براش دعا کنید...

نمی دونم چه جوری حسه لحظه ای رو که بهت خبر میدن عزیزت حالش خوب نیست رو میشه به زبون آورد...دیشب ساعت یک آبجی بزرگه زنگ زد و فقط گریه کرد...این بغض تو گلوت میشه حناق وقتی همه خوابن و فقط تو میدونی و نمیتونی به کسی بگی...وروجک شماره دو دیشب از طبقه ی دوم خونشون پرت میشه توی زیرزمین...نمی تونم تصورشم بکنم...دختر کوچولوی کپلم...یادم نمیاد کی خوابیدم و کی بیدار شدم فقط نشستم روبروی توله سگ و زل زدیم تو چشم هم...میدونم که خونریزی نداره ولی حرف نمیزنه بیهوش هست یا نه...گوشیمو گذاشتم کنارم...کاش...دارم از بی خبری دیوونه میشم...اما جرات زنگ زدن ندارم...اومدم بگم براش دعا کنید...مغزم قفل کرده...شاید برم کاشان و نباشم شایدم شب بیام و بگم چی شد...

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۳:۳٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٠