8شمارش معکوس تا لحظه‌ی صفر!

هشتم دیماه.

گیجی هایم دارد سر و سامان میگیرد، انگار به چیزی نزدیک میشوم که هم دلم می خواهد هم نه!

چند وقت پیش دوستی برام این پیام رو فرستاد:

"پروانه‌ی من در تاری افتاده ست که عنکبوتش سیر است! نه می‌تواند پرواز کند نه می تواند بمیرد."

من اون روز نفهمیدم چی نوشته اما حالا خوب می‌فهمم، دیشب در جواب اون متن براش نوشتم: در برزخی گیر کرده‌ام که نه قیامتش فرا می‌رسد و نه دنیایش باز پسم میگیرد!

پیاده روی تو یه هوای سرد بهم چسبید اما سرفه مجال فکر کردن را نمی دهد هر بار که افکارمو جمع میکنم بازم همه رو بهم می ریزه ، همه چیز باهم قاطی می‌شه مثله این سطرها، این کلمات، تمام کلمات ذهنم بهم ریخته است....

وانیا نوشت:دیدن جنگ تن به تن دو انسان برایم خوشایند نیست، هیچکدام قصد آزار هم رو ندارن اما یکی غالب است و دیگری مغلوب و هر دو مجبور ، چه جدال نابرابری است اما توافق کرده اند بر این جنگ، پرداخت دستمزد به غالب در ازا زیبایی مغلوب و حتی تشکر برای اون همه درد علامت تعجب بزرگی میکاره وسط کله‌ی من،همیشه این قسمت از آرایشگاه زنونه برام کسل کننده است.

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸٩
تگ ها :