دیزی...

امروز با موجی از انرژی نشستم پای درس خوندن هی مورد به مورد میخوندم و کیف میکرد از توانایی خودم تو درک  مطالب...هر از چندگاهیم از پنجره بیرونو نیگا میکردم و کیف میکردم از این هوا و بارونی که میخورد به شیشه...هی لبخند ژوکوند میزدم و درسمو میخوندم که یهو مامان جان شروع کردن به جیغ و داد کردن و درخواست کمک...اولش اینقد تو خودمو بارون و درسام غرق بودم که توهم زدم که نکنه مامان داره شوخی میکنه...اما یهویی یادم اومد ما با هم از این شوخیها نداریم...پنجره و بارون و باغچه و گل سوسن و کتاب و...هرچی بود پرت کردم یه گوشه و بدو خودمو رسوندم به مامان که دیدم بعللللللللللله...باور کردنی نبود اولش نمیفهمیدم اینجا کجاست و داره چه اتفاقی میفته تو هوا پر بود از دود و اجاق گاز داشت مثه شیلنگ آتشنشانی که نه مثه آتشفشان فوران میکرد...حالا هی مامان میخاست بپره تو آشپزخونه من کنترلش میکردم از اونور بابا در میرفتم سمت گاز یه اوضاعی داشتم خودمو کشتم تا با این هیکل نحیف دوتا فردین نما رو کنترل کردم...آخه یکی نیست بگه آخه عزیزه من وقتی از زمین و آسمون داره مواد مذاب میپاشه کجا میخای بری؟؟ فوقش آشپزخونه میره رو هوا!‍! تو دیگه میخای باهاش کجا بری؟؟ خلاصه در آشپزخونه رو بستم و نیگا کردم به این دوتا که مامان نشسته بود دمه در و دستش رو قلبش بود و بابا هم بیچاره هی عطسه میکرد دلم سوخت به حالشون...حالا خوبه منو دارن(آیکون دختره مهربان با یه گل تو سرش و یه لبخند زیبا)...بالاخره فوران تموم شد و شرح ماجرا رو که از شاهدین عینی جویا شدم فهمیدم که مادرجان برا درمان سرماخوردگی پدر آبگوشت درست میکردن که یهو واشر زودپز در میاد و همه چی بهم میریزه...اولش دلم برا اون دوتا سوخت اما بعد که رفتم تو دلم برا خودم سوخت...تو هوا پره آئروسل بود اصلا نمیشد نفس بکشی از در و دیوارم که فقط آّب طلا میریخت پایین...یهو کل زحمتها و خستگیای خونه تکونی اوم تو ذهنم...پدر جان که رفتن استراحت مادر جان هم نشستن چایی قبل از حادثه که فرصت خوردن نیافته بودن رو احتمالا با طعم آبگوشت میل فرمودن و من شروع کردم به(وانیا موند و حوضش)...کل ویتامین و کلسیم و هزار کوفت و زهر مار دیگه رو از در دیوار زودودم و خسته و کوفته اومدم پای درس خوندن...نشستم از پنجره بیرونو نیگا میکردم...آفتاب پهن بود وسط حیاط، بارون بند اومده بود و همه چی عادی بود...اومدم بخند که نیگام افتاد به پنجره های کثیف که حالا باید اونا رو هم پاک کنم...اومدم بخندم...نشد...اومدم درس بخونم دیدم یه کلمه نمیفهمم!!کتاب و گذاشتم رو میزم ، سرمو گذاشتم روش و چشمامو بستم و به هیچی فکر نکردم حتی به همون لحظه ی در حال عبور(به این میگن وقتی کائنات دست به دست هم میده تا تو به کارت نرسی)...دوباره داره بارون میاد...صداش رو میشنوم میخوره به شیشه...مامان صدام کرد برم ناهار...گوشتها رو که دیدیم خندمون گرفت و سه تایی زدیم زیر خنده...دیگه نه ابگوشتی در کار بود که گلوی بابا نرم بشه و نه ویتامینی که با میکروبا در بیفته و بابا رو خوب کنه...بازم داره بارون میاد تو اتاق رو به پنجره نشستیم پای سفره و ناهار میخوریم و میخندیم...به همین سادگی...به همین خوشمزگی...

توصیه های وانیا در هنگام بروز بلایای ناگهانی:

1.طبق معمول خونسردی خودتونو حفظ کنین و هی فکرای الکی نکنین که میتونین اوضا رو درست کنید و همیشه مفید واقع بشید.

2.قرار نیست همه بشن ریزعلی و پترس و کبری و...لطفا بی گدار به آب نزنین اول خوب موقعیتو بسنجین بعد بپرید وسط آتیش

3.وقتی ماجرا تموم شد خیلی زوده زودم خونسردیتونو بدست نیارید و بیخیال اوضا بشید و همه ی کارها رو بندازید گردن یه نفر

4.اینجا رو میتونید خودتون پر کنید.

5.تو بدترین شرایط بخندید اما نه تو هر شرایطی مثلا مجلس ختم طرف یا وسط یه دعوای ناموسی و اینا اونجا خنده جواب که نمیده هیچ سرتونم به باد میده.

6.مدیونید اگه به این تراژدی که تعریف کردم بخندید آدم که به هرچیزی نمیخنده.

7و8 و...هم نداریم برید خودتون یکم تجربه کسب کنید،همشو که من نباید بگم الان از وسط آب و آتیش امودم بیرون خستمه.

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : روزانه