دیوار...

چشمام هنوز به طاق خشک شده نمی دونم چه مدته که اینطوری زل زدم به طاق...درد...دست میکشم روی پیشونیم...بالا اومده...درد داره...کی اینجوری شد...دیشب...احساس کردم باید برم توالت...همه جا تاریک بود...حتی بخودم زحمت ندادم چشمامو کامل باز کنم...راه افتادم به طرف توالت و هی رفتم...انگار یه جاده ی بی انتهاست...اونقدر محکم سرم کوبیده شد تو دیوار...که در جا برق از سرم پرید خواب که جای خود داره...اصلا یادم رفت کجام و چیکار دارم...برگشتم تو تختم و عین این مسخ شده ها دراز به دراز افتادم رو تخت و خیره شدم به طاق...نمیدونم چرا خبری از توله سگ نیست...از دیشب تا حالا معلوم نیست به کدووم درکی واصل شده...رفتم جلو آینه...هی دست کشیدم...درد داره...اما من طبق معمول با لمس محل درد فقط میخندم...این از اون دردایی که هرچی بیشتر انگلکش میکنی بیشتر کیف میده...مثه درد   ع ش ق...درد حماقت...

همیشه یه دیوار روبه رومون هست گاهی محو میشه و تو مثه آدم نامرئی ازش میگذری...گاهیم لازمه که با مخ محکم بخوری بهش و یه چند دقیقه تو بغلش جا خوش کنی تا دردت بیاد...تا سرعقل بیای...تا آدم بشی...

وانیا، افسرده نیست، فقط گاهی بین کوچکترین و بی اهمیت ترین لحظه از نظر بقیه گیر میکنه،وانیا الان در حال حاضر عاشق نیست،احمق هم نیست...فقط یه وانیاست که کله اش اومده بالا و قیافه ش دیدنی شده...

بهترین سایتی که تو این مدت خوندم:وب سایت حامد عزیزه بنام پارسی سرا ،بهتره بگیم یه سر و هزار سودا، با تموم مشغله هاش بازم مینویسه.

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : روزانه