به یادتان هستم!؟

 

عجب روز گنگی بود!

همیشه و هرسال فکر میکنم روز تولدم باید خیلی خاص باشه، و یه اتفاق مهم برام بیفته.اما در کل حس خاصی نداشتم دچار یه بی حسی شده بودم.

دم غروب هم رفتم و برا خودم کادو خریدم یه بسته شکلات تلخ که همیشه تحت هر شرایطی بهم یه حسه خوب میده و چه حسه خوبی داشتم وقتی دیروز تو اون هوای سرد قدم زدم و چندتا تیکه شکلات خوردم ، تلخ ، مزه‌ی مورد علاقه‌ی من.

از دیروز هنوز کادو نگرفتم! البته بسته هایی قشنگ کوچیکی که توش پول بود برام میرسید یا حتی چند تا سکه، اما نمیدونم چرا از داشتنشون خوشحال نشدم، یه نفر گفت خیلی بی انصافی بالاخره بهت کادو دادن، بهت حق انتخاب دادن.اما نمیدونم چرا تو 25سالگی مثه بچه ها شدم، دلم میخواد برام وقت میذاشتن و برام هدیه می‌خریدن فقط همین، حتی یه بسته شکلات.

میخوام از امروز تصمیم هایی رو که گرفتم عملی تر کنم با برنامه تر عمل کنم برا همین شاید از این به بعد کمتر بیام اینجا البته به دو دلیل : اول اینکه این سیستم باید بره تا جاشو بده به یه سیستم جدید و من مجبورم از این به بعد از کافی نت بیام آپ کنم برا همین هفته ای یکبار بیشتر نمیتونم بیام(من از دست میدم تا بدست بیارم)

دوم هم اینکه میخوام درس بخونم و برا تصمیمی که گرفتم تلاش کنم.البته من اینجا رو بکل تعطیل نمیکنم فقط دیر به دیر میام و مطمین باشید که هر سری یکی از دلیل هایی که میرم نت و به اینجا سر می‌زنم شمایی هستید که منو می‌خونید تموم دوستای وانیا.

دیگه اینکه دارم میرم سفر،بنزینمون زده بالا میخوایم بریم سفر! شاید برا گذر از این روزها لازم باشه، اون نه روز شمارش معکوس و سردرگمی بسه، شاید با این سفر به حسه تازه بگیرم.

وانیا نوشت:حتما حتما میام به اینجا سر می‌زنم به دوستام هم سر میزنم، و چیزایی که تو ذهنم نقش میبنده و به درد اینجا می‌خوره رو یادداشت میکنم و آپ میکنم، دوستتون دارم.

به یادتان هستم!؟چند جور میشه این جمله رو خوند؟

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٤:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ دی ۱۳۸٩
تگ ها :