س ل ا م

شاید این اولین پستی باشه که با سلام شروعش کردم، چون میخام با یه خدافظی تمومش کنم!!

این آخرین پستی هستش که من توی پرشین بلاگ مینویسم، اگه دوست داشتین بازم منو بخونین برید به  آدرس زیر:

http://bfhvaniya.blogsky.com

تصمیم داشتم برا یکسالگیه  وبلاگم اینجا رو ترک کنم اما پرشین  با ما نساخت و مجبور شدم زودتر برم.امیدوارم خونه ی جدید راضی نگهم داره تا مجبور به برگشتن نشم.بعضی از پستهایی که دوسشون داشتم و برام یه حسه خاص داشت رو با خودم بردم.لینک دوستامم با خودم بردم اکه از دوستام کسی رو جا گذاشتم حتما بهم بگه تا لینکش کنم.

خ د ا ح ا ف ظ

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : روزانه

آیا میدانید...


بغل کردن مطمئناً احساس خیلی خوبی به شما می بخشد و شواهد نشان می دهد تاثیرات بسیار خوبی هم بر سلامتی ما دارد. در تحقیقی که در دانشگاه کارولینای شمالی انجام گرفت، محققان دریافتند که بغل کردن هورمون "اکسیتوسین" را افزایش داده و خطر ابتلا به بیماری های قلبی را کاهش می دهد.

درواقع، وقتی زوجین 20 ثانیه همدیگر را بغل می کنند، سطح اکسیتوسین در بدنشان که طی تولد بچه و شیردهی آزاد می شود، بالا می رود. افرادیکه در روابط عاشقانه هستند، بیشترین افزایش اکسیتوسین را دارند.

ضمناً سطح هورمون استرس، کورتیزول، هم در خانم ها همراه با فشارخون پایین آمد. دکتر کارن گورون یکی از محققین این تحقیق می گوید، "هرچه حمایت عاطفی بیشتر باشد، این افزایش میزان اکسیتوسین نیز نیز هم در مرد و هم در زن بیشتر خواهد شد. اما اهمیت اکسیتوسین و اثرات محافظت کننده آن دربرابر بیماریهای قلبی، میتواند برای خانم ها بیشتر باشد."

دکتر کارمین گریفیت، سخنگوی بنیاد قلب بریتانیا، می گوید، "دانشمندان علاقه زیادی به این مسئله نشان می دهند که احساسات مثبت می تواند برای سلامتی مفید باشد. این تحقیق نشان میدهد که ساپرت عاطفی، مثلاً به شکل در آغوش کشیدن های عاشقانه می تواند تاثیرات مثبتی بر سلامت قلب داشته باشد. "

در واقع، در یک تحقیق دیگر که آنهم توسط دکتر گورون انجام شد، به اثبات رسید که بغل کردن و گرفتن دستها، تاثیرات استرس را کاهش می دهد. از دو گروه زوج خواستند که درمورد یک موضوع ناراحت کننده با هم صحبت کنند، اما یک گروه از قبل دست های همدیگر را در دست گرفته بودند و همدیگر را بغل کرده بودند درحالیکه گروه دیگر اینکار را انجام نداده بودند. در این تحقیق مشخص شد که:

- افزایش فشارخون در گروهی که هیچ تماسی با هم نداشتند درمقایسه با گروهی که همدیگر را در آغوش گرفته بودند، بیشتر بود.

- ضربان قلب در گروهی که تماسی نداشتند 10 ضربه در دقیقه بود درحالیکه برای گروه دیگر این مقدار 5 ضربه در دقیقه بود.

دکتر گورون پیشنهاد می کند که تماس های گرم و در آغوش کشیدن و گرفتن دست ها قبل از شروع یک روز سخت می تواند شما را در طول روز محافظت کند.

انسانها موجوداتی اجتماعی هستند، همانطور که در تحقیقات مختلف ثابت شده است که آنهایی که در زندگی دوستانی برای خود دارند، و همچنین آنها که ازدواج کرده اند، سالمتر هستند.

ما به ارتباطات اجتماعی احتیاج داریم و این ارتباطات شامل لمس کردن، حتی فراتر از ظرفیت یک زوج است. مثلاً این واقعیت که نوزادان از تماس های پوستی مستقیم با مادرشان فایده می برند و رشد بهتری خواهند داشت را در نظر بگیرید.

مثالی که گفته شد یک تحقیق کره ای بود که روی نوزادان پرورشگاهی انجام شد. آندسته از نوزادان که 5 روز در هفته و به مدت 4 هفته، 15 دقیقه بیشتر صدای زنانه شنیدند، ماساژ و ارتباط چشمی مستقیم داشتند، بعد از گذشت چهار هفته و در سن 6 ماهگی، وزن و قد بیشتری اضافه کردند و شکل گیری سرشان نیز بهتر بود تا آنهایی که این تحریک اضافی را نداشتند.

شواهد نشان داده است که تماس درمانی استرس و درد را در بزرگسالان کاهش می دهد و نشانه های بیماری آلزایمر مثل بیقراری، آواگری، قدم زدن های عصبی و از این قبیل را نیز کاهش می دهد.

وقتش رسیده بیشتر بقیه را بغل کنید

تحقیقات نشان می دهد که زوج های امریکایی چندان تمایلی به آغوش کشیدن در مجامع عمومی را ندارند. طبق تحقیقات زوج های پاریسی سه مرتبه بیشتر از زوج های امریکایی وقتشان را به بغل کردن هم میگذرانند.

بغل کردن در روابط زناشویی فوایدی دارد که احتمالاً هیچوقت فکرش را هم نمی کردید. بغل کردن...

- احساس خوبی به شما می دهد.

- حس تنهایی را از بین می برد.

- بر ترس غلبه می کند.

- دریچه احساساتتان را باز می کند.

- اعتماد به نفس را بالا می برد.

- حس نوع دوستی شما را تقویت می کند.

- روند پیر شدن را کندتر می کند.

- اشتها را فرو می نشاند.

- استرس و فشارهای عصبی را کاهش می دهد.

- با بیخوابی مبارزه می کند.

- عضلات بازوها و شانه ها را شکل می دهد.

- اگر قدتان کوتاه باشد، یک نوع تمرین کششی به حساب می آید.

- یک جایگزین عالی برای بی بند و باری است.

- یک جایگزین سالم و مطمئن برای مصرف الکل و دخانیات است.

- وجود فیزیکی شما را تایید می کند.

- دموکراتیک است (هر کس حق در آغوش کشیده شدن دارد).

فواید بیشتر بغل کردن

- از نظر اکولوژیکی خوب است (محیط را خراب نمی کند)

- برای صرفه جویی در انرژی بسیار خوب است (گرما را حفظ می کند)

- قابل حمل است.

- به هیچ ابزار خاصی نیاز ندارد.

- هیچ محل خاصی نمی طلبد (یک محل خوب برای بغل کردن هرجایی می تواند باشد)

- روزهای شاد را شادتر می کند.

- فضاهای خالی زندگی را پر میکند.

- حتی بعد از جدا شدن از آغوش، باز هم فایده می رساند
.fun4.net

وانیانوشت:این متنو یکی از دوستام برام ایمیل کرده مغزم خالی بود،نتونستم چیزی بنویسم،فقط همین بشدت از کپی متنفرم،برا بهتر دیدن مطالب بهتره از فایرفاکس استفاده کنید،شاید این آخرین پستی باشه که اینجا مینویسم آدرس جدید رو حتما براتوم میذارم.

پی خبر نوشت:بازی کیامهرو از دست ندین برید اینجا.

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٧:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها :

شنبه...

زنگ زده حالمو بپرسه، میگه بهتری؟چرا صدات اینجوریه؟خواب بودی؟نکنه آنفلونزای افغانی گرفتی؟

آنفلونزای افغانی!!!!!!!!!!!!!!!

میگم منکه با افاغنه در تماس نیستم...فقط صبح که از خونه میرفتم بیرون ، هی یکی داد میزد شنبه...شنبه...پیش خودم میگم آخه امروز که دوشنبه است این یارو چی میگه؟سرمو چرخوندم دیدم بالای همون ساختمون نیمه کاره چندتا افغانی دارن کار میکنن...یکیشون داد زد خانوم میشه شنبه رو صداش کنید....

سرچهاراه که رسیدم رفتم تو پیاده روی خیابون روبرویی،احساس کردم یه نفر داره دنبالم میاد...خانوم میشه یه فال بخری؟بخر دیگه...یوسف گمگشته بز آید به کنعان غم مخور... یکی نیست بگه آخه یوسفم کجا بود که حالا بخاد گم بشه یا برگرده...برو بچهه حوصله داریا...بچهه نه شنبه!! اسم من شنبه اس....

زنگ زدم به شیوا ببینم کاری داره برم کمکش یا نه که میگه : نه شنبه میاد!شنبه؟دیر نیست،مهمونی مگه فردا نیست؟میزنه زیر خنده و میگه شنبه سرایدارمونه هفته ی پیش استخدامش کردیم همونی که دم در وایساده بود،مگه ندیدش....

برگشتم سمت خونه، کارگرا دارن ناهار میخورن ...ماهی گلی م مرده نکنه اونم آنفلونزای افغانی گرفته؟؟؟

امان از دست این شنبه ها...اما امروز دوشنبه است...کم کم داره باورم میشه که آنفلونزای افغانی گرفتم...اما هیچکدوم از اون شنبه ها که مریض نبودن!!

پس من از کدووم شنبه مریض شدم؟؟؟؟

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : روزانه

یازده دقیقه

"مردم جوری حرف می زنند که همه چیز را می دانند، اما اگر جرات کنی و یک سوال بپرسی، آنها هیچ چیز نمی دانند."

********

"من کشف کردم که چرا یک مرد به خاطر زن ها پول می پردازد: او می خواهد که شاد باشد.من هم می خواهم، همه می خواهند اما هیچ کس شاد نیست."

 

پی نوشت:اینا جملات انتخابی از کتاب یازده دقیقه ی پائلوکئلو هستند که چند روز پیش تمومش کردم و دوباره خوندمش، حتما براش وقت بذارین و بخونیدش البته فکر نمیکنم هیچ نسخه ی چاپی از اون تو ایران پیدا بشه پس بهتره دانلودش کنید کتاب کوتاهیه اما پر از حرفه.از اینجا می تونید دانلودش کنید.

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٤:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : کتاب

چیزی شبیه معجزه...

لبهای خیسشو گذاشت روی لبهام...درست مثه همیشه با اون چشمای سیاه و تخسش..چشمامو که باز کردم سلام کرد و آروم رفت بیرون...دوروبرم رو که نیگا میکنم...من همونجام سرجای خودم،تو اتاقم ...توله سگ پیداش نیست...کرخ شدم حس ندارم از جام بلند بشم چرا؟دارم فکر میکنم که دوباره میاد تو اتاق و یه چرخی میزنه و میره پی کارش...وای خدای من تو 48 ساعته گذشته چقدر فشار تحمل کردم...هنوز دستم درد میکنه...قفسه ی سینه م میسوزه...اون همه هیجان و دلشوره برا من که بیشتر سعی میکنم از هیاهو دور باشم، مثه یه شوک بود...از لحظه ای که الی زنگ زد، دلهره، دلهره...یادم نمیاد دقیقا چی شد فقط خودمو سرگرم کردم...دور و بر گوشیم نرفتم، اصلا همون بهتر که آدم موبایل نداشته باشه تا تو بدترین شرایطه دیگران سهیم بشه، درحالیکه دوره و کاریم از دستش بر نمیاد، حتی گریه کردن...دیروز وقتی بیدار شدم خونه  سوت و کور بود انگار یکی قبل من اون خبر رو گفته بود و منو از شر دادن خبر بد خلاص کرده بود...سرم درد میکرد بازم همون سردرد همیشگی..شقیقه هام داشت سوراخ میشد...اومدم اینجا و نوشتم براش دعا کنید...اما خودم فقط گفتم خدایا درستش کن...به اینم میگن دعا؟میگن دعا آداب داره اما من فقط بلدم ساده حرف بزنم...جیغ و داد بلد نیسم...هی تو خونه وول خوردم و الکی راه رفتم تا بالاخره دیدم اونقدرا هم تنها نیسم...امیرم بود...یکی ازون معدود زمانایی که از دیدنشخوشحال شدم...باهم ناهار درست کردیم...خوردیم ...خوابش برد...هنوزم بی خبرم...بیخبری رو بهتر دوست دارم تا خبر دروغ یا سرسری بشنوم...گوشیم چندوقته خرابه...حال درست کردنشو ندارم...تو این کسادیه دوست و گرفتاری های بی مورد،همش میگه اشغالم...ینی من اشغالم؟!یا میگه در دسترس نیستم...ولی من هستم...داشتم به این فکر میکردم که چه فرقی میکرد که کدومشون این بلا سرش بیاد و اینکه چقدر دوسشون دارم...فقط وقتی براشون اتفاقی میفته براشون ناراحت میشم...ارمغان میگه تو احساس سرت نمیشه،خیلی وقته خالی شدی...شروع کرد به سرفه کردن, نای راه رفتن نداشتم خودش خوب میشه حتما...اما نه هنوز داره سرفه میکنه...سیاه شده...انگار یه چیزی پریده تو گلوش و داره خفه ش میکنه.. حالش بده...بردمش تو دستشویی...بالا آورد...لباسشو عوض کردم و بردمش تو اتاق خودم و خوابوندمش رو تختم...بوسم کرد...آروم بغلش کردم و کنارش دراز کشیدم...دستاشو محکم گرفتم تو دستم...آروم گونه شو بوسیدم...موهای سیاهشو بو کردم...یه چیزی هی داره وول میخوره....جواب دادم...الی بود گفت:باورت میشه معجزه؟..گفتم چرا که نه؟...گفت سالمه...از اون ارتفاع افتاده پایین...باورم شد...حالا آروم خوابیده...مسکن خوردم و آروم گرفتم کنارش خوابیدم...خوابم برد...تا همین چند ساعت پیش که اومد و بیدارم کرد...هی نشستم جلوی پنجره و با قلم و کاغذ بازی میکنم...اومد کنارم...چی مینویسی؟...به کاغذ که نیگا میکنم...از بالا تا پایین فقط نوشته:خدایا شکر...میگم:خدایا شکر...میگه ینی چی؟...میگم ینی برام یه کاری کرده دارم ازش تشکر میکنم...میگه مگه میتونه بخونه؟...مگه مثه تو بزرگه...مگه ...

جمعه ساعت10:30صبح

وانیا نوشت:از همتون ممنونم برا اینکه برام دعا کردین...چه اونایی که متنو نخوندن و چه اونایی که خوندن...معذرت میخام با اون شرایط آپ کردم و نگرانتون کردم...حالم بد بود...الان خوبم چون میدونم خدا هنوز دوستم داره، صدامو میشنوه حتی همون چند کلمه رو...

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : روزانه

 

بغل کردن مطمئناً احساس خیلی خوبی به شما می بخشد و شواهد نشان می دهد تاثیرات بسیار خوبی هم بر سلامتی ما دارد. در تحقیقی که در دانشگاه کارولینای شمالی انجام گرفت، محققان دریافتند که بغل کردن هورمون "اکسیتوسین" را افزایش داده و خطر ابتلا به بیماری های قلبی را کاهش می دهد.

درواقع، وقتی زوجین 20 ثانیه همدیگر را بغل می کنند، سطح اکسیتوسین در بدنشان که طی تولد بچه و شیردهی آزاد می شود، بالا می رود. افرادیکه در روابط عاشقانه هستند، بیشترین افزایش اکسیتوسین را دارند.

ضمناً سطح هورمون استرس، کورتیزول، هم در خانم ها همراه با فشارخون پایین آمد. دکتر کارن گورون یکی از محققین این تحقیق می گوید، "هرچه حمایت عاطفی بیشتر باشد، این افزایش میزان اکسیتوسین نیز نیز هم در مرد و هم در زن بیشتر خواهد شد. اما اهمیت اکسیتوسین و اثرات محافظت کننده آن دربرابر بیماریهای قلبی، میتواند برای خانم ها بیشتر باشد."

دکتر کارمین گریفیت، سخنگوی بنیاد قلب بریتانیا، می گوید، "دانشمندان علاقه زیادی به این مسئله نشان می دهند که احساسات مثبت می تواند برای سلامتی مفید باشد. این تحقیق نشان میدهد که ساپرت عاطفی، مثلاً به شکل در آغوش کشیدن های عاشقانه می تواند تاثیرات مثبتی بر سلامت قلب داشته باشد. "

در واقع، در یک تحقیق دیگر که آنهم توسط دکتر گورون انجام شد، به اثبات رسید که بغل کردن و گرفتن دستها، تاثیرات استرس را کاهش می دهد. از دو گروه زوج خواستند که درمورد یک موضوع ناراحت کننده با هم صحبت کنند، اما یک گروه از قبل دست های همدیگر را در دست گرفته بودند و همدیگر را بغل کرده بودند درحالیکه گروه دیگر اینکار را انجام نداده بودند. در این تحقیق مشخص شد که:

- افزایش فشارخون در گروهی که هیچ تماسی با هم نداشتند درمقایسه با گروهی که همدیگر را در آغوش گرفته بودند، بیشتر بود.

- ضربان قلب در گروهی که تماسی نداشتند 10 ضربه در دقیقه بود درحالیکه برای گروه دیگر این مقدار 5 ضربه در دقیقه بود.

دکتر گورون پیشنهاد می کند که تماس های گرم و در آغوش کشیدن و گرفتن دست ها قبل از شروع یک روز سخت می تواند شما را در طول روز محافظت کند.

انسانها موجوداتی اجتماعی هستند، همانطور که در تحقیقات مختلف ثابت شده است که آنهایی که در زندگی دوستانی برای خود دارند، و همچنین آنها که ازدواج کرده اند، سالمتر هستند.

ما به ارتباطات اجتماعی احتیاج داریم و این ارتباطات شامل لمس کردن، حتی فراتر از ظرفیت یک زوج است. مثلاً این واقعیت که نوزادان از تماس های پوستی مستقیم با مادرشان فایده می برند و رشد بهتری خواهند داشت را در نظر بگیرید.

مثالی که گفته شد یک تحقیق کره ای بود که روی نوزادان پرورشگاهی انجام شد. آندسته از نوزادان که 5 روز در هفته و به مدت 4 هفته، 15 دقیقه بیشتر صدای زنانه شنیدند، ماساژ و ارتباط چشمی مستقیم داشتند، بعد از گذشت چهار هفته و در سن 6 ماهگی، وزن و قد بیشتری اضافه کردند و شکل گیری سرشان نیز بهتر بود تا آنهایی که این تحریک اضافی را نداشتند.

شواهد نشان داده است که تماس درمانی استرس و درد را در بزرگسالان کاهش می دهد و نشانه های بیماری آلزایمر مثل بیقراری، آواگری، قدم زدن های عصبی و از این قبیل را نیز کاهش می دهد.

وقتش رسیده بیشتر بقیه را بغل کنید

تحقیقات نشان می دهد که زوج های امریکایی چندان تمایلی به آغوش کشیدن در مجامع عمومی را ندارند. طبق تحقیقات زوج های پاریسی سه مرتبه بیشتر از زوج های امریکایی وقتشان را به بغل کردن هم میگذرانند.

بغل کردن در روابط زناشویی فوایدی دارد که احتمالاً هیچوقت فکرش را هم نمی کردید. بغل کردن...

- احساس خوبی به شما می دهد.

- حس تنهایی را از بین می برد.

- بر ترس غلبه می کند.

- دریچه احساساتتان را باز می کند.

- اعتماد به نفس را بالا می برد.

- حس نوع دوستی شما را تقویت می کند.

- روند پیر شدن را کندتر می کند.

- اشتها را فرو می نشاند.

- استرس و فشارهای عصبی را کاهش می دهد.

- با بیخوابی مبارزه می کند.

- عضلات بازوها و شانه ها را شکل می دهد.

- اگر قدتان کوتاه باشد، یک نوع تمرین کششی به حساب می آید.

- یک جایگزین عالی برای بی بند و باری است.

- یک جایگزین سالم و مطمئن برای مصرف الکل و دخانیات است.

- وجود فیزیکی شما را تایید می کند.

- دموکراتیک است (هر کس حق در آغوش کشیده شدن دارد).

فواید بیشتر بغل کردن

- از نظر اکولوژیکی خوب است (محیط را خراب نمی کند)

- برای صرفه جویی در انرژی بسیار خوب است (گرما را حفظ می کند)

- قابل حمل است.

- به هیچ ابزار خاصی نیاز ندارد.

- هیچ محل خاصی نمی طلبد (یک محل خوب برای بغل کردن هرجایی می تواند باشد)

- روزهای شاد را شادتر می کند.

- فضاهای خالی زندگی را پر میکند.

- حتی بعد از جدا شدن از آغوش، باز هم فایده می رساند.

وانیا نوشت:این متنو یکی از دوستام برام فرستاده منبعش هم هست fun4fa.net.این آخرین پستی هست که اینجا مینویسم آدرس جدید رو براتون میذارم.

 

 

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٧:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها :

براش دعا کنید...

نمی دونم چه جوری حسه لحظه ای رو که بهت خبر میدن عزیزت حالش خوب نیست رو میشه به زبون آورد...دیشب ساعت یک آبجی بزرگه زنگ زد و فقط گریه کرد...این بغض تو گلوت میشه حناق وقتی همه خوابن و فقط تو میدونی و نمیتونی به کسی بگی...وروجک شماره دو دیشب از طبقه ی دوم خونشون پرت میشه توی زیرزمین...نمی تونم تصورشم بکنم...دختر کوچولوی کپلم...یادم نمیاد کی خوابیدم و کی بیدار شدم فقط نشستم روبروی توله سگ و زل زدیم تو چشم هم...میدونم که خونریزی نداره ولی حرف نمیزنه بیهوش هست یا نه...گوشیمو گذاشتم کنارم...کاش...دارم از بی خبری دیوونه میشم...اما جرات زنگ زدن ندارم...اومدم بگم براش دعا کنید...مغزم قفل کرده...شاید برم کاشان و نباشم شایدم شب بیام و بگم چی شد...

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۳:۳٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٠

دیزی...

امروز با موجی از انرژی نشستم پای درس خوندن هی مورد به مورد میخوندم و کیف میکرد از توانایی خودم تو درک  مطالب...هر از چندگاهیم از پنجره بیرونو نیگا میکردم و کیف میکردم از این هوا و بارونی که میخورد به شیشه...هی لبخند ژوکوند میزدم و درسمو میخوندم که یهو مامان جان شروع کردن به جیغ و داد کردن و درخواست کمک...اولش اینقد تو خودمو بارون و درسام غرق بودم که توهم زدم که نکنه مامان داره شوخی میکنه...اما یهویی یادم اومد ما با هم از این شوخیها نداریم...پنجره و بارون و باغچه و گل سوسن و کتاب و...هرچی بود پرت کردم یه گوشه و بدو خودمو رسوندم به مامان که دیدم بعللللللللللله...باور کردنی نبود اولش نمیفهمیدم اینجا کجاست و داره چه اتفاقی میفته تو هوا پر بود از دود و اجاق گاز داشت مثه شیلنگ آتشنشانی که نه مثه آتشفشان فوران میکرد...حالا هی مامان میخاست بپره تو آشپزخونه من کنترلش میکردم از اونور بابا در میرفتم سمت گاز یه اوضاعی داشتم خودمو کشتم تا با این هیکل نحیف دوتا فردین نما رو کنترل کردم...آخه یکی نیست بگه آخه عزیزه من وقتی از زمین و آسمون داره مواد مذاب میپاشه کجا میخای بری؟؟ فوقش آشپزخونه میره رو هوا!‍! تو دیگه میخای باهاش کجا بری؟؟ خلاصه در آشپزخونه رو بستم و نیگا کردم به این دوتا که مامان نشسته بود دمه در و دستش رو قلبش بود و بابا هم بیچاره هی عطسه میکرد دلم سوخت به حالشون...حالا خوبه منو دارن(آیکون دختره مهربان با یه گل تو سرش و یه لبخند زیبا)...بالاخره فوران تموم شد و شرح ماجرا رو که از شاهدین عینی جویا شدم فهمیدم که مادرجان برا درمان سرماخوردگی پدر آبگوشت درست میکردن که یهو واشر زودپز در میاد و همه چی بهم میریزه...اولش دلم برا اون دوتا سوخت اما بعد که رفتم تو دلم برا خودم سوخت...تو هوا پره آئروسل بود اصلا نمیشد نفس بکشی از در و دیوارم که فقط آّب طلا میریخت پایین...یهو کل زحمتها و خستگیای خونه تکونی اوم تو ذهنم...پدر جان که رفتن استراحت مادر جان هم نشستن چایی قبل از حادثه که فرصت خوردن نیافته بودن رو احتمالا با طعم آبگوشت میل فرمودن و من شروع کردم به(وانیا موند و حوضش)...کل ویتامین و کلسیم و هزار کوفت و زهر مار دیگه رو از در دیوار زودودم و خسته و کوفته اومدم پای درس خوندن...نشستم از پنجره بیرونو نیگا میکردم...آفتاب پهن بود وسط حیاط، بارون بند اومده بود و همه چی عادی بود...اومدم بخند که نیگام افتاد به پنجره های کثیف که حالا باید اونا رو هم پاک کنم...اومدم بخندم...نشد...اومدم درس بخونم دیدم یه کلمه نمیفهمم!!کتاب و گذاشتم رو میزم ، سرمو گذاشتم روش و چشمامو بستم و به هیچی فکر نکردم حتی به همون لحظه ی در حال عبور(به این میگن وقتی کائنات دست به دست هم میده تا تو به کارت نرسی)...دوباره داره بارون میاد...صداش رو میشنوم میخوره به شیشه...مامان صدام کرد برم ناهار...گوشتها رو که دیدیم خندمون گرفت و سه تایی زدیم زیر خنده...دیگه نه ابگوشتی در کار بود که گلوی بابا نرم بشه و نه ویتامینی که با میکروبا در بیفته و بابا رو خوب کنه...بازم داره بارون میاد تو اتاق رو به پنجره نشستیم پای سفره و ناهار میخوریم و میخندیم...به همین سادگی...به همین خوشمزگی...

توصیه های وانیا در هنگام بروز بلایای ناگهانی:

1.طبق معمول خونسردی خودتونو حفظ کنین و هی فکرای الکی نکنین که میتونین اوضا رو درست کنید و همیشه مفید واقع بشید.

2.قرار نیست همه بشن ریزعلی و پترس و کبری و...لطفا بی گدار به آب نزنین اول خوب موقعیتو بسنجین بعد بپرید وسط آتیش

3.وقتی ماجرا تموم شد خیلی زوده زودم خونسردیتونو بدست نیارید و بیخیال اوضا بشید و همه ی کارها رو بندازید گردن یه نفر

4.اینجا رو میتونید خودتون پر کنید.

5.تو بدترین شرایط بخندید اما نه تو هر شرایطی مثلا مجلس ختم طرف یا وسط یه دعوای ناموسی و اینا اونجا خنده جواب که نمیده هیچ سرتونم به باد میده.

6.مدیونید اگه به این تراژدی که تعریف کردم بخندید آدم که به هرچیزی نمیخنده.

7و8 و...هم نداریم برید خودتون یکم تجربه کسب کنید،همشو که من نباید بگم الان از وسط آب و آتیش امودم بیرون خستمه.

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : روزانه

حسهای متضاد من...

دیروز،بارون تندی میومد مجبور شدم این سیستم جدید رو بزنم زیر بغلم و برم نمایندگی تا هم از گارانتیش استفاده بشه و هم یه سری برنامه ها رو نصب کنن برام هرچند این کار از توانایی خودم و مهندس خارج نبود(البته خودمو زیاد مطمئن نیستم)، اما بهر حال رفتیم شرکت مورده نظر، تو راه هم خوشحال بودم که سیستم به راحتی قابله حمله هم فحش میدادم به بارونی که ول کن نبود!!از اونجایی که خدمات پس از فروش میهن عزیزم همیشه تکمیله، هرچی زور زدیم که یه جورایی خدمت ازشون بگیریم اما نشد حالا خوب شد مهندس همرام بود و گرنه خودم که به شخصه یه کلمه از حرفای پسره رو نفهمیدم و هرچی پرسید مثه منگلا فقط نیگا به مهندس کردم همونجا دلم میخاست بشینم برا سطح سواد خودم تو این حوزه ی علمی کف خیابون زیر بارون گریه کنم، البته مهندس جان هم خیلی از چیزا رو به شکل کاملا ابتدایی برام شرح دادن و من ملتفت شدم!!! مخلص کلام اینکه هرجا رفتین و خاستین از گارانتی استفاده کنید خواهشا دست نگه دارید چون نه تنها جوابتونو نمیدن بلکه پولتونم ریختین تو جیب یه مشت مفت خور...وقت خرید همشون لبخند ژوکند میزنن جلوت دولا راست میشن زیرت صندلی میزارن بعد تا تو آسانسور دنبالت میان، چایی میارن...آما فقط کافیه پات برسه به آسفالت خیابون دیگه...

دیشب، پیرو فامیل دوستی والدین گرام بنده، ما همچنان مشغول دید و بازدید هستیم و هی میریم این خونه و اون خونه و ملت هم هی میان خونه ی ما...دیشب مشرف شدیم منزل یکی از اقوام پدری...پسر حاجی بازاری غرق در پول و رفاه!!!منزل جدید رو رویت نفرموده بودیم برا همین وقتی رفتیم تو خونه فکر کردم الان رفتیم تو این فیلما هست که کلی خونه ی قشنگ قشنگ داره از اون خونه شیکا که آدم دلش میخاد ماله خودش باشه ها...تا بحال خونه خوشگل دیده بودم اما این یکی دیگه...بگذریم هنوز تو کف خونه بودم که پسرشون اومد تو سالن و روی مبل پهن شد و پدر، مادرش از رفتاراش فقط خجالت میکشیدن...وقتی دیدمش فقط گفتم شکر، خدایا شکر...پسرشون منگله و محو میکنه تموم این ثروت و دارایی رو...رفاهی در کار نیست...

امروز،بعده مدتها درگیر کار و زندگی بودن بالاخره فرصت شد و همان رفیق 13ساله مان مشرف شدن منزل ما با کلی کادو به مناسبتهای مختلف که منو ندیده بود و برام کنار گذاشته بود...میخاستم عکس بگیرم بذارم اینجا که گوشی عهد عتیقمان چند وقتیه عکس نمیگیره و امکانات دیگه هم فراهم نبود!! از کل اون همه کادو همون جعبه شکلاتش برام بسه...بوی تلخش آدمو مست میکنه، غرق در تماشای فیلم عروسیش بودیم و بنده کلی ایراد گرفتم که یهو گفت: تو چرا اینجوری شدی؟!به زمین و زمان ایراد میگیری...و کلی بحث و نصیحت و حرف و روانشناسی...و نتیجه اینکه من باید بشینم کتابای مختلف بخونم که اولا مشکلم با خودم حل بشه ثانیا جنس مخالف رو هضم کنم نه که قورتش بدما باهاش کنار بیام هی ضدحال نزنم بعد درس رو تعطیل کنم البته فعلا، برم دنبال زندگی و...در کل واقع بین باشم.

وانیا نوشت: میخاستم کل اتفاقای این دو روز رو بنویسم که امروز هوا خیلی بد بود حسم پرید، آفتاب بود اما شدیدا بارون میومد، خاستم برم پیاده روی حالم عوض شه کلا رعد و برق زد و بارون تندتر شد و همه ی ساختمون تاریک شد، منم پتو رو کشید رو سرم و مثه خرس خوابیدم تا عصر و حاصلش شد این متنه بالا شرمنده اگه درهمه و حساش متضاده.

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : روزانه

خزعبلات یک دیوانه و دوستش...

دوست:

هر وقت خواستم دستی را بگیرم گم شدم، آنقدر که هراس از گرفتن دست دارم هراس از گم شدن ندارم...

دیوانه:

زمانی میرسد که از من تهی میشوی، آنگاه تنهاییت را در آغوش بکش و رها شو...

 

وانیا نوشت:این خزعبلات رو گاهی مینویسم،سیزده بدر خوبی بود از رنگ زدن درهای باغ بگیر تا کباب درست کردن و سبزه گره زدن، کلی عکس گرفتم اما ویندوزم قاطی کرده و همین پستم به زور نوشتم.دلم میخاد همیشه رنگی ببینم آدما رو و همه ی چیزایی که دوروبرم هست حتی شماها رو...

 

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : خزعبلات

دست پا چلفتی

امشب که مهمونا رفتن شروع کردم به جمع و جور کردن پذیرایی,اینقد بی حوصله و تند تند کار میکردم که یهو یه پرتقال از بشقاب در رفت و سر خورد افتاد وسط کاسه آجیلا و همه ی بشقابها که یه جا جم کرده بود تا با هم ببرم آشپزخونه، تو یه چشم بهم زدن  کل سالن بهم ریخت...کف زمین پر بود از بادوم و پسته و شیرینی و...یهو خندم گرفت از این همه چلفتی بودن خودم...از دست خودم ناراحت شدم که چرا لحظه هامو گاهی برا خودم تلخ میکنم...توله سگ وقتی میبینه دارم میخندم میدونه که باید بره پی کارش...همه ی میزا رو چیدم یه گوشه و نشستم کف زمین و شروع کردم به جم کردن.. مامان اومد بالا سرم و گفت: چلفتی...هر دو زدیم زیر خنده...نشست کنارم و شروع کردیم به جم کردن...بابا مات نیگامون کرد و بعدش خندید...توله سگ کجاست؟شاید یه گوشه داره از ترسه این همه خنده به خودش میلرزه...بابا گفت:جریمه میشی به درست کردنه آبدوغ خیار...بوی نعنا,ترخون و پیازی که داره اشکمو در میاره...اما لبام هنوز داره میخنده ...

پست امروز محسن باقرلو عجیب حالمو عوض کرد.

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : روزانه

دیوار...

چشمام هنوز به طاق خشک شده نمی دونم چه مدته که اینطوری زل زدم به طاق...درد...دست میکشم روی پیشونیم...بالا اومده...درد داره...کی اینجوری شد...دیشب...احساس کردم باید برم توالت...همه جا تاریک بود...حتی بخودم زحمت ندادم چشمامو کامل باز کنم...راه افتادم به طرف توالت و هی رفتم...انگار یه جاده ی بی انتهاست...اونقدر محکم سرم کوبیده شد تو دیوار...که در جا برق از سرم پرید خواب که جای خود داره...اصلا یادم رفت کجام و چیکار دارم...برگشتم تو تختم و عین این مسخ شده ها دراز به دراز افتادم رو تخت و خیره شدم به طاق...نمیدونم چرا خبری از توله سگ نیست...از دیشب تا حالا معلوم نیست به کدووم درکی واصل شده...رفتم جلو آینه...هی دست کشیدم...درد داره...اما من طبق معمول با لمس محل درد فقط میخندم...این از اون دردایی که هرچی بیشتر انگلکش میکنی بیشتر کیف میده...مثه درد   ع ش ق...درد حماقت...

همیشه یه دیوار روبه رومون هست گاهی محو میشه و تو مثه آدم نامرئی ازش میگذری...گاهیم لازمه که با مخ محکم بخوری بهش و یه چند دقیقه تو بغلش جا خوش کنی تا دردت بیاد...تا سرعقل بیای...تا آدم بشی...

وانیا، افسرده نیست، فقط گاهی بین کوچکترین و بی اهمیت ترین لحظه از نظر بقیه گیر میکنه،وانیا الان در حال حاضر عاشق نیست،احمق هم نیست...فقط یه وانیاست که کله اش اومده بالا و قیافه ش دیدنی شده...

بهترین سایتی که تو این مدت خوندم:وب سایت حامد عزیزه بنام پارسی سرا ،بهتره بگیم یه سر و هزار سودا، با تموم مشغله هاش بازم مینویسه.

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : روزانه

لجبازی...

میخام تنها باشم...این آخرین جمله ای بود که امروز از دهنم بیرون اومد...دقیقا از دهنم که نه فقط زحمت نوشتنشو کشیدم و بعد دکمه ی سند...به مامان نیازی نیست توضیح بدم، هر وقت میام تو این اتاق و در و میبندم تا یکی دو ساعت باهام کاری نداره وقتیم میاد و طفلک شروع میکنه به حرف زدن اونقدر تو خودم غرق هستم که وقتی فقط میگم هووووم خودش دوزاریش میفته که میخام تنها باشم...آرووم میره بیرون و زیر لبی میگه بازم زد به سرش..

از آخر شب هی برنامه میچینم که فردا فلان فردا بهمان...اما...بازم تا لنگ ظهر میخوابم و هنوز چشم باز نکرده چمباتمه میزنم روبروی در اتاق و آهنگ...صدای خشدار لئونارد شاید منتظرم کسی از این در بیاد تو...و...گاهی چشم تو چشم این توله سگ فقط میخندم به گذشته و آینده ای که تو اون گم کردم...تو گذشته من خیلی چیزا گم کردم که حتی الان نمیتونم بخاطر بیارمشون...یا همین آینده ی درب و داغون...بازم مامان میاد...طفلی میخاد در مورد خونه حرف بزنه...در مورد رفتن...دور شدن از تموم اون چیزایی که من فراموش کردم...نمیدونه که خیلی وقته که بابا حرفمو نمیخونه...یه جورایی ما فقط باهم مخالفیم...گاهی با مامان موافقم...و گاهی تو سکوت با بابا که دلش نمیخواد از اینجا بره...از این محله از این خونه ی 30ساله...و خاطرات بچگی که الان خیلی کمرنگ و محو فقط گاهی حضور دارن...امروز کنار باغچه خیلی نشستم...باغچه کوچیکی که هرسال شب عید با بابا توش گل میکاریم...بنفشه،پامچال, سوسن و جسد همه ی ماهی گلی هایی که با آسی اونجا خاک کردیم...خوب که نگاش کردم فقط دیدم یه مشت خاکه و چندتا سوسن...که همه جا میشه پیداش کرد...حتی سر چارراه درست وسط بلوار...نه این کلافگی برا این همه دلیل الکی نیست...نمیدونم چرا هر وقت میخام تنها باشم از این ویرویرک نمیتونم بگذرم...اینروزا فقط شدم مایه ی عذاب...بهم میگه سوهان روح...حقم داره تا اومد زر بزنه، کوبیدم تو دهنش...یکی نیست بگه: خره عشق به چه دردم میخوره؟؟

میگه تا حالا خر نشدی ببینی چقدر میچسبه،البته عرعر کردن برا یه بیشعوری مثه توهم لذت بخشه...تویی که نمیفهمی...میگم از کجا معلوم شاید منم خر شده باشم...میگه:دوسم داری؟بلند داد زدم نه...نه...نه...صدای بوق تلفن میگه که بازم بد حرف زدی...سنگ شدی...درک نکردی...بازم پیام میده...فقط دو کلمه...مغرور...خودخواه...

وانیا نوشت:اینروزا وانیا همه چیزو باهم قاطی کرده...تلخ شده...زبونش تند شده...فقط آهنگ گوش میده...نمیخواد کسی دوسش داشته باشه...میخاد روحش تنها باشه...میخاد فقط بنویسه...یخ زده،خودش میدونه حسهاش با یه چیزی گره خورده که نه با دست باز میشه نه با دندون...پس دوسش نداشته باشین...چون دوست داشتن حالیش نیست...لج کرده...با خودش یا با....(نظراتو فعال کردم...یکی گفت اینجا همش حق انتخاب با تو نیست...ماهم آدمیم...)

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ فروردین ۱۳٩٠

همیشه دیر خندیدم...

خسته از یک پیاده روی بی هدف، سرجایم درست وسط شلوغی یکی از پیاده روهای شهر بی مقدمه توقف میکنم و اصلا به رویه مبارک هم نمی آورم که ممکن است کسی پشت سرم دچار مشکل خاصی شود!

دخترک زیر لب غرغر میکند و با یک ایییییییش نسبتا کشیده از کنارم رد میشود،چشمم به فضای سبز کنار بلواری کمی آنطرف تر می‌افتد بازهم عزم رفتن میکنم و خودم را به فضای سبز یخ زده‌ی بلوار میرسانم کنار دختر بزک کرده‌ای خودم را جا میدهم و چشمهایم را میبندم.حس میکنم دخترک از کنارم بلند میشود و میرود، همیشه تنهایی برایم لذت بخشتر بوده!

طولی نمیکشد که باز احساس میکنم کسی خودش را روی نیمکت جا میدهد و یک تنه‌ی خفیفی هم نثارم میکند به نشانه‌ی اعتراض اخمهایم را درهم میکشم و یه نچ بلند روانه‌ی فضا میکنم که بازهم تنه میزند اینبار چشمهایم را باز میکنم و رویم را برمیگردانم طرفش تا اعتراض کنم که با دختر بچه‌ی6 یا7ساله روبرو میشوم با لبخندی که در باز شدن اخمهایم کمکم میکند، هرچند حسه تبسم هم ندارم اما کمی که نگاهش میکنم دلم برای گونه های یخ زده و گل انداخته اش غش میرود با لبهای غنچه ای قرمزش بازهم برایم لبخند میزند، هنوز اقدام به تبسم نکرده ام که صدایی از پشت سر مجبورم می کند برگردم یاسمین"

خانوم خانوم نگاش میکنم زن 27یا 28ساله از دور صدایم میزند و میگوید الان برمیگردم و به سرعت دور میشود، نگاهش که میکنم باز با همان نگاه نافذ و لبخند گیلاسیش گیجم میکند، بالاخره مجبور میشوم با او هم کلام شوم؛پرسیدم اسمت یاسمینه ؟

بازهم نگاهم کرد دوباره پرسیدم اما لبخند زد، اینبار شیطنتم گل کرد و پرسیدم زبونتو موش خورده؟ولی باز جواب نداد و فقط و فقط نگاه کرد...

دیگه نگاهها و لبخندش داشت عصبیم میکرد اخم کردم و باز چشمهایم را بستم، چند دقیقه بعد باز همان صدا اومد اما اینبار نزدیکتر، اذیتتون که نکرد؟مامان خاله رو اذیت کردی؟کاینم شکلات...وقتی دیدم حرف نمیزند باز چشمهایم را باز کردم و با لحن تمسخر آمیزی گفتم از مامانتم خجالت میکشی یا واقعا زبونتو موش خورده؟

که دیدم با زبون اشاره با مامانش حرف زد و مامانشم با اون حرف زد !!!

در کش و قوس لحظه های گذشته بودم که یهو  تکانم داد و آبنبات آبی کوچیکی رو تو دستم گذاشت و آروم از کنارم گذشتند در میان همه‌ی یخ زدگی هایم لبخند زدم اما دیر شده بود و او رفته بود...بازهم دیر لبخند زدم...یه روز بهم گفت بخند...بلند بخند...بذار گوش فلک از خندت کر بشه...من منتظر یه لبخندتم...حتی بی صداتر از همیشه...تو فقط بخند من به لبخندت زنده م...برام بخند...شاید فردا دیر باشه...الان بخند.......و من همیشه دیر خندیدم...دیر خیلی دیر...

نمیدونم حس این لحظه ام چیه اما از وقتی اومدم خونه همینجور دام با خودم کلنجار میرم و لبهایم را گاز میگیرم خودم خوب میدونم که تقصیر اینها نیست اصلا این ذات آدمیزاد است که همیشه بدنبال مقصری است غیر از خود!

وانیا نوشت:در مورد پست قبل و اون جدول گزینه های زیادی مطرحه مثلا همین شماها که منو میخونیدم می تونین تو اون جدول باشین، البته این شمایید که باید بگید چی ازم طلب دارین و چقدر بدهکارین؟ میخواستم بگم کیا این جدول رو پر کنن ولی بنظرم رسید که شاید طرف خوشش نیاد از این تز من و باهاش حال نکنه تازه من بیام مجبورش کنم در موردش بنویسه انتخاب با خودتون.

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : روزانه

طلبکارم یا بدهکار؟

دارم می‌نویسم، چقدر سخته وقتی از خواب بیدار میشی همه جا آروم باشه، کسی با کسی حرف نزنه همه باهم قهر باشند و هیشکی حوصله‌ی دیگری رو نداشته باشه!

دارم می نویسم، تو صبح یکی از همین روزای تلخ دارم می‌نویسم.

دارم می نویسم،بدون عینک، امروز نمی‌خوام واضح ببینم،دلم میخواد امروز همه کس و همه چیز رو محو ببینم، دلم نمی‌خواد کسی رو ببینم، اما خوب می‌شنوم کاش گوشهامونم دکمه‌ی تنظیم داشت تا هر وقت که بخوایم صداشها رو قطع کنیم، به همین راحتی.

دارم می‌نویسم،روی کاغذ چرک نویس- روی صفحه‌ی بدهکار و بستانکار، روی گزارشهای ماهیانه‌ی پرداخت، روی صفحات آخر یه سررسید کهنه.همیشه فکر می‌کردم این صفحه ها به هیچ دردی نمی‌خورن اما امروز خیلی بدردم خوردن...

اینجا نوشته ،تاریخ-شرح-بدهکار-بستانکار- مانده...یهو به سرم میزنه که این صفحه رو پر کنم... ببینم تا اینجا چیکارم؟

زمان

شرح

بدهی

طلب

ته مونده‌ی دلم

نامعلوم

خدا

تمام روزهایی که بهش فکر نکردم، لحظه هایی که فقط خواستم و گرفتم اما شکر نکردم، تمام لحظه هایی که بی صدا و آروم کنارم بود اما ندیدمش، بهم کمک کرد اما من بازم ندیدمش!

میدونم تنهام نمیذاره اما بازم ازش طلب میکنم که رهام نکنه.

بقیه روزهای عمرم پیشم بمونه

نامعلوم

پدرم

تمام زندگیم

صفر

مابقی زندگی رو بهش بدهکارم

نامعلوم

مادرم

تمام زندگیم، تمام لحظه هایی که باعث شدم احساس کنه بابا رو بیشتر دوست دارم!

صفر

مابقی زندگیم رو بهش بدهکارم

 14سال پیش

بهترین دوستم

تمام رازهام

کادوی تولدم امسالم

هنوزم دوستش دارم

هنوز یکسال نشده

وبلاگم

حرفا و سطرهایی که هنوز به ذهنم خطور نکرده

فعلا جا خالی!

میخوام که بهتر بنویسم

 نامعلوم

عشق و دوست داشتن

تمام لحظه هایی که مثه سنگ بودم ،سرد و سخت و لجباز

....

هنوزم گاهی با عشق زندگی میکنم

 

وانیا نوشت: بخاطر حس بد و تلخ اول متن متاسفم، این نوشته ها دلنوشته هامه اگه اینجا رو نکنم دلم میترکه. دوستایی که منو میخونید خوشحال میشم شماهم مثه من بدهیا و طلباتونو بنویسید یا اینجا یا تو وبلاگهاتون.

کتاب پیشنهادی:از کاه کوه نسازید بقلم دکتر ریچارد کارلسون" تا حدی روانشناسی هست اما نه با الفاظ قلمبه سلمبه بلکه ساده و ملموس .

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ فروردین ۱۳٩٠

سال 90 شاید بهترین باشه...

امیدوارم تو دل هیشکی غم نباشه...

امیدوارم به آرزوهای قشنگتون برسین

و کمک کنین تا دیگران هم به آرزوهاشون برسن...

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٤:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها :