خزعبلات یک دیوانه و دوستش...

دوست:

هر وقت خواستم دستی را بگیرم گم شدم، آنقدر که هراس از گرفتن دست دارم هراس از گم شدن ندارم...

دیوانه:

زمانی میرسد که از من تهی میشوی، آنگاه تنهاییت را در آغوش بکش و رها شو...

 

وانیا نوشت:این خزعبلات رو گاهی مینویسم،سیزده بدر خوبی بود از رنگ زدن درهای باغ بگیر تا کباب درست کردن و سبزه گره زدن، کلی عکس گرفتم اما ویندوزم قاطی کرده و همین پستم به زور نوشتم.دلم میخاد همیشه رنگی ببینم آدما رو و همه ی چیزایی که دوروبرم هست حتی شماها رو...

 

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : خزعبلات