5شمارش معکوس تا لحظه‌صفر!

پنجم دیماه.

بر این سردرگمی اینروزها حمله ناگهانی ویروسها روهم اضافه کنید.

دیروز تو مطب دکتر کم مونده بود با یه مریضه دعوام بشه،یه کلمه پرسید شمارتون چنده که دادم دمش با اینکه فقط کافی بود کاغذ نوبتمو بگیرم جلوش تا خ ف ه بشه همین.

امروز زیاد دل و دماغ نداشتم همش تو تختم بودم یا از شدت لرز میرفتم زیر پتو یا از شدت گرما میرفتم تو هال یه چرخ میزدم و هر جا که میشد یه لحظه مکث می‌کردمو به این فکر می‌کردم که تو این خونه که از بچگی توش بودم چی بر من گذشته؟

تو هر قسمتی که می‌ایستادم به این فکر میکردم که من چندبار از اینجا رد شدم هربار خوشحال بودم یا ناراحت؟راضی بودم یا ناراضی...

بعد یه گوشه ای آروم میشینم و تکیه میدم به ستون و طبق عادت همیشگی مثه خیلی از وقتها که کلافم شروع میکنم به کندن پوست لبم و از سوزشش لذت میبرم، اونقدر میکنم تا خون و طعم ترشش منو به خودم میاره.(همیشه بنظرم طعم خون ترشه!)

وانیا نوشت:دیروز برا نگه داشتن چیزی که خیلی ها دارن تصمیم به دروغ گرفتم اما آخر سر اتفاقی نیفتاد تا دروغ بگم و خوشحالم اون چیز برا من مهمه خیلی مهم چیزیه که مطمینم همه شما دارین همهتون شک ندارم.

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٧:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ دی ۱۳۸٩
تگ ها :