7شمارش معکوس تا لحظه‌ی صفر!

هفتم دیماه.

کله‌ی سحر از خواب پا میشی مثله یه آدمه متمدن میشینی پشت کامپیوترت و شروع به انجام عملیات بانکی میکنی که وسط کار سیستم بانک مورد نظر قاطی میکنه و هی تو رو میذاره سر کار و بالاخره هیچ اتفاقی نمیفته و مجبوری بری سراغ تلفنبانک و اونم بعد از شماره گیری شروع به پخش آهنگ رمانتیک تند میکنه و خودت باید خیلی عاقل باشی که دوباره شماره گیری نکنی و الا سرت چنان سوتی میکشه که انگار اصلا بانکی وجود نداره که این شمارش باشه.

برمیگردی سراغ کامپیوتر و وارد سایت آموزش و پرورش میشی تا بجای خواهرت تو یه آزمون اینترنتی شرکت کنی ولی خبری از آزمون نیست!!!!!!!!

تاریخ و ساعت ازمون کاملا مشخصه 8صبح سه شنبه و ساعت منم 8:4 رو نشون میده،این تاخیر رو میذارم به حساب اختلاف ساعت که تو ایران خیلی مرسومه و میرم دنبال کارم و چندبار دیگه سر میزنم تا ساعت 8:45 که به اندازه‌ی اختلاف زمانی دو کشور طول میکشه! و تازه حضرات یادشون میفته که امتحان هست و تا ساعت 9ملت وقت دارن شرکت کنن! با مهارت تموم شروع کردم به جواب دادن به 10تا سوال روانشناسی که کلی اصطلاح قلمبه سلمبه داشت و منم هیچی حالیم نمیشد شانسکی سوالا رو جواب دادم و از اونجاییکه من شانس زیادی دارم رفتم سراغ نمره‌ی امتحان و دیدم تنها یه سوال رو درست جواب دادم و 9تاش غلطه!

بعد اون همه اتفاق با یه آرامش خیلی خاص از خونه اومدم بیرون و رفتم به دنبال سومین پل ارتباط بانکی یعنی عابربانک و از اونجایی که همیشه این عابربانک سر کوچه در حال پوزش و عذر خواهیه وقتی از دور دیدم سرش خلوت جلو نرفتم تا بیشتر خجالت نکشه راهمو کج کردم به طرف شعبه‌ی اصلی، وارد شدم با اعتماد به نفس دکمه‌ی درخواست نوبت رو زدم، دستگاه در کمال خستگی یه کاغذ مچاله رو تف کرد بیرون، برش داشتم اونقدر کمرنگ بود که باید می چسبوندی رو قرنیه چشمت تا شبکیه یه خاکی تو سرش بریزه!

شماره‌ی482. عدد تابلو هم 149! وای یعنی الان چیزی حدود 250نفر باید تو نوبت باشن اما 20یا 30 نفر بیشتر اونجا نبودن از صبحبتای نگهبان معلوم بود ملت زنبیل گذاشتن رفتن ددر.

زنبیل گذاشتم زدم بیرون و ویترین مغازه ها رو نگاه میکردم که رسیدم به یه بقالی قدیمی، صاحبش برام خیلی آشنا اومد، فکر کردم کجا دیدمش که یهو یه پسر بچه پرید تو مغازه و یه پفک خواست یادم افتاد، این همون حسن آقاست، همونی که هر روز ازش بیسکویت می‌خریدم 19سال پیش.

پیچیدم تو کوچه‌ی باریک بغلی و تا ته کوچه رفتم اما اثری از مهد نبود. همون مهدی که  یه تابلو سفید داشت که روش یه گل لاله قرمز با برگهای سبز بود، مامان می‌گفت نوشته"کودکستان لاله".

یکم همونجا کنار دیوار ایستادم، دختر بچه‌ی خجالتی هنوز تو ذهنم نقش می‌بنده، دختر کوچولویی که جواب همه‌ی معما ها و چیستانهای معلمشو بلده اما تو گوش همکلاسیش میگه و اونم بلند جواب میده و همه براش دست میزنن.دختر بچه ‌ای که پسر پشت سرش عادت داره موهاشو از پشت بکشه اما اون چیزی نگه!

دختری که تو اون کلاس یه دوست خیلی خوب داشت،سجاد،پسر کوچولویی که همیشه لیمویی می‌پوشید و از آخرین باری که آبله مرغون گرفت دیگه مهد نیومد و دیگه هیچ کس اونو ندید.

موبایل زنگ خورد مجبورم میکنه خاطره ها رو همینجا رها کنم و سریع تاکسی بگیرمو برم، بدون اینکه با حسن آقا حرف بزنم ، یا برگردم بانک.

پیشنهاد: وب لوگ  رو بخونید مطالب جالب نوشته این اواخر خوندنش خالی از لطف نیست.

 

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٧:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ دی ۱۳۸٩
تگ ها :