همیشه دیر خندیدم...

خسته از یک پیاده روی بی هدف، سرجایم درست وسط شلوغی یکی از پیاده روهای شهر بی مقدمه توقف میکنم و اصلا به رویه مبارک هم نمی آورم که ممکن است کسی پشت سرم دچار مشکل خاصی شود!

دخترک زیر لب غرغر میکند و با یک ایییییییش نسبتا کشیده از کنارم رد میشود،چشمم به فضای سبز کنار بلواری کمی آنطرف تر می‌افتد بازهم عزم رفتن میکنم و خودم را به فضای سبز یخ زده‌ی بلوار میرسانم کنار دختر بزک کرده‌ای خودم را جا میدهم و چشمهایم را میبندم.حس میکنم دخترک از کنارم بلند میشود و میرود، همیشه تنهایی برایم لذت بخشتر بوده!

طولی نمیکشد که باز احساس میکنم کسی خودش را روی نیمکت جا میدهد و یک تنه‌ی خفیفی هم نثارم میکند به نشانه‌ی اعتراض اخمهایم را درهم میکشم و یه نچ بلند روانه‌ی فضا میکنم که بازهم تنه میزند اینبار چشمهایم را باز میکنم و رویم را برمیگردانم طرفش تا اعتراض کنم که با دختر بچه‌ی6 یا7ساله روبرو میشوم با لبخندی که در باز شدن اخمهایم کمکم میکند، هرچند حسه تبسم هم ندارم اما کمی که نگاهش میکنم دلم برای گونه های یخ زده و گل انداخته اش غش میرود با لبهای غنچه ای قرمزش بازهم برایم لبخند میزند، هنوز اقدام به تبسم نکرده ام که صدایی از پشت سر مجبورم می کند برگردم یاسمین"

خانوم خانوم نگاش میکنم زن 27یا 28ساله از دور صدایم میزند و میگوید الان برمیگردم و به سرعت دور میشود، نگاهش که میکنم باز با همان نگاه نافذ و لبخند گیلاسیش گیجم میکند، بالاخره مجبور میشوم با او هم کلام شوم؛پرسیدم اسمت یاسمینه ؟

بازهم نگاهم کرد دوباره پرسیدم اما لبخند زد، اینبار شیطنتم گل کرد و پرسیدم زبونتو موش خورده؟ولی باز جواب نداد و فقط و فقط نگاه کرد...

دیگه نگاهها و لبخندش داشت عصبیم میکرد اخم کردم و باز چشمهایم را بستم، چند دقیقه بعد باز همان صدا اومد اما اینبار نزدیکتر، اذیتتون که نکرد؟مامان خاله رو اذیت کردی؟کاینم شکلات...وقتی دیدم حرف نمیزند باز چشمهایم را باز کردم و با لحن تمسخر آمیزی گفتم از مامانتم خجالت میکشی یا واقعا زبونتو موش خورده؟

که دیدم با زبون اشاره با مامانش حرف زد و مامانشم با اون حرف زد !!!

در کش و قوس لحظه های گذشته بودم که یهو  تکانم داد و آبنبات آبی کوچیکی رو تو دستم گذاشت و آروم از کنارم گذشتند در میان همه‌ی یخ زدگی هایم لبخند زدم اما دیر شده بود و او رفته بود...بازهم دیر لبخند زدم...یه روز بهم گفت بخند...بلند بخند...بذار گوش فلک از خندت کر بشه...من منتظر یه لبخندتم...حتی بی صداتر از همیشه...تو فقط بخند من به لبخندت زنده م...برام بخند...شاید فردا دیر باشه...الان بخند.......و من همیشه دیر خندیدم...دیر خیلی دیر...

نمیدونم حس این لحظه ام چیه اما از وقتی اومدم خونه همینجور دام با خودم کلنجار میرم و لبهایم را گاز میگیرم خودم خوب میدونم که تقصیر اینها نیست اصلا این ذات آدمیزاد است که همیشه بدنبال مقصری است غیر از خود!

وانیا نوشت:در مورد پست قبل و اون جدول گزینه های زیادی مطرحه مثلا همین شماها که منو میخونیدم می تونین تو اون جدول باشین، البته این شمایید که باید بگید چی ازم طلب دارین و چقدر بدهکارین؟ میخواستم بگم کیا این جدول رو پر کنن ولی بنظرم رسید که شاید طرف خوشش نیاد از این تز من و باهاش حال نکنه تازه من بیام مجبورش کنم در موردش بنویسه انتخاب با خودتون.

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : روزانه