چیزی شبیه معجزه...

لبهای خیسشو گذاشت روی لبهام...درست مثه همیشه با اون چشمای سیاه و تخسش..چشمامو که باز کردم سلام کرد و آروم رفت بیرون...دوروبرم رو که نیگا میکنم...من همونجام سرجای خودم،تو اتاقم ...توله سگ پیداش نیست...کرخ شدم حس ندارم از جام بلند بشم چرا؟دارم فکر میکنم که دوباره میاد تو اتاق و یه چرخی میزنه و میره پی کارش...وای خدای من تو 48 ساعته گذشته چقدر فشار تحمل کردم...هنوز دستم درد میکنه...قفسه ی سینه م میسوزه...اون همه هیجان و دلشوره برا من که بیشتر سعی میکنم از هیاهو دور باشم، مثه یه شوک بود...از لحظه ای که الی زنگ زد، دلهره، دلهره...یادم نمیاد دقیقا چی شد فقط خودمو سرگرم کردم...دور و بر گوشیم نرفتم، اصلا همون بهتر که آدم موبایل نداشته باشه تا تو بدترین شرایطه دیگران سهیم بشه، درحالیکه دوره و کاریم از دستش بر نمیاد، حتی گریه کردن...دیروز وقتی بیدار شدم خونه  سوت و کور بود انگار یکی قبل من اون خبر رو گفته بود و منو از شر دادن خبر بد خلاص کرده بود...سرم درد میکرد بازم همون سردرد همیشگی..شقیقه هام داشت سوراخ میشد...اومدم اینجا و نوشتم براش دعا کنید...اما خودم فقط گفتم خدایا درستش کن...به اینم میگن دعا؟میگن دعا آداب داره اما من فقط بلدم ساده حرف بزنم...جیغ و داد بلد نیسم...هی تو خونه وول خوردم و الکی راه رفتم تا بالاخره دیدم اونقدرا هم تنها نیسم...امیرم بود...یکی ازون معدود زمانایی که از دیدنشخوشحال شدم...باهم ناهار درست کردیم...خوردیم ...خوابش برد...هنوزم بی خبرم...بیخبری رو بهتر دوست دارم تا خبر دروغ یا سرسری بشنوم...گوشیم چندوقته خرابه...حال درست کردنشو ندارم...تو این کسادیه دوست و گرفتاری های بی مورد،همش میگه اشغالم...ینی من اشغالم؟!یا میگه در دسترس نیستم...ولی من هستم...داشتم به این فکر میکردم که چه فرقی میکرد که کدومشون این بلا سرش بیاد و اینکه چقدر دوسشون دارم...فقط وقتی براشون اتفاقی میفته براشون ناراحت میشم...ارمغان میگه تو احساس سرت نمیشه،خیلی وقته خالی شدی...شروع کرد به سرفه کردن, نای راه رفتن نداشتم خودش خوب میشه حتما...اما نه هنوز داره سرفه میکنه...سیاه شده...انگار یه چیزی پریده تو گلوش و داره خفه ش میکنه.. حالش بده...بردمش تو دستشویی...بالا آورد...لباسشو عوض کردم و بردمش تو اتاق خودم و خوابوندمش رو تختم...بوسم کرد...آروم بغلش کردم و کنارش دراز کشیدم...دستاشو محکم گرفتم تو دستم...آروم گونه شو بوسیدم...موهای سیاهشو بو کردم...یه چیزی هی داره وول میخوره....جواب دادم...الی بود گفت:باورت میشه معجزه؟..گفتم چرا که نه؟...گفت سالمه...از اون ارتفاع افتاده پایین...باورم شد...حالا آروم خوابیده...مسکن خوردم و آروم گرفتم کنارش خوابیدم...خوابم برد...تا همین چند ساعت پیش که اومد و بیدارم کرد...هی نشستم جلوی پنجره و با قلم و کاغذ بازی میکنم...اومد کنارم...چی مینویسی؟...به کاغذ که نیگا میکنم...از بالا تا پایین فقط نوشته:خدایا شکر...میگم:خدایا شکر...میگه ینی چی؟...میگم ینی برام یه کاری کرده دارم ازش تشکر میکنم...میگه مگه میتونه بخونه؟...مگه مثه تو بزرگه...مگه ...

جمعه ساعت10:30صبح

وانیا نوشت:از همتون ممنونم برا اینکه برام دعا کردین...چه اونایی که متنو نخوندن و چه اونایی که خوندن...معذرت میخام با اون شرایط آپ کردم و نگرانتون کردم...حالم بد بود...الان خوبم چون میدونم خدا هنوز دوستم داره، صدامو میشنوه حتی همون چند کلمه رو...

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : روزانه