نخود نخود هرکه رود خانه‌ی خود!

توی راه همش تو این فکر بودم که ، وقتی رسیدم خونه یه راست برم تو تختم و دراز بکشم، اونوقت چشمامو ببندم و با خیال راحت یه چرت بخوابم.

رسیدم، اول لباس عوض کردم بعدش یه راست رفتم تو تختم و پتو رو تا خرخره کشیدم رو سرم، مشغول وول خوردنای اولیه برا پیدا کردن بهترین پزیشن برا خواب بودم که یهو پام تو یه چاله ی نسبتا عمیق فرو رفت و تختم نالید!

چنان قز و قوزی کرد که دلم بحالش سوخت، آخه از کی اینطوری شده که من خبر ندارم! جز منکه کسی باهاش همبستر نیست خب پس چرا من اینقدر از همبسترم بی خبرم؟! از کسی که هرشب تا صبح باهم سر می‌کنیم، شاید بخاطر اضافه وزن اینروزها باشه و دیگه تحمل وزن منو نداره یا در کل دیگه تحمل منو نداره!؟

شایدم بخاطر این سفر چند روزه باشه و همبستری با تخت دیگه!!طفلی نتونسته این ننگ رو تحمل کنه، ننگ همبستری من با دیگری...

تو فکر بودم که دوباره پام فرورفت توی زخمش و بازم نالید بازم این کارو تکرار کردم اما چیزی از حرفاش نفهمیدم گاهی آدم اینقدر از نزدیکانش فاصله می‌گیره که دیگه حتی زبونشونم نمی‌فهمه.

خیلی خستم تحمل ناله هاشو ندارم هی روی اعصابم داره راه میره اونم با کفش پاشنه بلند یا بقول بچگی‌هام با کفش تاق تاقی.

پتو وبالشمو بغل کردم و اومدم پایین روی زمین کنار بخاری ولو شدم ، شاید دوباره ازم دلگیر بشه؟

اما مهم نیست من فعلا خسته‌م و خواب آلو اونم که نمی‌تونه بهم سرویس بده پس گ و ر ... فقط باید بخوابم.

وانیا نوشت: اینا رو گفتم به دو دلیل  یکی واسه همبسترم که دلم براش تنگ شده بود، یکی هم برا گاهی از روزهامون که از نزدیکامون اونقدر فاصله می‌گیریم جوری که میشیم دوتا غریبه و فاصله مون میشه قد دنیا. گاهی فقط خودمونو می‌بینیم و تا لحظه ای که بهم احتیاج داریم دستمون تو دسته همه بعدش نخود نخود هرکه رود خانه‌ی خود!

 پی سفر نوشت: دریای جنوب رو خیلی بیشتر از دریای شمال دوست دارم واقعا آبیه نه سبز!قدم زدن کنار ساحل و شکار موجهای کوچولو با دستم و فرو رفتن توی ماسه های نرم یه حسه خوبه که برام همیشه تازه ست و دوستش دارم و تجربه‌ش بعد از هزاربار بازم منو به وجد میاره. چرخ زدن بین درختهای یه جنگل آبی برام جالب بود.بازم برگشتم و مجبورم جورابای پشمی بپوشم هوا سرده بارون میاد با همون عطر همیشگی.

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٩
تگ ها :