6شمارش معکوس تا لحظه‌ی صفر!

ششم دیماه.

حوصله م سر می‌رود از گیج از زدن ها از بیهودگی ها از تنهایی.

کمی بهترم، مثه همیشه وقتی کمی مریض میشم و پشت بند اون کسل، حوصله‌ی هیچ چیز رو ندارم حتی خودم از خونه میام بیرون کمی راه برم، هوا سرده و من عاشق این سردی‌ام ، سرمایی که زیر پوستم می‌خزه و مجبورم میکنه دستامو تو جیبم بکنم و تندتند راه برم. کوچه رو به سرعت رد می کنم اما به اولین فرعی که می‌رسم انگار فضا بیش از اینها آشناست و یکی منو هل میده داخل کوچه.

گذر از کوچه بیادم می‌ندازه که، اینجا جایی نیست مگر قدمگاه کودکی های من، با حتی نوجوانیم.اینجا فرعی 10 منو به اولین مدرسه‌ م می‌رسونه.

جلوی مدرسه که رسیدم از تغییر اسمش اصلا خوشم نیومد "مدرسه ‌ی ابتدایی شاهد" اسم مدرسه‌ی من "دبستان پروین اعتصامی "بود خیلی ساده نوشته بودند با همان خطوط قدیمی و سفید روی یک تابلوی آبی یادم میاد کلاس اولی که بودم آروم و قرار نداشتم تا بتونم این تابلو رو بخونم و سالها بعد هم هر روز اول با ذوق نوشته‌ی رو تابلو رو میخوندم بعد وارد میشد و حتی همین الان!

در باز بود رفتم تو، به دور از هیاهویه بچه ها روی سکوی ورودی مدرسه کنار آبخوری نشستم فقط صدای  بچه هایی میومد که داشتن با معلمشون درس رو تکرار میکردن، چه خوش بودیم ، آزاد و رها. بابا آب داد، آن مرد آمد.

و چقدر ناراحت میشدیم انگار غم عالمو میریختن تو دلمون وقتی تو این موقع از سال بخاطر سردی هوا یا برف اومدن نمیذاشتن تو حیاط بریم برا ورزش و ذوق اون روز با لباس ورزشی بر تنمون یخ میزد و مجبور بودیم باز هم تکرار کنیم بابا آب داد اما اینبار بدون شوق و ذوق و فقط از روی اجبار، اما بچه های حالا به همین حیاط که روزی برا ما حسرت بود نیگا هم نمی‌ندازند و فقط میرن سالن ورزشی!

دختر بچه‌ای رو دیدم با لباس صورتی که منو برد به خیلی سال پیش همون روزا که مجبور بودم مانتو شلوار خاکستری تبره بپوشم با مقنعه‌ی طوسی روشن، و چه سنگین بود این رنگ برا بچه‌ی کوچیک و سبکبالی که تازه میخواست کم کم بزرگ شه و بچگی کنه و بزرگ بشه، نه یکدفه و با این تغییر رنگ!

با صدایه زنگ از جا بلند شدم و تموم خاطرات اون دختر کوچولو با چکمه هایه چرم مشکی که همه بهش حسودی میکردنو رها کردم و زدم بیرون.

کجا برم؟ روبروم تابلوی یه مدرسه‌ی دیگه است راهنمایی شهید ...کاری با اسمش ندارم این تغییر ناهما باب شده، وارد که شدم ذهنمو درگیر کلاسها نکردم یکراست رفتم به زمین بازی همونجا که با بچه ها بسکتبال رو یاد گرفتم و شدم ،بهترین بازیکن میدون وهمیشه من یارکشی رو اول شروع می‌کردم و بقیه حسادت.البته زیاد نتونستم دووم بیارم و از سال بعد که مجبور شدم با دندونای سیم کشی برم سرکلاس حیاط بازی هم شد برام یه آرزو یا بهتر بگم عقده و اتاق پینگ پنگ، توپش وصداش شد مایه‌ی عذاب من و من که همیشه عاشق تو بسکتبال بودم محکوم شدم به توپ تخم مدغی کوچیکی که هرهفته مجبور بودم یکی بخرم و برم مدرسه چون با حرص بازی میکردم یا می‌شکست یا تو گوشه و کنار اتاق گم میشد و این میشد خاتمه‌ی بازی و منو فراری میداد از اجبار! تا سالها من یا تنیس بازی میکردم یا بدمینتون و فقط صدای توپ نارنجی بزرگ مدرسه رو می‌شنیدم، و یه ترس بزرگ که نکنه توپ بخوره تو دهنم و... هنوزم بخاطر اون ارتودنسی لعنتی از توپ بسکتبال می‌ترسم.

از اونجا هم اومدم بیرون بعد از این همه دلتنگی  یه  دو باسرعت درست از بالای سراشیبی دم مدرسه حسمو عوض کرد درست مثه بچگی‌هام.

 

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩
تگ ها :