یلدا

هفته‌ی پیش تو زیرزمین مامان بزرگ چرخ می‌زدم البته با وحشت اخه این زیرزمین بزرگای قدیمی خیلی ترسناکند!

تو اون زیرزمین بزرگ یه مجمع بزرگ مسی لب چین چینی قدیمی پیدا کردم خیلی قشنگ بود و ما هم که عاشق سنت و اشیا قدیمی نه در حد علاقه به عتیقه ها نه، فقط در حد احیای بعضی از سنتها و فراموش نشدن خیلی از رسم ها.

بالاخره از من اصرار و از مامان انکار، ولی در نهایت من فاتحانه از زیرزمین اومدم بیرون البته با مجمع مادربزرگ اونقدرم سنگین بود که وقتی رسیدم خونه از آوردنش پشیمون شدم و اصلا نمیدونستم چیکارش کنم!؟

البته برا جلوگیری از غرغر مامان گذاشتمش گوشه‌ی اتاقم....

و اما امشب، شب یلدا کاری کردم کارستان.

مجمع رو گذاشتم وسط هال و یه بقچه‌ی مخمل قدیمی همچین جیگری رنگ خوشگل، انداختم زیرش و کاسه سفالی آبی هایی که خیلی دوستشون دارم کوچیک و بزرگ چیدم تو مجمع و هر کدومشونو پر کردم از تنقلات، انار دون شده بگیر تا آجیل شیرین و شور لبو و البته هندونه و...کتاب حافظم  با یه شمع گذاشتم تنگش و خلاصه فضا رو شاعرانه کردم بیا و ببین مامان بابا هم کلی خوشحال شدن اما بعدش اینقدر جایه دختراشونو خال کردن که زهرمارم شد از بس غصه خوردن این نیست اون نیست یکی نیست بگه آخه اونا هم الان یه جا جمع اند و دارند خوش میگذرونند زندان ابوغریب که نرفتند!

فال گرفتم و بیاد یلداهایه دوران دانشجویی افتادم هندونه خریدنامون، کشیدن کاریکاتور هر کدوم از بچه ها رو پوست انارشون و...یادش بخیر امسال نیستن که براشون شکلک بکشم.

یلدا نوشت:امیدوارم هم اونا هم شمایی که منو می‌خونید امسال بهترین یلدایه زندگیتون باشه و یلدای 89خاص تر از سالهایه پیش باشه.

وانیا نوشت:هنوزم میخوام نظرتونو در مورد پست کریم نعل بند بدونم آخه هنوز نفهمیدم چطور بود.

یلداتون پر از شادی.

 

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩
تگ ها :

از خاک پاک تا خاک برسرت!

نمی دونی چه حسی به آدم دست میده وقتی صبح کله سحر میره نتایج رای گیری رو یه نیگاه بندازه و یهو میبینه که آمارش پریده بالا! خب مسلمه که خیلی خوشحال میشه طرف اما وقتی میاد تو قسمت نظرات وبلاگ خودش با موج نظرات خصوصی یا بهتره بگم بد و بیراه برمیخوره!

مخت هنگ میکنه و وقتی نظر مدیر وبلاگی که توش رای گیری هست رو میبینی دیگه بیشتر بهت بر می‌خوره وقتی ایشون برات می‌نویسن که: تقلب شده و شما به شعور من توهین کردین! هرکی نفهمه منکه می‌فهمم.

از روز اول وقتی دیدم جناب میثمک منو کاندید کرده جا خوردم چون فکر میکردم هنوز راه زیادی باید برم تا بتونم حرفی برا گفتن داشته باشم هرچند من وبلاگم رو چه کم چه زیاد،خوب یا بد دوست دارم چون اولین هدف برا نوشتن خودم بودم و اینم از اسم وبلاگ پیداست: برای فردای حافظه ام. درسته که تو این مدت این هدف رشد کرد و الان خواننده هام و دوستام خیلی برام مهم هستن اما تاجایی که باهم بتونیم تو یه فضایه آروم خیلی منطقی برخورد کنیم.

از روز اول برا تبلیغ فقط یه متن کوتاه نوشتم و اختیار رو گذاشتم با خواننده های وبلاگم.خب تصور رای آوردن بعید نبود و نه خیلی هم دور از انتظار.اما من از همین جا به همه ی اونایی که لطف کردن رای دادن و همه ی اونایی که رای ندادن و فقط فحش نثار بنده کردن می گم که من در این تقلب هیچ نقشی نداشتم و تو این کاریکه یه نفر برا خراب کردن من داره انجام میده سهیم نیستم.

بخندیدن ، بگین داره مظلوم نمایی میکنه اصلا هرچی میخواین بگین دوستایه اصلی و واقعی من می‌دونن که من دروغ نمی گم.

و حالا اگه بقول میثمک این انتخابات برام ضد تبلیغ بشه حداقل می‌دونم دوستای واقعی و خوبم رو هنوز هم دارم و می‌دونم که باهام همراه اند چون هم من به اونا ایمان دارم هم اونا به من.

تو این انتخابات هم قرار نیست به کسی چیزی داده بشه فقط و فقط برای آشنایی بیشتر بود و گرنه من خودمم قبول دارم که جایه خیلی از وبلاگ های خوبی که خودم دوستشون دارم بشدت خالیه! اما این دیگه نظر مدیر وبلاگ برگزار کننده هست و نظرشون محترم.

از همه ی دوستای عزیزم که وانیا رو دوست دارن خواهش می کنم دیگه بهم رای ندن.

شاید این بزرگترین اشتباه من بود که شرکت کردم و اشتباه بزرگتر اون که همون روز اول انصراف ندادم.

اشتباه چون فراموش کردیم برا چی اینجا دور هم هستیم، چون ادب رو فراموش کردیم "خاک بر سرت" ناسزای است ورد زبانمان بدون اینکه به معناش فکر کنیم و یا خیلی چیزاهایه دیگه 

من برای آدم نماهایه  این خاک متاسفم که به هرعنوان و بهانه ای بخودشون اجازه میدن خیلی راحت به یک نفر توهین کنن.

پ.نوشت:از همینجا از تمام کاندیداها بخصوص دلژین عزیز، دافی نگار، اووووم و کرگدن دلنازک و...بخاطر تمام کج فهمی های معذرت میخوام.

وب لوگ نوشت(مجتبی جوانی):احمق ترین  خلق کسی است که خود را عاقل ترین خلق بداند.

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩
تگ ها :

مش کریم نعل بند.

یک نفر دیروز مرد.

یک نفر امروز مرد.

و همه می دانند.

مش کریم نعل بند کارش امسال کمی سختتر خواهد شد!

همه دانند که کسیت، مش کریم نعل بند؟

او نه غسال ده است و نه گورکن!

او همانست که همه می‌دانند.

مش کریم نعل بند.

گر سراغ ده ما می‌آیی، پرس و جو کن از مردم ده همه دانند که کیست.

از همین کوچه گذر کن برو تا زیر گذر، نرسیده به قبور، سرنبش،دکانکی می‌بینی، جهت نعل ستوران زبان بسته‌ی ده، مش کریم هم آنجاست.

مش کریم نعل بند، ضامن حفظ بقای بشر آبادی ست!

در ده پایین دست هرکه از دنیا برفت، باید از درب دکان نعل بندی کریم بگذرد تا که رسد گورستان.

من خودم می بینم از همین پنجره ی رو به گذر، که در سال یکی یا که دوبار قابله می‌آید از ده بالا به ده ما، و چه تند و چه تیز می‌آید!به کجا ره دارد؟

و همه دانند که رود خانه ی که؟

مش کریم نعل بند.

×××××

دوش دیدم که کریم نعل بند با سه زن راهی شد و همه دانند که کجا خواهند رفت؟ امر خیری در راهست.

نکند باز کریم غصه‌ی کم شدن مردم ده پایین را خورده؟!

ننه ام می‌گوید آرزوی هر دخت ده است،که شود روزی عروس مش کریم نعل بند. و تو هم اینقدر نباش خیره سر و چشم چران که اگر بخت شود یار تو هم، نفر بعدی که رود قبرستان تو شوی عروس مش کریم نعل بند.

×××××

شب حزن است و عزا زن دویم کریم، اقدس مو بلند راهی گور شده است، بچه اش سالم ماند و همه خوب دانند که کریم در پی تجدید فراش تا صبح نخواهد خوابید!

یک یه یک باز خواهد شد گره‌ی بخت دخترکان ده پایین بدست کریم نعل بند!

جای اینکه بترشند تمام دخترکان ده ما، پسران ده پایین همه ترشیده شدند!

دیگ بشنفتم ننه ام می گوید:هیچ جایه غم و اندوه نماند باقی!

دختران کریم نعل بند، یک به یک استخوان میترکانندو کریم جا ندارد در آن خانه و مجبور شود راهی خانه ی بختشان کند.

و چه بسیار بخندیدیم امروز به حرف ننه ام، همه جا پیچیده که کریم نعل بند دخترانش را به ده بالا صادر کردست!

نه یکی یا که دوتا دخترانش چه زشت و چه قشنگ راهیه ده بالا دستند. هرکه بیند قافله ی مش کریم و اهل و عیالش از سرناچاری چهارقول میخواند که مبادا کریم خاطرش مکدر شود از کاهش جمعیت ده!

دختران کریم نعل بند امشبع نوعروسان ده بالا دستند.مردم ده پایین امشب همه میهمان ده بالایند.کم ندارد کریم نعل بند نه ز قوم و ز خویش. همه را با خود برد.

مردمان ده بالا چه صفایی دارند همه شان شاد و خوشند، ترگل و برگل و بی غم- خانه هاشان به مثال مردم شهر، نه،شاید بهتر!

هرکدام یک، دو بچه دارند و همین هم کافیست. بانوان بالا همه باریک و بلند.

من شنیدم که بلقیس زن سویم کریم می پرسد: که چرا اینان همه صافند و کمرباریک و بلند؟نکند آب ده بالا بکند فرق و ندانیم ما؟

زن بالا دستی نیشخندی زد و گفت: نه عزیزم ما فقط یک، دو بچه داریم اینجا، این هم کافیست جهت گل گرفتن دهان مردم پایین دست تا نگویند: فرح یا که قمر نازایند!

من در آن وهله توانستم متمولترین زن بالا دستی را کشف کنم!

شک ندارم او همان قابله است.

از سر لطف کریم قابله اکنون ثروتمندترین زن این آبادیست.

باز هم خود دیدم که دو چشمش برقی زد، همه میدانند که چشمانش پی چیست؟ شکمان آمده بالای زنان کریم نعل بند!

×××××

امشب همه ی ده شادند،آخر امشب به دنیا آمد تنها پسر مش کریم نعل بند.

×××××

یک نفر امروز مرد!

همه دانند که کیست؟

مش کریم نعل بند!

و بدنبال تابوت کریم- پابرهنه طفل صغیری می دوید و می گفت:

پدرم حرفها داشت- او وصیت کرده است...

همه‌ی آبادی گوش شدند و شنیدند که گفتش:

پدرم خواست که من شوم

یار کریم نعل بند!

و همه فهمیدند که کریم نعل بند این همه سال به دنبال حفظ دکان نعل بندی خودش بوده و بس!


وانیا نوشت1:این اولین باره که دارم به این سبک می‌نویسم، حتما بهم بگید کجاش ایراد داره.

وانیا نوشت2:انتخابات تو وبلاگ میثمک در حال برگزاریه همچنان از همه ی دوستام ممنونم.

وانیا نوشت3:نمی دونم چی بگم به همه ی کسایی که اومدن برام نظر خصوصی گذاشتن و هرچی دلشون خواست نثارم کردن می‌ذارم پای بی ادبیشون و براشون واقعا متاسفم.

 

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩

سطحی نگر نباشیم.

هیچ گاه کسی رو مسخره نکنید شاید، او قهرمان دنیای خویش باشد.

این جمله رو خیلی وقت پیش یه جا خوندم اما زیاد بهش توجه خاصی نکردم یعنی اون زمان برام مفهوم خاصی نداشت.

هرکسی تو هر دوره از زندگی یه جور رفتار بخصوص داره، مثلا خود من تو دوره ی دبیرستان و بخصوص دانشجویی خیلی سرزنده و شوخ طبع بودم البته هنوز هم هستم اما با یه درصد کمتر چون پایه ی اینکارا رو دیگه کمتر دارم و بعبارتی کرک و پرم ریخته ، تو اون دوره از زندگی با اون همه شور و هیجان به هر چی که میرسی میخندی با یه دید سطحی به اطرافت نیگا میکنی و عمق یه قضیه رو درک نمکنی. نمی فهمی چرا حالا این فرد یا این موقعیت برات خنده اوره خواسته یا ناخواسته بدون توجه به دلیل اصلیه چیزی اون برات میشه سوژه  و ول کنش نیستی گاهی یه جایی بدون هیچ قرضی باعث رنجش خاطر کسی میشی بدونه اینکه بدونی یا متوجه بشی واز کنارش خیلی ساده میگذری ولی اون حرفت و اون رفتارت برا همیشه تو ذهن اون طرف حک میشه و ازت مکدر میشه. و خیلی از جاها هم درست برعکسه اینه یعنی میدونی داری چیکار میکنی و با غرور بیجا باعث آزار دیگری میشی و همون غرور لعنتی بهت اجازه ی جبران نمیده یا وقتی میده که دیگه خیلی دیر شده.من خودم بشخصه از این غرورم خیلی بد استفاده کردم.

چند هفته قبل دوتا عروسی داشتیم هفته ی اول با شوق وذوق رفتیم مراسم عروسیه یکی از فامیل و کلی هم خوش گذشت چراشو میگم تو ادامه ی حرفام. واما عروسیه بعدی که یکی از دوستان دور بود و زیاد شناختی نسبت بهشون نداشتیم اول زیاد راغب به رفتن نبودم اما با اصرار مامان که میگفت خیلی اصرار کردن بالاخره رفتیم.اونجا که رسیدم اول راحت نبودم اما وقتی سادگی ادما و مجلس رو دیدم تو خودم فرو رفتم، مثه پروانه دور ما میچرخیدن هردو خانواده از طبقه ی پایین جامعه مون بودن اصلا قصد توهین ندارم یا اینکه بخوام بگم ما از اونا بالاتر بودیم اما میخوام بگم اونا خیلی بی آلایش بودن بدون هیچ حس خود برتر بینی با همه برخورد میکردن،اما حالا بریم عروسیه قبلی یا یه مجلس یکم بالاتر یه چی می رسیم؟

به اینکه همه دنبال کلاس گذاشتن و نشون دادن برتری های ظاهریه خودشون هستن و گاهی هم بخاطر غرور بیجا و کاذبشون اصلا کسی رو جز خودشون نمی بینن و منتظرند تا یه چیزی ببینند و شروع کنن به تمسخر و خنده.

درحالیکه تو یه مجلس ساده تر همه یکرنگند هیشکی خودشو برتر نمی دونه همه در یه سطح هستند این لباس و زیور آلات نیست که بزرگی و برتری کسی رو می رسونه اون رفتار و منش فرد هست که مهمه.

احترام میذاری احترام میبینی.اون شب کمی ادب شدم و به عمق اون چیزی که جلوی روم داشت اتفاق می افتاد نگاه کردم باهاشون شاد بودم باهاشون خندیدم، رقصیدم و....هم سطح خودم بهشون نگاه کردم فقط همین.

این بهترین دید تو زندگیم بود از بالا به کسی نگاه نکردم، بهشون نخندیدم ازشون جدا نبودم واقعا شاد بودم شاد به معنایه واقعی.

حالا معنای اون جمله ی اول رو میفهمم.

   پ.نوشت:امسال محرم این اولین چیزه خوبی بود که یاد گرفتم.امیدوارم تا آخر بازم چیزایه بیشتری یادبگیرم که تو زندگیم بهم کمک کنه تا بهتر زندگی کنم.

 

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩
تگ ها :

انتخابات

 میثمک عزیز سری جدید انتخابات وبلاگی رو تحت عنوان وبلاگ نویسان مونث براه انداخته که منم جز کاندیداها هستم!

حالا نمیدونم اینجا چی بنویسم، قسم بدم رای بدین، قسم ندم رای بدین!؟

بهرحال فقط خواستم اطلاع رسانی کرده باشم اختیار باشما.

 

 

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٩
تگ ها :

کی میتونه آب رفته رو به جو برگردونه؟

شب پیش از این ماجرایی که میخوام الان تعریف کنم تا صبح نتونستم بخوابم و هرچی بخودم فشار آوردم تا بخوابم نتونستم، سردرد داشت دیونم میکرد و مجبور شدم یه مسکن بخورم و تا لنگ ظهر بخوابم، اما همه خوب میدونیم که هیچی جایه خواب شب رو نمی‌گیره، تا شب همش بدخلق، کسل و عصبی بودم.

شب که شد حالم خیلی بد شد سرگیجه، تهوع، سردرد و گاهی...یکبارم چشمام سیاهی رفت و ولو شدم رو زمین درست مثه این فیلما همه رو گذاشتم بحساب بی خوابی شب پیش و یه مسکن دیگه خوردم و گرفتم خوابیدم ولی انگار از حال رفته بودم و فقط فکر میکردم که خوابم، مامان وسط شب اومده بود بالای سرم و دیده بود که دختر گلش داره از دست میره!

و کل بدنش یخ زده و داره نفسایه آخرش رو میکشه و... در همون موقع 115رو آدم حساب نمیکنن و با کمک بابا منو می‌رسونند بیمارستان!

وقتی رسیدیم اونجا یه چیزایی متوجه می‌شدم و یه صداهایه گنگی می شنیدم اما نای حرف زدن نداشتم بدنم یخ زده بود و داشتم می‌لرزیدم و سرم داشت منفجر می شد نمی‌دونستم چم شده؟

تو تشخیص اول و با ورود ما به بیمارستان ملت حاضر در صحنه(اعم از پرسنل بی‌خواب شده، مریضای سرپایی و رهگذران و کلی بیخودی الملک )تشخیص دادن که بنده خودکشی کردم!

خانوم دکتر کوچولو (احتمالا دوره ی طرحش رو می‌گذروند و سوادش هم در همون حد بود.) تشخیص ملت رو مبنای کارش قرار داد و شروع کرد به بازجویی و اعلام کرد که من خودکشی کردم حالا نمی‌دونم از کجا فهمیده بود!

منو خودکشی!من خون می‌بینم غش می‌کنم، مگه مغز خر خوردم؟

والدین بنده هم که مثه یه پدر و مادر کوشا وفداکار تو این سالها مراقب بچه هاشون بودن و می‌دونستن که حسابشون پاکه پاکه میزنن تو ذوق خانوم دکتر و دکتر بدون هیچ مخالفتی و یا اینکه بخواد برسر گفته اش پافشاری کنه! هم قبول می‌کنه ، تو همون حین یه پرستار می‌پره تو اتاق و نیگا میکنه به من و میگه چند ساله شه؟آخه درد همه ی جوونا شده اینروزا خدا باعث و بانی شو مرگ بده و کلی بد و بیراه به امریکا و انگلیس و.. میده و وقتی پزشک و والدین مبهوت بنده رو میبینه، میگه حالا چقدر مصرف کرده؟عملش چیه/ کراک؟

این تنها شرایطی بود که نمیتونستم از خودم دفاع کنم و داشتم کلافه می‌شدم که دکتر هم که انگار اون شب حال نداشت از خودش تشخیص در بکنه شروع کرد بنوشتن و گفت برید آزمایشگاه برا تست! منم دیگه هیچی نفهمیدم.

صبح که شد با صدایه گنجشکها که از بارون دیشب مست شده بودند و هی جیرجیر میکردن با یه احساس نسبتا خوب نسبت به شب قبل از خواب پاشدم، اما یه چیزی داشت اذیتم میکرد اول نفهمیدم چیه! اما بعد دیدم دوتا لوله بزور کردن تو دماغم و هی داره هوای اضافی فوت میکنه اون تو،یکی نیست بگه اکسیژن میخوام چیکار؟! لوله رو کندم و مشغول درک موقعیت بودم که دیدم دو تا دستم ورم کرده و یه جایه سالم روش نمونده، اول فکر کردم حیون درنده چیزی حمله کرده بهم اما سرم رو که دیدم فهمیدم اینجا کلاس آموزشی نصب سرم و تزریقات بوده و منم ماکت!

هرچی چشمام بیشتر باز میشد بیشتر متعجب میشدم، سمت چپم یه ییرزن بود که داشت با چشاش منو میخورد و مثه تلسکوپ زوم کرده بود رو من، سلام کردم، اما انگار تو 80 ساله پیش هیشکی جهت تربیت ایشون کار خاصی نکرده بود!

گفت تو خجالت نمیکشی از قد و قوارت؟بی وجود!

گفتم: من فقط سلام کردم چرا فحش میدی خانوم؟

از پدر مادرت خجالت نمیکشی؟همش داشتن گریه میکردن بیچاره ها، بچه ی معتاد ننگه برا آدم!

دیگه داشتم مطمئن میشدم یا تو بخش روانی ها جا نبوده اینو آوردن اینجا یا منو اشتباهی فرستادن اینجا؟

که خانوم دکتر با کلی فیس و ادا اومد تو اتاق و در جواب سلام من بعد از کلی ورزش ابرو گفت:چطوری؟

گفتم: کی گفته من معتادم؟ گفت:اینجا من سوال میپرسم. گفتم مگه دزد گرفتی؟بازجوییه؟من فقط فشارم پایین بوده و ضعف کردم الانم خوبم میخوام برم خونه.

در کمال بی ادبی پشتشو کرد به من و به پرستار گفت خونوادش کجان؟

انگار نه انگار که باید به بیمار دردشو توضیح بده!من نمی دونم اینا چی میخونن 7سال تو دانشگاه؟کاش یکسال از این هفت سال رو اخلاق پزشکی و نحوه ی برخورد با بیمار رو یادشون میدادن من میدونم هفت سال درس خوندن زحمت کشیدن اذیت شدن اما این انصاف نیست که بخوان حالا تلافیشو سر بیمار در بیارن باید وظیفه شونو انجام بدن چرا هرچی دق و دلی دارن سر بیمار در میارن؟البته این فقط در مورد 1٪ از پزشکها صدق میکنه.

حدس زدم والدینم با این وجود الان باید اداره ی آگاهی در حال ترسیم چهره ی قاتل یا دزد باشن!

اول که میگن خودکشی کرده بعدم میگن معتاده یکم دیگه بمونم میگن ....

کار کار خودم بود،سرم رو زدم زیر بغلم و پریم وسط راهرو که دیدم مامان بابا دارن سکته میکنن طفلیا، آخه برای چی؟

یه خاطر مصرف دوتا کدیین و دقت بالایه ازمایش ها؟ از کی تا حالا اینقدر پیشرفت کردیم؟که من حالا با دوتا کدیین شدم معتاد؟

بماند که بعد چی شد و چه شری بپا کردم با رییس بیمارستان ولی آب رفته هیچ وقت به جوی بر نمیگرده و من نمیتونم تک تک اون آدما و همکارای سابقمو پدا کنم و براشون توضیح بدم که اصل ماجرا چی بوده؟

پ.نوشت:الان میخوان بگم که چرا ما عادت کردیم از رو قیافه ی یک نفر در موردش قضاوت کنیم؟

چرا عادت داریم به ، یک کلاغ چهل کلاغ کردن؟

چرا با آدمای اطرافمون به چشم زیر دست نیگا میکنیم؟چرا شغل و رتبه ی اجتماعی بین ماها حکم میکنه نه انسانیت؟

چرا....

بعد نوشت:اصلا قصد توهین به پزشکای محترم رو نداشتم فقط با اون تعداد کمی از اونا که فقط از پزشکی، پز دادنش رو وحس برتر بینی نسبت به دیگران رو ملکه کارشون کردن خواستم بگم هیچ کدوم از بیماراتون نباید تاوان سختیهای دوران تحصیل شمارو بپردازند و شما مسوول هستید نسبت به جامعه و قسمی که خوردید.

         

 

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ آذر ۱۳۸٩
تگ ها :

تلنگر...

 

منتظران مهدی به هوش...

حسین را منتظرانش کشتند!!!!

 


من به این میگم تلنگر، چیزیکه آدمو بیدار میکنه و مجبور میکنه که فکر کنی حتی برا چند لحظه ی کوتاه.

خیلی از ادما اینروزا با یه تلنگر از خواب غفلت بیدار میشن امان از روزی که تلنگر جاشو بده به یه چیزی مثه زلزله و تو بازم از جات جم نخوری حتی برا یه لحظه ی کوتاه!

پ.نوشت:یه پیام از یه دوست، خیلی تکونم داد.گاهی یه تلنگر لازم داریم تا بخودمون بیایم.

 

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٩
تگ ها :

بزرگترین کشف دنیا!

چراغ ها خاموش.

چشمها بسته،مسواکم که زدی، یه نفس عمیق....

حالا راحت بگیر بخواب. خوابای خوب ببینی.

نه نمیشه، نمیذارند. بازم هجوم افکار جورواجور خواب رو از چشمام میگیره.

انگار یه کابل وصل کرده باشند به سرت و همه ی اطلاعات، هر چرت و پرتی که فکر کنی (البته گاهیم فکرایه خوب توش هست همش مزخرف نیستا) داره مخابره میشه به مغزم.

نمی دونم شما وقتی کوچیک بودین مثه من فکر میکردین یا نه؟

من همیشه وقتی میرفتم تو رختخواب همه ی فکر و ذکرم این بود که حالا چه اتفاقی میفته که یهو صبح میشه و هوا روشن، بدونه اینکه حتی متوجه بشیم.

همیشه موقع خواب با خودم کلنجار میرفتم و در حال جنگیدن با چشمام بودم که یوقت بسته نشه و من راز بزرگ دنیا رو نفهمم!

راز، رازی که چی میشه شب سیاه با روز سپید عوض میشه و ما هیچی نمیفهمیم و چقدر نادونیم که نمی تونیم اینو بفهمیم!

تو این مدت چی برسر ما میاد؟

اما هرچی تلاش میکردم بازم زود زود خوابم میبرد و نمی تونستم کاشف این راز بزرگ باشم.

حالا که بزرگتر شدم به افتخار این کشف بزرگ نایل شدم  و اونم نه یکبار بلکه هزاربار و همین روزاست که فکر کنم جایزه ی نوبل این رشته رو بهم تقدیم کنند!

حالا که بزرگ شدم آرزو میکنم کاش زودتر خوابم ببره و تا سرمو میذارم رو بالش خوابم ببره و اصلا نفهمم چی میشه تا صبح بشه. درست برعکس بچگی هام.

الان آرزوهام با اون روزا خیلی فرق کرده، هرچی بزرگتر میشم آرزوهام بزرگترمیشن و دست نیافتنی تر، هرچی بزرگتر میشم زیادتر و بیشتر و بزرگتر طلب میکنم.

کاشکی نوشت: کاش فقط یه نیگا به قد و قواره ی خودم مینداختم، شاید خیلی چیزا  در حد من نباشه و تو قع زیادی از خودم دارم.

بعد نوشت:اینجا داره بارون میاد،خدا رو شکر.

 

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٩
تگ ها :

بی خودی الملک

از کل مجموعه ی قهوه ی تلخ بنده خوشبختانه یا متاسفانه فقط تونستم 9قسمت از اونو ببینم و البا قی قسمتها رو هنوز موفق به دیدنش نشدم. بیشترین چیزی که توجه مو جلب کرد القاب و عناوینی بود که هر شخصیت داستان داشت و از همه جالبتر و با مسما تر"بیخودی الملک"

کم نداریم از این بیخودی الملکها کافیه فقط یه چرخ بزنیم می بینیم چیزی که زیاده بیخودی الملکه.

.تو هر اداره ای که بری یه چندتایی ازاین شخصیت شخیص پیدا میکنیم یه چیزی تو مایه ی همون نخودیه بازیهای بچگیمون.آدمیکه اضافیه، بیکاره و....

مهران مدیری نابغه ی طنز! پر بیراهم نیست این لقب براش حداقل تو طنزاش یه حرفی برا گفتن داره بعنوان مثال همون مرد هزار چهره. البته در مورده این قهوه تلخ  من نمی تونم نظری بدم چون هنوز کامل کامل ندیدمش،اما اگه بخوایم در مورده این طنزای بی محتوای امروز مثه خوش نشینها بحث کنیم حرفی برا گفتن نمیمونه که آدم بزنه.من که بشخصه نفهمیدم این طنز بود یا دلقک بازی، کار بجایی رسیده که از بس تلویزیون دولتی ایران عزا و بدبختی پخش میکنه خوش نشینها هم شده طنز!

معنی طنز اگه این بود که 4تا آدم بیان و مسخره بازی در بیارن که همه ی مجموعه ها میشد طنز.

نه حرفی برا گفتن دارند نه موضوعی، من منتقد نیستم اما هر آدم عاقلی بشینه پای این برنامه ها متوجه میشه که بیشتر شبیه یه سیرکه تا طنز. یه سری بازیگر ثابت میان چهارتا تیکه میندازنو میرن.به شعور ادم توهین میشه فکر کردن ما چی هستیم یا کی هستیم؟

وقتی امثال بیخودی الملکها برنامه ریزی  و تصمیم گیری میکنند و به هر بیخودی الملک اجازه ی طنازی داده میشه ، بهتر از این نمیشه.

این پست اصلا قرار نبود اینجوری باشه از بس از سر و ته اش زدم شد این.اینم یه مدل سانسوره که بهش میگن خود سانسوری!

پ.نوشت:هدفم نه انتقاد از خوشنشین ها بود و نه دفاع از مدیری و مجموعه هاش.خواستم کمی از بیخودی الملکها حرف بزنم که نشد.میدونم خیلی خوب از آب در نیومده، اما در همین حد فکر کنم کافیه و.....

 

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩
تگ ها :

جهان تغییرات


تو کل جهان که نگاه کنی( البته یکم بازه ی ارجاع و کم کنیم بد نیست تا برسیم به همین خونه و کاشونه ی خودمون و 4تا آدمی که اطرافمون هستن) یه نیگا بندازیم می بینیم که هیچ چیز ثابت نیست همه چیز در حال گذر و تغییره اصلا به همین خاطره که بهش میگن جهان تغییرات! تعجب نکنید و بد و بیراهم بهم نگید خودم میدونم که غیب نگفتم و اینو همه در حد درک و فهم خودشون میدونن.

اصل حرفه من اینه، میخام این جمله رو بگم که هیچ چیز اونطور که هست باقی نمی مونه .

حالا چرا اینو گفتم؟ اگه خوب دقت کنیم تو احوال خودمون ما آدما وقتی به چیزی که میخوایم نمی رسیم، رنج می کشیم.

و در نقطه ی مقابل اون هم، وقتی به چیزی هم که می خوایم می رسیم بازم رنج میکشیم!

رنج میکشیم چون میدونیم که بالاخره یه روزی از دستش میدیم و با اینکه به این قانون تغییرات واقفیم بازم داریم خودمونو اذیت میکنیم ، خیلی وقتا به چیزایی که میخوایم  میرسیم گاهی سخت گاهیم خیلی آسون اما ته ته اش بازم کاملا خوشحال نیستیم، البته بیشتر وقتا سعی میکنیم برخلاف جریان طبیعت تلاش کنیم و برا حفظ چیزی که بدست آوردیم خودمونو به آب وآتیش میزنیم که این منطقی ترین کار از نظر خودمونه و منم منکر این قضیه نیستم هرکس باید برا بدست آوردن چیزی که میخواد یا برا حفظ چیزی که بدست آورده تلاش کنه اما میخوام بگم که هیچ وقت سعی نکنیم منکر تغییر بشیم و اینم  فقط بخاطر اینه که در پایان بخاطر از دست دادن اون چیز نشکنیم خرد نشیم بتونیم با سربلندی سرمونو بگیریم بالا و بگیم :"من همه ی تلاشمو کردم"

هیچ وقت اجازه ندیم اون ترس از دست دادن، بر خوشیهای اون لحظه مون اثر بذار .

اعتراف کنیم که تغییر میکنه اما همیشه تا اون لحظه ای که میتونیم از وجودش لذت ببریم نه اینکه محصورش کنیم تا از دستش ندیم و بعد از از دست رفتنش غصه ی اینکه چرا ازدستش دادیم رو بخوریم.

نمی دونم چقدر به این جمله اهمیت  میدید؟

تنها چیزی که ما داریم همین لحظه است.

گذشته ها زیاد بما کمک نمیکنن شاید تجربه برامون داشته باشن اما وقتی خودمونو روی الان متمرکز کنیم و همه ی آشغالایی که تو ذهنمونه رو بریزیم دور (منظورم تمام صداهایی که میگه نمی تونم، ازدست میدم،و....) میتونیم بهترین لحظه رو برا خودمون خلق کنیم.

لحظه ای که اگه یه روز پل زدی به گذشته ات ازش فرار نمی کنی و برات بهترین لحظه توآینده است.

پ.ن:من اینجا قصد موعظه ندارم اگه گاهیم جمع میبندم حتما کسی هست که با این افکار من جمع بشه و اگه شمایی که منو میخونید اون فرد نیستید پس خودتونو از حرفام کم کنید و این جمع بستنو بهم خرده نگیرید.

غرغر نوشت:اینقدر دیر از خواب بیدار شدم که دیگه از وقت سرو صبانه گذشته قبلا تا ساعت 10:30 آبجوش و چایی موجود بود ولی امروز اینقدر دیر شد که مامان طاقت نیاورده و آبجوشو برا طبخ غذا مصرف کرده! و این نشون میده که تا صرف ناهار چیزی نمونده باید به اواز قور قور شکمم گوش کنم، اما با این گلو درد مگه میشه تا کرد یه چایی سرد هم شاید بد نباشه درکنار کشف یه کیک له شده ته کیفم.(اینم از روزیه امروز ما)

 

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٥:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ آذر ۱۳۸٩
تگ ها :

اندر باب مصاحبه جهت استخدام.

امروز اولین مصاحبه ی کاریم بود و منکه تا امروز مصاحبه نرفته بودم اصلا نمی دونستم باید چکار بکنم هیچ وقت تو زندگیم اینقدر استرس بیجا نداشتم حتی برا دوباری که کنکور دادم اینقدر ریلکس بودم که دراثر همین استرس نداشتن قبول شدم چون من نه اطلاعات علمیه بالایی داشتم نه سهمیه، البته هنوزم خودم فکر میکنم سازمان سنجش یه جاهایی اشتباه کرده که بماند!

میگم استرس بیجا چون اصلا درست نمیدونستم شرایط کاریشون چیه!اصلا بامن سازگار هست یا نه.

باهمه این اوصاف نشستم چندتا کتاب ورق زدم و اطلاعات کسب کردم که نگن یارو خیلی پرته تازه نازم میکنه واسه شرایط.یول

چندروز پیش مهندس پروژه تماس گرفت و واسه امروز قرار گذاشتیم و رقیب عزیزم هم آویزونه ما شد و همراه ما اومد،بنده هم جهت عقب نموندن از رقیب جان حجاب برتر رو گوله کردم تو پاکت تا اگه اون استفاده کرد منم کم نیارم! مثه یه بچه ی مرتب خرخون لباس پوشیدم و کلی جلوی مامان رژه رفتم تا پسندید آخر کارم گفت چرا همه مانتوهات کوتاهه!تا حالا دقت نکرده به عزیزش ببینه چی میخره چی می پوشه!

بالاخره جلوی در ورودی چادرو زدم زیر بغل و رفتیم تو بعد از معرفی و کلی تعارف بیجا رفتیم کار به لبخندهای ملیح و متین رسید و دیگه هیچی نگفتن! منم که آماده بودم کل اطلاعاتم که دیگه داشت از کله م میزد بیرون رو با اولین سوال یارو بریزم رو میزداشتم کلافه میشدم که مهندسه گفت: باید یکم دیگه صبر کنیم تا مشاورمون بیاد و صبر کردیم 5دقیقه،10،15،20و...نخیر خبری نشد تا خود حضرت آقا تماس فرمودند و با کلی عذر خواهی قرار رو به چند روز دیگه موکول کردند!

همون موقع یادم افتاد که دیشب برا خودم دعا کردم! و از اونجاییکه من هر وقت برا هر امتحان دهنده ای دعا کردم یا امتحان کنسل میشد یا کلا استاد بیخیال امتحان میشد یا در بدترین شرایط، امتحان گرفته میشد اما بعد تصحیح نمیشد!

حالا هم که برا خودم دعا کردم و این یارو کلا گم وگور شد و زجر یه روز و یه  مصاحبه ی دیگه افتاد گردنم.

البته مدیر طرح خودش چندتا سوال پرسید که اگه من بلد نبودم رقیب بلد بود و اگه اون نمی دونست من جواب میدادم و در کل یر به یر شدیم، والا تا امروز ما مصاحبه ی دو نفری ندیده بودیم! مثه جنگ تن به تن بود یا مسابقات تلویزیونی فقط حیف که زنگ نداشت و الا کلی حال میداد.

پ.نوشت: فکر نکنم برم سر اینکار،آخه شرایطش سخته. مامان میگه یارو رو تو ده راه نمی دادن سراغ خونه کدخدا رو میگرفت حالا تو برو مصاحبه بعد ناز من!بابا هم میگه کار سخته نمیان که در خونه ازت امضا بگیرن حقوقتم بدن که!(قربونشون برم هردوشون کمپانیه منرژی مثبت دادن بمن هستن میبینن تورو خدا؟)


 

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٥:٤۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٩
تگ ها :

چه قولی ازش میگیری؟

 هنوز در آدم بودنمان شک داریم!

این چیزی است که همه مان بخوبی میدانیم.

اصلا تنها چیزیست که از خودمان بخوبی فهمیده ایم اما جرات گفتن نداریم!؟

بله درست شنیدید ما جرات بیان آنچه هستیم را نداریم، همیشه سعی میکنیم اونی که نیستیم باشیم و در نهایت تاسف هم همیشه گند میزنیم وقتی میخواهیم ادای دیگری رو در بیاریم،در کل هنر پیشه های خوبی نیستیم.

عاشق ترین امیراقلیم آب و آیینه پرسیده بود اگر در زمان حسین این جمله را میشنیدید چه میکردید بگمانم منظورش همین بود!

آیا کسی هست مرا یاری دهد؟

اگر سالها هم فکر کنیم بازهم یا در بیان جواب لال میشویم یا با صراحت دروغ میگوییم!

شاید حق ندارم که اینقدر رک حرف بزنم یا بجایه همه فکر کنم و تصمیم بگیرم!!!!

دارم فکر میکنم امشب که همه دارن برا حسین مینویسن من چی بگم که هم از همه بهتر باشه هم جدید و دست نخورده باشه تا شاید از قافله عقب نمونم!

اما ذهنم خالیست عظمت حسین در ذهنم نمیگنجد.

 پارسال همین موقع به حسین قولهایی دادم اما الان .....

هیچکدام از وعده هایم را بخاطر نمی آورم!

و اما امسال قولی نمی دهم که بخواهد یادم برود ازش یه قولی میگیرم.....

تو باشی چه قولی میگیری؟

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩
تگ ها :

مسریه بپا نگیری.

پلکها نای جدا شدن از هم رو ندارن اینم یکی از دردسرهای بلندی مژهاست!

منحزین ها هم کیپه کیپند دریغ از عبور یه مولکول هوا، مجبورم این کپلهای همیشه خفته برهم رو یه تکونی بدم جهت جلوگیری از خفه شدن.

دهانم شور میشود بگمانم بیش از اندازه فشار آوردم اینها بیش از این بهم وابسته اند تاحدی که مرا لال کرده اند!

طعم خون مغزم رو وادار به صدور فرمان برای حرکت عضلات میکند، باید رد گناه را پاک کنم گناه آنها یا من؟

عضلات هم که گویی چوب همه شان برسر جایشان خشک شده اند .

امروز تقریبا نیمی از آب بدنم تمام شد، ازشدت آبریزش بینی و دو عینم.

البته به یمن گرفتگیه منحزین ها طعم و بوی شلغم پخته را نفهمیدم.

گوشهایم هم کمی سنگین شده نفهمیدم مامان پای تلفن باکی حرف میزد که مثه فنر از جاش در رفت و گفت یا الله بریم دیر میشه!بگمانم یه لوله بازکن برا دماغم پیدا کرده تا از شر این گرفتگی خلاص بشم!

کپلها بازهم بهم دوخته شدند و نذاشتند حرفی بزنم یا بپرسم مقصد کجاست؟

خب من مریضم ، شما دیگه چرا قاط زدین معلومه آدم مریضو میبرن دکتر دیگه، مگه نه؟

مقصد دکتر، داروخانه،تزریقات....

قسی القلب بی احساسات چنان ضربتی عمل کرد که گویی بادکنک ترکیده باشه داد زدم اوههههههههههههوی چه خبره؟گفت تموم شد فقط جاشو گرم نگه دار.

بشکنه دستش باید یه عمر یوری بشینم.

چه درده کوفتیه این آنفولانزای افغانی شانس که نداریم اروپایی شو بگیریم عد باید افاغنه بهمون پیش کشی بدن.به تعداد کل مردم افغان به اضافه ی نظامیای امریکایی و انگلیسی تو بدنم باکتری و ویروس جمع شده این زنک هم کله پنی سیلین رو یه جا قلمبه کرد که نمی دونم کی میرسه این بالا .

پ.نوشت:منحزین:سوراخهای بینی، البته این کلمه جمع هست و من جهت قافیه بهس ها اضافه کردم!شما فکر نکنین من 4تا سوراخ بینی دازما!هیولا که نیستم.

 

 

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٩
تگ ها :

همیشه باید شاکر سلامتیمون باشیم.

دیروز، روز معلولین بود.

و من چقدر دوست داشتم برم دیدن دوستی که حتی نمی دونستم خونش کجاست! شاید الان دوباره توی بیمارستان باشه و در حال زجر کشیدن.

دارم از پسری حرف میزنم که فقط 6 روز باهم دوست بودیم و اونم تو یه شرایط بد، بد  هم برای اون هم من!

خرداد امسال که بابای عزیزم سخت مریض شد و بناچار یک هفته ای رو تو بیمارستان بستری شد. تو این مدت منو مامانم مجبور بودیم هر روز تو بیمارستان مراقب بابا باشیم از 7صبح تا ظهر من ، از ظهر تا عصر خواهرم، از عصر تا آخر شب من و شب تا صبح مامانم.(میگم مجبور چون بنده داداش ندارم.)

دوران خیلی سختی بود، حضور تو بخش مردان در حالیکه تمام اتاقهای خصوصی اشغال بودن و ما مجبور بودیم تو یه اتاق سه نفره از بابا مراقبت کنیم.

همیشه رفتن به بیمارستان حتی برا یه تزریق ساده هم برام عذاب آور بوده و هست و گاهی هم که برا کارم مجبور بودم هفته ای یکی دو بار به بیمارستانها سر بزنم سعی میکردم از قسمت اداری بگذرم و البته گاهی هم مجبور بودم از وسط بخشها رد بشم و اونجا کار داشتم که شنیدن صدای بیمارها و دیدن قیافه ی نزارشون برم خیلی عذاب اور بود.

اما اینبار مجبور شدم چندین روز با بیمارا زندگی کنم و این بدترین تجربه ی زندگیم بود البته بعنوان همرا مریض!

تو اتاقی که بابا بستری بود بیمارهایی اومدن و رفتن منجمله پیرمردی که از 7 سالگی سیگار و تریاک کشیدن رو از باباش یاد گرفته بود و الان در اوج70 سالگی که دیگه ریه هاش توانایی پر و خالی شدن رو نداشتند به خوردن تریاک با چایی رو آورده بود، اسم جالبی هم داشت"گرگ الله"!

پیرمرد دیگه ای هم که قادر به کنترل خودش برا خوردن شیرینی جات نبود و دکترا بناچار پاشو قطع کرده بودند. البته این دو نفر به یمن قدم مبارک ما همون روز اول مرخص شدند و جایه خودشونو به دو نفر دیگه دادند.

پیرمردی که اسهال شدیدی داشت و پسر و دخترش اونو پوشک میکردند و همیشه بمن میگفت خانم پرستار منو مرخص کن برم و بالاخره بعد چند روز کلا مرخص شد و مرد.!

نفر بعد پسر 25 ساله ای بود که بر اثر تصادف قطع نخاع شده بود و از ناحیه ی گردن فلج شده بود و فقط میتونست پلک بزنه و گاهی هم حرف!

یکسالی می شد که حرکت نکرده بود و الان برا چندمین بار بخاطر زخم بستر اومده بود بیمارستان.تو طول مدتی که اونجا بودم بیشتر مراقب تب بابا بودم و گاهیم مجله می خوندم هر از چند گاهی نگاهش نگاه ترحم انگیزمو قطع میکرد و لبخند میزد.

مظلوم اما مغرور بود!

غروری که موقع اجابت مزاج که 4 نفر باید کمکش میکردند شکسته میشد و بعد از بازگشت من به اتاق خودشو به خواب میزد تا بهم نگاه نکنه.اولین باری که دیدمش جلوی بیمارستان بود که عقب یه وانت دراز کشیده بود و از درد فریاد میزد دردی که بخاطر هزینه ی سنگین امبولانس مجبور بود تحمل کنه.

وقتی از آینده حرف میزد صداش بدجور میلرزید وقتی میگفت که برا اینکه عمل بشه و بتونه به حالت قبل برگرده فقط 60 میلیون کافیه و گرنه آرزوی راه رفتن دوباره رو باید به گور ببره.

دنیا رو سرم خراب میشد وقتی که مجبور بود به هر پرستار برا هربار تزریق گوشزد کنه که مراقب باشند تشک طبی ش سوراخ نشه! و وقتی پرستار شیفت بخاطر این حرفش سرش داد زد مثه یه پسر بچه گریه افتاد و گفت هنوز چکش رو پاس نکردند و من از کوره در رفتم و حرمت همکارمو نگه نداشتم و بهش پرخاش کردم ولی اون با چشمای پر از اشکش و لبخند تلخش منو آروم کرد اما من نتومستم تحمل کنم و از اتاق فرار کردم و رسیدم به حیاط بیمارستان...

بهش قول دادیم بعد از ترخیص حتما بریم دیدنش اما وقتی کار ترخیص بابا تموم شد و برگشتم دیدم نیست و برا MRI رفته بود ، نمی تونستم منتظرش بمونم فقط به رسم خداحافظی چندتا پایه سیب که خیلی از خوردنش لذت میبرد گذاشتم رو تختش.

دیگه ندیدمش تا امروز و دیروز که خیلی دلم هوای دیدنش رو کرده بود و فقط تونستم براش دعا کنم_ شماهم برا مسعود دعا کنید.

بیاید بخاطر سلامتیمون خدا را شکر کنیم، فقط یکه کلمه:

"شکر"

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٦:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٩
تگ ها :

اینم از سفر من...

میگن گاهی سفر برا عوض شدن حال و هوای آدمیزاد بدک نیست. البته تو هر سفری آدم باید خودش سعی کنه که بهش خوش بگذره.و تلخی سفر بستگی به خودش داره.

این سفر چند روزه که بیشتر مثه یه کوچ کوتاه از یه خونه به خونه ی دیگه بود!

نه گردش خاصی نه تجربه ی جاده ای متفاوتی، البته چیزای بد داشت و قسمتهای خوبم داشت.که تلخی هاش بخاطر ذهن درگیر و مشغله های فکری خودم بودم.

از کل مکانهای تاریخی کاشان که من اکثرشون رو دیدم فقط یه جا باقی میمونه و اونم کاروانسرای تاریخی مرنجاب دریت وسط کویر.

طبق معمول تااومدیم از خواب بیدار بشیم و وروجک شماره 2 یا بقول خودش "زرگلی" رو آماده ی رفتن بکنیم ساعت شد 11ظهر که بالاخره حرکت کردیم(با این اوضاع باید بریم تو کار برگزایه یه سری تور ایرانگردی وبلاگی!)

حالا شما تصور کنید این سفر تاریخی چند ساعته چقدر به ما خوش گذشته با این حساب که جاده رسیدن به این بنای ارزشمند تاریخی 50 کیلومتر و کلهم سنگلاخ بود و هوای گرم و منظره ی خشک کویر و رانندگی شوهر خواهر بنده که در حد شوماخر تبحر داره رو هم اضافه بفرمایید که نزدیک بود کل مسیر رو مثه کدو قلقله زن بریم و برگردیم و سر مبارک بنده هم یه جای سالم نداره از بس به سقف و شیشه اصابت کرده و زانوهای بیچارم از ذوق وروجک جان و ارادتی که به خاله ی گرامی دارن مچاله شد.

روشن کردن کولر تو این فصل سال هم در نوع خودش جالب بود.

از همه اینا که بگذریم میرسیم به تاریخ در دل کویر،اونقدر همگی ازدیدن بنا شوکه شده بودیم که منی که عاشق تاریخم  زودتر از همه شروع کردم به غر غر کردن!

چیزی که میدیم هیچ نشانی از تاریخ نداشت جز خرابه هایی که مهندسین مرمت و بازسازیه افغان درحال شکل دادن به بنا به طرز دلخواه خودشون بودن!

آدمای تاریخ دوستم هم دیدن بنا و پرس و جو درمورد پیشینه تاریخی اونو رها کرده بودن و مشغول شن سواری و کیف کردن بودن ماهم که ذوق تاریخیمون کور شده بود بدون هیچ حرکت اضافی بسمت خونه حرکت کردیم.

تو طول اقامت در منزل آبجی جان وروجک 2 افتخار همراهی بنده رو تو تمام سانسهای که به دستشویی سر میزدم رو داشتند و منکه تقریبا تمام تصمیمها و برنامه های روزانه مو تو دستشویی طرح ریزی میکنم نتونستم تنهایی از خجالت دستشویی در بیام!

از همه اینا که بگذریم می رسیم خونه و به این جمله ی همیشگی مامان:

"هیچ جا خونه خود آدم نمیشه"

البته این آرامش بدون بچه فقط نیمروز بود و آلودگی هوا و تعطیلی مدارس منو از دیدن وروجک ارشد امیرخان بی نصیب نذاشت و من افتخار اجباری دیدنشو تا شنبه دارم.

صبح کله سحر با کلی ماچ آبدار منو از خواب بیدار میکنه و بعد کلی شیطنت نا استاندارد در کمال سخاوت برام وقت میذاره و هی حرف میزنه و سوال میپرسه دریغ از یک ثانیه استراحت دادن به فک مبارک!

ماشین بازی و تصادفات خفن هم شده زنگ تفریحم.

پ.نوشت:تو این روزا من نیاز شدیدی به وقت و آرامش دارم و هیچ کس ضیق وقت و استرسهامو درک نمیکنه هرکه به کیش خود مشغول است.این چندتا جمله یکم پیچیده شد امیدوارم کم نیارم و همه چی درست بشه تا براتون توضیح بدم.

 

 

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٩
تگ ها :

هیچ گاه.

 

 

هیچ گاه خیال خوبی ها درمان بدی ها نیست

بلکه صد چندان بر زشتی آنها می افزاید.

 

 

 

پ.نوشت:حال جسمی و روحی کلهم بهم ریخته یکم استرس و کمی بیشتر درد جسمی عذابم میده،امیدوارم حل بشه منتظرم بمونید.

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ آذر ۱۳۸٩
تگ ها :

قرار نبود...

رو میزم یه لیوانه که ته اش یه لایه شیر، چسبیده و خشک شده ، با یه شکلات که نخوردمش.

بازم انگشتای پام یخ زد، جورابای پشمی هم دیگه جواب نمیده، پاهام کرخ شدن بی حس نه شایدم از شدت سرما درد میکنن باید پاهامو بچسبونم به بخاری انگار تو یه تشت یخ گذاشتمشون فایده نداره....

وسایلمو جمع کردم داریم میریم سفر اما طبق معمول من موقع سفر بازم ناراحتم

خیلی ناراحت.....

سفری که قرار نبود الان بریم، بخصوص الان که من کلی کار دارم که برام خیلی مهمه ولی مجبورم همراهشون برم!

یه مدت نیستم تا کی نمیدونم.اما مطمینم بر میگردم!

 

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ آذر ۱۳۸٩
تگ ها :

بگیر منو........

 

دیروز تولد وروجک شماره دو بود دختر کوچولیی که من موقع تولدش حضور داشتم!

از اون موقع تا الان سه سال میگذره و امروز من و مامان و بابا رفتیم براش هدیه خریدیم چیزی که خودش سفارش داده بود.

" دوتا چخ یکی صولتی، یکی گمز"

برا خرید کادو یکم دیر اقدام کردیم اما سرحوصله و با وسواس واسش رفتیم خرید هرچند الان مسافرته و ما از هم خیلی دوریم اما بازم وقتی برگرده هم از هم دوریم و برا تقدیم هدیه و برگزاری مراسم تولدش باید بار سفر بست.

البته ماهمون صورتی رو خریدیم و زیاد به حرفش گوش ندادیم.امروز تو فروشگاه از بین 10تا دوچرخه ی بچه گونه خودمو کشتم تا انتخاب کردم.

انگار برا خودم میخواستم بخرم که اینقدر وسواس داشتم،هی راش میبردم و زنگشو میزدم و ترمزشو چک میکردم درست مثه بچه ها فقط حیف که نتونستم سوارش بشم!

تو راه برگشت هم چون بیمه ماشین تموم شده بود مجبور شدیم با تاکسی بیایم خونه و تا یه جایی بنده افتخار هل دادن دوچرخه رو داشتم،خیلی خودمو کنترل کردم که سوارش نشم هرچند بین قد و قواره ی بنده با اون دوچرخه کوچوله سنخیتی نبود اما دله دیگه کاریش نمیشه کرد.

تو 5 یا 6 سالگی مجبور شدم دوچرخه سواریو بذار کنار اونم برا اینکه یه شب که از دیر اومدن بابا در حال سو استفاده بودم یهو یه ماشین گنده (میگم گنده چون اون موقع ما کوچیک بودیمو ژیانم برامون حکم کامیونو داشت!) قصد جونمو کرد که بابا یهو سر رسید و منو کشید کنار بعدم با چنان قدرتی دو چرخه ی بیچاره رو کوبید وسط حیاط که آش و لاش شد بدبخت نمیدونم بابا خیلی زور داشت یا زمین خیلی سفت بود یا دوچرخه خیلی زهوار در رفته بود؟

اون خاطره رو هیچ وقت یادم نمیره تا همین الان هر موقعه سوار دوچرخه میشم فقط دلشوره دارم .

به اون کار بابا میگن:تخریب شخصیت کودک!

میزنن روحیه ی بچه رو داغون میکنن بعد میگن ما مواظبش بودیم         با افتخار رفته بودم زیر ماشین که بهتر از این استرسه بود نبود؟

پ.نوشت:دیگه گذشت منم از بابا دلخور نیستم بیشتر از همیشه دوستش دارم.

همش وسوسه میشم برم اون اتاق سوار این دوچرخه بشم آخه خیلی نازه کودک دورن بنده امروز بدجوری تحریک شده و منتظره یه فرصته!خدا بخیر کنه تا این هدیه سالم برسه بدست اون بچه.

 

 

اینم یه دوچرخه فقط برا تماشا.

 

رعایت نکات ایمنی  یادتون نره.

 

 

 

 

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ آذر ۱۳۸٩
تگ ها :