حسهای متضاد من...

دیروز،بارون تندی میومد مجبور شدم این سیستم جدید رو بزنم زیر بغلم و برم نمایندگی تا هم از گارانتیش استفاده بشه و هم یه سری برنامه ها رو نصب کنن برام هرچند این کار از توانایی خودم و مهندس خارج نبود(البته خودمو زیاد مطمئن نیستم)، اما بهر حال رفتیم شرکت مورده نظر، تو راه هم خوشحال بودم که سیستم به راحتی قابله حمله هم فحش میدادم به بارونی که ول کن نبود!!از اونجایی که خدمات پس از فروش میهن عزیزم همیشه تکمیله، هرچی زور زدیم که یه جورایی خدمت ازشون بگیریم اما نشد حالا خوب شد مهندس همرام بود و گرنه خودم که به شخصه یه کلمه از حرفای پسره رو نفهمیدم و هرچی پرسید مثه منگلا فقط نیگا به مهندس کردم همونجا دلم میخاست بشینم برا سطح سواد خودم تو این حوزه ی علمی کف خیابون زیر بارون گریه کنم، البته مهندس جان هم خیلی از چیزا رو به شکل کاملا ابتدایی برام شرح دادن و من ملتفت شدم!!! مخلص کلام اینکه هرجا رفتین و خاستین از گارانتی استفاده کنید خواهشا دست نگه دارید چون نه تنها جوابتونو نمیدن بلکه پولتونم ریختین تو جیب یه مشت مفت خور...وقت خرید همشون لبخند ژوکند میزنن جلوت دولا راست میشن زیرت صندلی میزارن بعد تا تو آسانسور دنبالت میان، چایی میارن...آما فقط کافیه پات برسه به آسفالت خیابون دیگه...

دیشب، پیرو فامیل دوستی والدین گرام بنده، ما همچنان مشغول دید و بازدید هستیم و هی میریم این خونه و اون خونه و ملت هم هی میان خونه ی ما...دیشب مشرف شدیم منزل یکی از اقوام پدری...پسر حاجی بازاری غرق در پول و رفاه!!!منزل جدید رو رویت نفرموده بودیم برا همین وقتی رفتیم تو خونه فکر کردم الان رفتیم تو این فیلما هست که کلی خونه ی قشنگ قشنگ داره از اون خونه شیکا که آدم دلش میخاد ماله خودش باشه ها...تا بحال خونه خوشگل دیده بودم اما این یکی دیگه...بگذریم هنوز تو کف خونه بودم که پسرشون اومد تو سالن و روی مبل پهن شد و پدر، مادرش از رفتاراش فقط خجالت میکشیدن...وقتی دیدمش فقط گفتم شکر، خدایا شکر...پسرشون منگله و محو میکنه تموم این ثروت و دارایی رو...رفاهی در کار نیست...

امروز،بعده مدتها درگیر کار و زندگی بودن بالاخره فرصت شد و همان رفیق 13ساله مان مشرف شدن منزل ما با کلی کادو به مناسبتهای مختلف که منو ندیده بود و برام کنار گذاشته بود...میخاستم عکس بگیرم بذارم اینجا که گوشی عهد عتیقمان چند وقتیه عکس نمیگیره و امکانات دیگه هم فراهم نبود!! از کل اون همه کادو همون جعبه شکلاتش برام بسه...بوی تلخش آدمو مست میکنه، غرق در تماشای فیلم عروسیش بودیم و بنده کلی ایراد گرفتم که یهو گفت: تو چرا اینجوری شدی؟!به زمین و زمان ایراد میگیری...و کلی بحث و نصیحت و حرف و روانشناسی...و نتیجه اینکه من باید بشینم کتابای مختلف بخونم که اولا مشکلم با خودم حل بشه ثانیا جنس مخالف رو هضم کنم نه که قورتش بدما باهاش کنار بیام هی ضدحال نزنم بعد درس رو تعطیل کنم البته فعلا، برم دنبال زندگی و...در کل واقع بین باشم.

وانیا نوشت: میخاستم کل اتفاقای این دو روز رو بنویسم که امروز هوا خیلی بد بود حسم پرید، آفتاب بود اما شدیدا بارون میومد، خاستم برم پیاده روی حالم عوض شه کلا رعد و برق زد و بارون تندتر شد و همه ی ساختمون تاریک شد، منم پتو رو کشید رو سرم و مثه خرس خوابیدم تا عصر و حاصلش شد این متنه بالا شرمنده اگه درهمه و حساش متضاده.

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : روزانه