون بهمون توجه بشه.

همیشه نیاید به ظاهر افراد نیگا کنیم خیلی از آدما اونی نیستن که ظاهرشون نشون مید.برعکس، آدما سعی میکنن اونی که نیستن و دلشون میخواد به نمایش بذارن و اداشو در بیارن.هممون همیشه دنبال اونی هستیم که نیستی!

هیچ فکر کردین اگه هرکدوم از آدما هیچ مقام و منصبی نداشتن و فقط فقط خودشون بودن فقط یه انسان نه چیزی دیگه ای چی میشد؟

شاید دنیا رو سکوت فرا میگرفت!

سکوت، سکون، زشت حتی بدونه یه لبخند.

پ.نوشت:امروز که رفتم بیرون سعی کردم به آدمای اطرافم لبخند بزنم و گاه گداری سلام کنم.میدونید چی شد؟

فقط چندتا بچه ی کوچولو بهم لبخند زدند!

من نگرانم،نگران اینکه این لبخند تا کی باهاشون میمونه تا چندسالگی ؟ وقتی بزرگ شدن چه بلایی سر این نگاه معصوم و ساده میاد؟

پ.نوشت2:کاش میشد توی دوستیهامون یا حتی روابط ساده و کوتاه روزمرمون به افراد همنجوری که هستن نیگا کنیم نه اونجوری که دلمون میخواد.قصد توهین نداشتم شاید شما که منو میخونید اصلا اینجوری نباشید از اینکه گاهی جمع بستم متاسفم.

اصلا قصد موعظه نداشتم اینا فقط ذهنمو آزار میداد،همین.

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :

من یه تیکه از آسمونم!

حالم بدجوری گرفته بود، حس خوبی نداشتم از پنجره بیرونو  نگاه کردم آسمونم بدجوری حالش گرفته بود، هوا ابریه ابری بود.

کوچیکتر که بودم همیشه نیگا کردن به آسمون برام لذت بخش بود،لذت بخش بخاطر ابرها و  شکلهایی که میساختن گاهی ساعتها به آسمون خیره میشدم تا شکل هر ابر رو به یه موجود شباهت بدم. من از این کارم خیلی لذت میبردم حرکته ابرها دنبال ابرها دویدن گاهیم زمین خوردن!

اما هرچی بزرگتر شدم نیگام پایینتر افتاد و سر به زیر شدم.

اونقدر سرگرم زمین شدم که الان که دارم به آسمون نیگا میکنم انگار این اولین بار که دارم میبینمش مثه کسی که تمام عمرشو تو سیاه چال بوده و اصلا آسمون رو ندیده!

تصمیم گرفتم از خونه برم بیرون تا یکم قدم بزنم- مثه همیشه مقصد خاصی نداشتم فقط میخواستم راه برم نمیدونم شاید میخواستم دق و دلیمو  سر زمین خالی کنم و با هر قدمی که بر میدارم محکم بکوبم تو سر اون بیچاره!شاید آروم بگیرم.

بیرون از اتاق که رسیدم سرمای پاییزی خزید زیر پوستم ، ریز خندیدم!

این اولین لبخند امروزم بود، آخه همیشه حسه خوبی بهم دست میده وقتی از سرما بخودم میپیچم وقتی تو خودم فرو میرم مثه یه لاک پشت!

هنوز چهارتا قدم تو سرزمین نزده بودم که صورتم خیس شد!

یکم فکر کردم دیدم گریم که نمیاد چون حس وحالم با 5دقیقه پیش خیلی فرق میکرد

بازم فکر کردم؟

یاد ابرا افتادم و اون بالا بازم سرم به زمین گرم شده بود و فراموشش کرده بودم.

این اولین بارونه پاییزی امساله و اینم اولین قطرش روی صورت من!

تو بهترین حالت میتونی تصور کنی که اولین قطره از بارون پاییزی روی صورت تو چکیده و تو شاید یکم احساس خوسبختی بکنی!

دستمو بردم جلوتر و منتظر موندم، یه قطره... دوتا.... سه تا............

وقتی همه جمع شدن یهو همه رو خوردم.بعد یکم جویدم و بعدش چشمامو بستم و آروم قورتشون  دادم.

احساس کردم که یه تیکه از آسمون پرید تو وجودم این بهترین حس امروزم بود.

حالا منم اون بالام درست پیشه ابرای بچگیم من یه تیکه از آسمونو خوردم !

من یه تیکه از آسمونم.

چشممو که باز کردم بازم خندیدم اما اینبار یکم بلندتر.

نیگاهای مردم دوروبرمو بدل نگرفتم ، آخه اونا نمیفهمن من چه حسی دارم.

هنوز به سرکوچه نرسیدم، راه افتادم سمت خونه،اما الان حالم خوبه چون من یه تیکه از آسمونم.

 

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٩

فاز جدید

 

"بودیم و کسی پاس نمیداشت که بودیم

باشد که نباشیم و بدانند که بودیم"


این جمله آخری بود که رو وایت برد آزمایشگاه محله کارم نوشتم، قبلنا دوست داشتم اینو رو سنگه قبرم بنویسن اما روزه آخر بدجوری دلم گرفت و نوشتمش اونجا.

هرچند روز یکبار عادت داشتم جمله ی رو تابلو رو عوض کنم و یه چیزه جدید بنویسم.چندروز پیش که برا کاری دوباره رفتم اونجا دیدم جانشینم اونو پاک کرده خب حقم داره بنده خدا اونکه تازه اومده  اما من رفتم البته یه چیزه دیگه هم یکم اذیتم کرد اونم اینکه هرکاری می خواستم بکنم مثلا برم سر انکوباتور کشت ها رو چک کنم می پرید جلو تا کمر می رفت تو انکوباتور که مبادا من چشمم به نمونه ها بخوره به این میگن جو گیر کاریشم نمیشه کرد جوونه و هزارتا آرزو!ابرو

امروز بعداز دو سال کار کردن رسما بیکار شدم البته اخراج یا انصرافی در کار نبود مدت قرداد دوسالمون تموم شد.هرچند من از دو هفته ی پیش بیکار بودم و از مرخصی های باقی موندم استفاده میکردم اما امروز بالاخره تموم شد.

نمی تونم بگم چه حسی دارم خوشحالم یا ناراحت؟خنثی

خوشحال نیستم چون بیکاری و بی هدفی رو اصلا دوست ندارم

ناراحتم نیستم چون بالاخره اینم یه فاز دیگه از زندگیه!

اما بیشتر ناراحتم تا خوشحال، چون به کارم و محیط عادت کردم.

خودمم نفهمیدم بالاخره چی شد؟!سبز

تو این مدت بغیر از ۶ماه اول که تو یه منطقه ی محروم کار میکردم و اوضاع برام سخت بود و حساب تک تک روزها رو داشتم بقیه اش برام لذت بخش بود کار تو محیط جدید در کنار همکارای خوب و گاهی صمیمی برام سخت نبود و یهو رسیدم به آخرش بدونه اینکه بفهمم چی شد چند روز گذشت، به همین سادگی و راحتی!

درکل کار تو یه محیط نسبتا آروم و کم تنش خیلی دلچسبه البته شغل من همش هم کم تنش نیستش گاهیم یه ارباب رجوع کله اداره رو میذاره رو سرش یا مجبوری جوابی به کسی بدی که اصلا دلت نمیخواد یا برخوردی رو بکنی که اصلا در شان تو نیست اما کم نباید بیاری باید محکم باشی.

همه ی اینا بکنار خنده ی بعدش باحال تره!خنده

بعد از اتمام کارم الان احساسه رضایت کامل دارم و این بهترین حسیه که تو این چند ساله اخیر داشتم .

اینکه کارت رو درست انجام دادی که هم خدا راضی هم بنده ی خدا راضیه، یه حسه خوبی داره.

کار توی آزمایشگاه میکروبیولوژی آب و فاضلاب و....هرچند یه کار تقریبا روتینه اما گاهی جذابیتهای خودش رو داره و من اینو دوست دارم سرکشی به روستاها برام بیشتر جالب بود و خیلی چیزا بهم یاد داد.یول

بهرحال از امروز یه زندگیه جدید پیشه رومه و من نمیخوام منتظر بمونم ببینم چی پیش میاد- تصمیم گرفتم شروع کنم به درس خوندن برا ادامه تحصیل یا یه رشته ی جدید که هنوز نمی دونم چیه؟سوال

پیشنهادی دارید بهم بگید.متفکر

خاطره. نوشت:هیچ وقت نمی تونم همکارم که کتابای خوبی برا مطالعه برام میاورد رو فراموش کنم باید بیشتر در موردش بگم باشه برا یه پسته دیگه.

روحش شاد



  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٤:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :

زلزله.وروجک.آتیشپاره.


درکل خیلی دوست داشتنی باید ببینیدش.


خیلی وقت بود که میخواستم در مورده این بخش از زندگیم یعنی درگیری با بچه ها بنویسم، که یکی از دلیلاشم همین وروجکه که عکسش رو اون بالا میبینید.

همونی که تو پستهای قبلی گاهی بهش اشاره کردم، منظورم خواهرزادم امیرمحمد هستش.

پسربچه ای که هرجا باشه کن فیکن میکنه آتیشپاره ای برا خودش،اصللا شما میتونید بیشترین ریشتر زلزله رو جایی ثبت کنید که امیرمحمد اونجا باشه!

به این  نگاه نکنید که چه آروم نشسته برا گرفتن این عکسها ١٠سال پیرتر شدم تا ینا رو ازش گرفتن.کلافه


شیطنت تو وجدش موج میزنه، منظورم چشمای سیاه و شیطونشه که همیشه داره برق میزنه و این میتونه نشونه ی یه خراب کاریه جدید باشه.

کلا مثه همه ی پسربچه ها عاشقه ماشینه، و اتاقش در حاله انفجاره اما این حسه ماشین خواهی هیچ وقت فروکش نمی کنه!

تو کل خونواده بیشتر از همه خاله کوچیکه که بنده باشم رو از همه بیشتر دوست داره و در کل ما دوتا بیشتر باهم درگیریم،بقوله همه:

"کارد و پنیر هستیم"

البته همه اذعان دارند که تقصیره منه و من نباید عقلمو بذارم کنار عقله یه بچه ی ۴ساله، هرچند سخته ولی هرچی تلاش میکنم باهم بهتر بشیم خرابتر میشه!نگران

از اینا که بگذریم، درکل بچه ی فوق العاده باهوشیه و در عین حال خیلی خوش زبون

که اگه این دوتا خصوصیت آخریش نبود عمرا یه ذره تحویلش میگرفتم.

عاشقه اتاقه منه و برا مرتب کردنش خیلی تلاش میکنهگریه

که همیشه هم داغون میکنه جایه مرتب کردن!عصبانی

همیشه مثه تام و جری درحال جنگیم ما دوتاشیطان تام و جری رو شما انتخاب کنید که کدوممون هستیم؟منتظر

یه حسنه دیگشم اینه که خیلی سریع یاد میگیره، تمامه کتابای شعرشو حفظه و تو مهدکودک اوله و مخه کامپیوتره!

سوال زیاد میپرسه همیشه هم در حال سوال پرسیدنه یا طرح یه سوال برا اینکه ازش بپرسیم در کل بیکار نیستسوال.

وقتی خوابه دنیا در حال آرامشه.فرشته

با ین همه خصوصیت که گفتم یه ضعفه بزرگ داره!؟

اونم اینکه از دخترخالش زهرا که ٢سال از خودش کوچیکتره بشدت کتک میخوره و میترسهاسترس، و در کل عاشقشه در مواقعه صلح البته.قلب

حالا شما ببینید من چی میکشم از دسته این دوتا وروجک.

پ.نوشت:با همه این تفاسیر هر دوشونو خیلی دوست دارم وقتی نیستن دلم براشون یه ذره میشه(دروغه ١٣بدری)دروغگو

پ.نوشت بعدی:اینم عکسه مهدکودکش هست که کلی سعی کرده مظلوم و با شخصیت بیفته، وگرنه قبولش نمیکردن با اون چشاش.عینک

حالا هم از مهد خبر میزسه با وجوده اینکه هوش بالایی داره اما همیشه واسه شیطنتهاش تنبیه میشه، فکر کنم بره مدزسه کلا انضباطش زیره ١٠ باشه.

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٤:٥٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :

دیروز.امروز.فردا.

امروز دلم برای دیروزم تنگ میشود

و

فردا برای امروزم دلتنگ خواهم شد.

اگر بخواهم فکر کنم به فرداهایم فقط دلم تنگ می ماندو

تنها می ماند.

مرا کاری نیست با دیروزم،امروز هم گذشت.

بخاطر نمی سپارمش!

فردایم در راه است، باید دست بکار شوم

قبل از آنکه از خاطرم پاک شود.

 

پ.نوشت.غلط نکنم دارم افسرده میشم! نهتعجب

دیگر نوشت.برایش نوشته بود:در تک تک ثانیه های عمرم جایت خالیست من به اندازه ی وسعت خلوت و تنهاییم نفرینت خواهم کرد!

برایش پاسخ داد:خلوتت سهمه خودت.

من از آن خلوت وتنهایی تو سهم نخواهم هرگز.(جریانش مفصله بعدا براتون می نویسمش)


  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٥:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :

دریا در من1

قدغن،شهریار قنبری

 

آبی دریا قدغن، شوق تماشا قدغن

عشق دو ماهی قدغن، با هم و تنها قدغن

                                 

برای عشق، تازه اجازه بی اجازه

 

پچ پچ و نجوا قدغن، رقص سایه ها قدغن

کشف بوسه ی بی هوا به وقت رویا قدغن

 

برای خواب تازه،اجازه بی اجازه

 

در این غربت خانگی، بگو هرچی باید بگی

غزل بگو به سادگی، بگو زنده باد زندگی

 

برای شعر تازه، اجازه بی اجازه

 

از تو نوشتن قدغن، گلایه کردن قدغن

عطر خوش زن قدغن، تو قدغن من قدغن

 

برای روز تازه، اجازه بی اجازه

 

از کتاب دریا در من-دریاکنار1372

 

بعد نوشت:با او آشنا شدم، وقتی هنوز عاشق بودم شاید مهر1379

وقتی هنوز شعر را می فهمیدم(منظورم شعر ناب بود نه شر و ورهای امروزی)

با ترانه هایش زیستم تا امروز گاهی برای شما که منو می خونید از دیروزم چیزهایی خواهم نوشت مثلا همین دریا در من

بعد بعد نوشت:میتونید آهنگ زیبای این ترانه رو با صدایه خودش گوش کنید مطمئنم لذت می برید.

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٩
تگ ها : دریا در من

کاش........

 

ساعت شنی

روی کتاب تصویر ساعت شنی است

میچرخم ،میچرخم

دور خودم میچرخم

ثانیه هدر میدهم برای نرفتن

دلم برایت تنگ خواهد شد

دلت برایم تنگ خواهد شد

همیشه این تو بودی که میرفتی و من به انتظار آمدن دوباره ات می ماندم

اما اینبار من...............

شاید اینبار راه دوری نرویم

دو، سه کوچه بالا تر یا پایینتر چه فرقی میکند

بازهم از هم دور میشویم

باز هم دلهامان تنگ خواهد شد

کاش هیچ گاه دلی تنگ نماند.

کاش..........


  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :

من عاشقم یا گوسفندم؟

 

؟من عاشقم یا گوسفندم؟

من اینجا گاهی حالم خوبست!
امروز اینجا دلی را شکستم
برایش نوشتم ماهمه بیماریم
و آن نداشتن ظرفیت برای دوست داشتن و دوست داشته شدن است.
از من دلخور شد.
دلش گرفت.
اما من!
بازهم نمی توانم دوست بدارم، نه او را ،نه دیگری را.

امروز یه قربونی داشتیم
قلبش تا قبل از چاک خوردن و به سیخ کشیدن دستم بود!
انگشتم رو از 4تا سوراخ بیرونی  بداخل فرو کردم
همه جایه قلبش گرم بود اما
قلبه من!
سرد شده
کلمات عشق برایم سخت نافهم است
خدایا مرا چه میشود؟
خنده ام میگرد آخر او گوسفندی بیش نیست و من انسانم
میتوانم عاشق شوم
اما او نه!
پس چرا قلبش ازمن گرمتر است؟

خدایا مرا چه میشود؟

 

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ آبان ۱۳۸٩

پاییز

 

اینجا هوای اتاقم سنگین است.

همه ی هواها را دیشب بلعیده ام!

چیزی برای امروزم باقی نمانده بود

پنجره نجاتم می دهد.

گشودمش.

پاییز است....

قاصدک پاییری اجازه ی ورود میخواهد

نمیدانم خوش خبر است یا.....

هرچه می خواهد باشد.

گوشم کر است           /     نمی خواهم بشنوم

خردش کنم؟

دلش خواهد شکست

هواهای دیشب را پس می دهم اوج میگیرد و بی اعتنا به من، سوی دیگری پر میکشد

شاید خبرش خوش باشد برای او که این چنین شتابان بسویش می رود.

باد پاییز سرد است.

پنجره به چکار می آید؟!


  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :

در لحظه زندگی کن

می گن بچه ها در لحظه زندگی می کنن یعنی الان و لحظه ی حال براشون از همه چی مهمتره به آینده یا گذشته ی ازدست رفتشون فکر نمیکنن اونا میخوان تو این لحظه به هرچی که میخوان برسن اصلا صبر ندارن !
تموم شدن چیزی هم براشون معنی نمیده
نمونه ی بارز این حرفا هم امیرمحمد خواهرزادمه دنیاییه برا خودش*یه پست رو باید بهش اختصاص بدم تا دستتون بیاد چی میگم وچی میکشم از دستش*سبز
امیر فقط توی لحظه زندگی میکنه، اگه اذیتش کنم فردا صبح دیگه یادش نیست که تو  گذشته چی براش اتفاق افتاده از روز بعد بازم من براش همون خاله ی خوبشم و بازم دوستم داره حتی بیشتر از روزه قبل با اینکه زیاد از بچه خوشم نمیاداما این خصیصه ی بچه ها برام خیلی جالبه و دوستش دارم .
البته منم هنوز بچمچشمکدلقک
یعنی خودمم همین طوریم مثه پسته قبلی که براتون گفتم زود یادم میره
یعنی یادم میره که کی چه بلایی سرم آورده حالا اگه بخوامم بهش فکر کنم زود خسته میشم و بیخیالش میشم در کل بقوله معروف کینه ای نیستم،شما چطور؟
سعی میکنم کدورتهایی که بین خودم و اطرافیانم هست رو فراموش کنم و از ذهنم پاک کنم و کینه ای ازشون بدل نگیرم چون به نظر من هیچ چیز توی این دنیا اونقدر ارزش نداره که مارو به اضطراب و دلواپسی وادارد.
حالا گیریم که یکی با ما دشمنی کرد و من بخوایم بهش فکر کنیم که چه کرد و من باید چیکار بکنیم یعنی چه جوری تلافی کنیم. به نظرم بی معنی میاد ، یعنی اصلا اهمیت نداره که اعصاب خودمونو  خرد کنیم و روزمونو  رو خراب کنیم که دیگری چی گفت یا چیکار کرد
ساده از کنارش بگذریم بهتره.                                                                             خودمه من گاهی اگه خیلی  وضعیت بحرانی باشه نهایتش تا یه روز باهاش درگیرم بعدش میسپارمش دسته باد تا گم بشه توی این دنیای بزرگ.(یهو شاعر شدمعینک)
چقدر خوبه این هنر فراموش کردن و ترک کردن
و چه بهتر که همین حالا رو ازش لذت ببریم تا بخواهیم افسوسه گذشته رو یا دلواپسیه فردا رو داشته باشیم.

پ.نوشت:
البته در مورده ترک کردن بحث مفصله باشه برا بعد.

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۳:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :

خودتو زیاد در گیر جزئیات نکن!

امروز میخوام از یه چیزی حرف بزنم که برا خودم جای سوال زیادی داره و در کل به جوابه هیچ کدومشون نرسیدم شاید شمایی که منو میخونید بتونید یه جوابه درست بهم بدید یا قانعم کنید؟

تا حالا به این فکر کردید که چی میشه که بعد از گذشته زمانه کمی از اتمامه یه رابطه آدم از همه می بره و می ره تو خودش، دیگه اون آدما آدمای سابق براش نیستن

روابط براش کمرنگ میشن دیگه تو بخاطر آوردنه خاطرات یا اشخاص دچار مشکل میشه!

اینایی که گفتم حالتهای خودمه بعد از اتمامه یه رابطه حالا با هر درجه ای از صمیمیت که میخواد باشه فرقی نداره

من زمانی که از یه محیط و آدمایی که توش هستن فاصله میگیرم خیلی زود فراموش میکنم آدمهارو خاطره هارو یه جورایی زود با دوریها کنار میام و با شرایط جدید خودمو وفق میدم!

اکثر اوقات فاصله ها برام بی مفهومند در کل زیاد برام مهم نیست یا فرقی نمیکنه که کجا باشم منظورم از کجا هرجایی نیستا دور یا نزدیک بودن از شرایط قبلی یا همون خونواده یا نزدیکانم گفتم با شرایط جدید سریع اخت میشم وقته خودمو صرف فکر کردن به فاصله ها یا زمان و مکان گذشته و طی شده نمی کنم به حال فکر میکنم که چطور باید باهاش کنار بیام.

البته باید بگم این شرایط همیشه هم برام خوشایند نیست اینکه زود فراموش میکنم  کم کم شده برام یه عادت گاهیم آزارم میده چون داره به بازه های زمانیه کمتری ختم میشه از فراموشیه آدما و خاطرات دور بگیریم تا برسیم به حرفه 5دقیقه پیش مامان!

البته یه نکته دیگه اینجا بگم اونم اینکه من زمانی که دارم یه کاری رو انجام میدم دیگه الباقیه چیزهاییکه در اطرافم اتفاق میفته رو بهشون توجه نمیکنم مثلا اگه دارم با کسی صحبت میکنم و همون لحظه کس دیگه ای ازم سوالی بپرسه یا صدام کنه متوجه نمیشم چون تمام حواسم یه جا متمرکزه.

گاهیم بقول مامان کلا تو هپروت سیر میکنم اینجام اما نیستم باهام حرف میزنن جوابم میدم اگه اصرار کنن اما جوابه درستو درمونی نیست چون اگه بازم همون سوالو بپرسن ممکنه یه جوابه دیگه بدم یا اصلا بکل انکار کنم که چیزی شنیدم،حتما شنیدید که میگن خانومها در آن واحد می تونن چندتا کارو باهم انجام بدن و حواسشون به همش باشه من که اصلا اینطور نیستم اما شما رو نمی دونم .


پ.نوشت1:چی میشه آدمها نسبت به اطافشون بی تفاوت میشن گاهی حتی عزیزانشونم براش مهم نیستن؟

پ.نوشت2:دلیل فراموشیهام هنوزم برام گنگه گاهی سعی میکنم خیلی توجه کنم تا یادم نره اما نتیجه کاملا برعکسه هرچی بیشتر دقت میکنم کمتر بخاطر میارم!(2تا از دلایلشو میدونم بعدا سر فرصت میگم البته بعد از کارشناسیه شما)

پ. نوشت3:از این خصوصیتم زیادم شاکی نیستما همین که زیاد خودمو درگیر جزئیات نمی کنم و استرسهای بقیه بهم منتقل نمیشه خیلی خوبه.(امتحان کنید از من به شماها نصیحت)

 

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٤:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :

 

دروغگو دشمنه خداست.

اینجا آسمان شهر ابریست

آنجا را نمیدانم

بگمانم مردم این شهر ندانند که باران چه صفایی دارد _ پاکشان میکند از نیرنگ و ریا

از همه نقش جهان _ قیمت این شهر به بارانیست که فرو میچکد از سقف زمین

نه به مردم نه به آدمهایش!

**و زمانی شده است که هیچ چیز به اندازه ی آدمی ارزان نیست**

این چند خط رو فی البداهه برای یه دوست نوشتم(آقایه پ) - مونده بود بین فرق دروغ و خالی بندی که کدوم غلطه و کدوم سیاست و به به و چه چه داره!؟

همه میدونیم اینجا شهری است که مردمش دروغ را هر روز بهم هدیه میدهند اونم کادو پیچ با روبان خیلی خوشگل بی رودربایسی.

کوچیکتر که بودیم هرکی دروغ می گفت بهش میگفتیم دشمن خدا می گفتند خدا دروغگو رو سنگش میکنه.

همیشه هروقت دروغ میگفتم یاده سنگریزه های کفه کوچه می افتادم و از کوه شدن میترسیدم.(هنوزم از عظمت و برزگیه کوه میترسم.از ارتفاع وحشت دارم بدترین عذاب برام رفتن روی بلندیه!)

این شد که الان بعد از این همه سال از اون زمان دیگه نمی تونم دروغ بگم.البته روشه تربیتیه بدی هم نبود به مرور جواب داد اما اون موقعه بجای شکافه اصل قضیه با یه تیکه سنگریزه سرمونو گول مالیدن اما بجاش  حالا شدیم صریح- رک.

خیلی ها از صراحت خوششون نمیاد البته شما رو نمی دونم؟

ولی من رک بودن رو دوست دارم، بقوله معروف *یا رومیه روم یا زنگیه زنگ*

آدما باید با صراحت حرفاشونو به مخاطبشون بگن که طرف تکلیفه خودشو بدونه(ماستشو کیسه کنه)

بازم نمی دونم شمایی که منو میخونید از کدوم دسته اید؟

پ. نوشت:پیرو حرفای بالای صفحه یه چیزایی اضافه کنم بد نیست اونم این که:

بعد از این همه وقت که یاد گرفتیم اگه دروغ بگیم سنگ میشیم حالا داریم درس جدید یاد میگیریم که اگه رک و رو راست باشیم تو جامعه تیکه بزرگمون گوشمونه

یعنی در اصل زبون مبارک میشه تیغه گردنت و پخ پخ.............

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :