4شمارش معکوس تا لحظه‌ی صفر!

 

چهارم دیماه.

امروز هیچ حسی ندارم، و این بدترین حسه دنیاست.

امروز‌ رفتم نشستم وسط هال درست روی گل قالی مامان یه طرفم و بابا هم طرفه دیگه نشسته.

البته اینروزا دوتییشون به رفتارای ضد نقیض ته تغارشون عادت کردن و زیاد بهم توجه نمیکنن و به حال خودم رهام کردن.

هی نیگاشون می‌کنم و به شباهتهامون فکر می‌کنم موهایه لخت خرمایی م مثه مامانه هرچند الان بعده اینهمه سال موهایه مامان نقره ای شده اما عکسها همینو نشون میدن و بقیه‌ی چهرم شبیه باباست.

البته هردوشون یه شانس بزرگ دارن و اونم اینکه اگه دختر کوچولوش گم بشه بین هزارتا براشون قابل تشخیصه و اونم به دو دلیل یکی از روی نشونه قرمزی که درست بینه دوتا ابروشه و اگه بذارنش تو آفتاب اون نشون داد میزنه که این آدم کیه!

و نشونه‌ی دیگه هم دوتا خال در امتداد هم روی دست چپم.

هی نیگا به مامان میندازم هی به بابا نیگا میکنم!

بازم دارم نیگاشون می‌کنم رفتارم شبیه هیچ کدومشون نیست! ولی تو کل فامیل که میگردم می‌بینم به بعضیا خیلی شباهت دارم!

مثلا از بین دو تا دایی هام شبیه هردوشون هستم، مثه اونا کاملا بی تفاوتم به اطرافم و برام فرقی نداره که کجا باشم، دور یا نزدیک، با شرایط زود کنار میام!

از نظر بیخیالی و دلداربودن و اینکه تو هیچ کاری عجله نمی‌کنم شبیه عمو کوچیکم.و همه می‌دونن که زبون درازیم یا مودبانه ترش حاضر جوابیم به عمه بزرگه شبیه تره.

پ.نوشت: بخاطر این روزانه نویسی هام معذرت میخوام اما اگه برا هیچ کس مفهومی نداره برا خودم خیلی مهمه که بنویسم تا ساله دیگه این موقع بدونم چی بر من گذشته.

وانیا نوشت:میگم شبیه مامان بابا نیستم چون نه میتونم مثه مامان اونقدر صبور باشم یا مثه بابا اونقدر نگران برا دیگران.

 

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ دی ۱۳۸٩
تگ ها :