دست پا چلفتی

امشب که مهمونا رفتن شروع کردم به جمع و جور کردن پذیرایی,اینقد بی حوصله و تند تند کار میکردم که یهو یه پرتقال از بشقاب در رفت و سر خورد افتاد وسط کاسه آجیلا و همه ی بشقابها که یه جا جم کرده بود تا با هم ببرم آشپزخونه، تو یه چشم بهم زدن  کل سالن بهم ریخت...کف زمین پر بود از بادوم و پسته و شیرینی و...یهو خندم گرفت از این همه چلفتی بودن خودم...از دست خودم ناراحت شدم که چرا لحظه هامو گاهی برا خودم تلخ میکنم...توله سگ وقتی میبینه دارم میخندم میدونه که باید بره پی کارش...همه ی میزا رو چیدم یه گوشه و نشستم کف زمین و شروع کردم به جم کردن.. مامان اومد بالا سرم و گفت: چلفتی...هر دو زدیم زیر خنده...نشست کنارم و شروع کردیم به جم کردن...بابا مات نیگامون کرد و بعدش خندید...توله سگ کجاست؟شاید یه گوشه داره از ترسه این همه خنده به خودش میلرزه...بابا گفت:جریمه میشی به درست کردنه آبدوغ خیار...بوی نعنا,ترخون و پیازی که داره اشکمو در میاره...اما لبام هنوز داره میخنده ...

پست امروز محسن باقرلو عجیب حالمو عوض کرد.

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : روزانه