من و...

من، حس رفتن، دور شدن و نماندن!

اینروزها پاهایم بیشتر بیتاب رفتن میشوند، سرم درد میکند، جلوی آینه که می‌ایستم، حوصله‌ام سر میرود از چشم دوختن به چشمانی که معنای نگاهش برایم نامفهوم است،گاهی چقدر از خودم دور میشوم آنقدر که دیگر نه ظاهرم را میشناسم و نه از درونم باخبرم.

 من، رفتن، رسیدن، تغییر، وارد آرایشگاه که می‌شوم هنوز هم سرم درد میکند، اینجا چیزهای زیادی افکارم را برهم میزند، اما آهنگش می‌ارزد به تمام چرندیات امروزی،"رو میکنم به آینه رو به خودم داد میزنم ببین چقدر حقیر شده اوج بلند بودنم.رو میکنم به آینه من جای آینه میشکنم رو به خودم داد میزنم این آینه است یا که منم..."

از آرایشگاه که بیرون می‌زنم حس میکنم کمی بهترم کمی عوض شدم اما نه، هنوز هم سرم درد میکند.هرچه قدم میزنم بیشتر در خودم گم میشوم بیشتر درگیر خودم میشوم.

من، تاریکی و چشمانی که برق میزند.اینبار سر از سینما در می‌آورم!

او ، تاریکی، نفس، التهاب، کشش، بوسه و...

چقدر دلم میگیرد از این همه التهاب و حسی که اینجا در این تاریکی به یکباره رها میشوند.

بگذار بگویند فضای فرهنگی تاریک که میشود نامش هر چه باشد فرقی نمیکند.

حواسم را جم فیلم میکنم و میخندم به هر مزخرفی که بلغور میشود، میخندم اما هنوزهم سرم درد میکند.

چراغها که روشن میشود دخترک بزک کرده دیگر زیبا نیست، پسرک و نیشخندش خنده بر لبم می خشکاند...

بیرون که میزنم حال و هوایم بد جور درهم می پیچد، سرم بیشتر تیر میکشد.

من، تاریکی اتاقم، سکوت وسقوط! همانجا کف اتاق دراز میکشم نفسهایم به شماره می‌افتد و همه چیز کم کم محو میشود، بیدار که میشوم هنوز هم همه جا تاریک است، گاهی از خواب که بیدار میشوی هنوز هم گیجی شاید اثر مسکن باشد، هنوز هم سرم درد میکند، اینجا زمان گم شده، من گم شدم.

بی ربط نوشت: فریادها، سکوتها. اعتراض، خفقان. کج فهمی ها و بد فهمی ها عذابم میدهند.معذرت میخام اگه حس بدی رو بهتون منتقل کردم.سرم درد میکنه به هزار و یه دلیل از بحث و جدل بر سر هیچ و پوچ بگیر تا همین فریاد ها که در نطفه خفه میشوند.صبر، فکر کردن و رفتن...ساعتها را بیدار کن من خسته شدم از اینهمه بی خوابی...

  

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها : روزانه