شنبه...

زنگ زده حالمو بپرسه، میگه بهتری؟چرا صدات اینجوریه؟خواب بودی؟نکنه آنفلونزای افغانی گرفتی؟

آنفلونزای افغانی!!!!!!!!!!!!!!!

میگم منکه با افاغنه در تماس نیستم...فقط صبح که از خونه میرفتم بیرون ، هی یکی داد میزد شنبه...شنبه...پیش خودم میگم آخه امروز که دوشنبه است این یارو چی میگه؟سرمو چرخوندم دیدم بالای همون ساختمون نیمه کاره چندتا افغانی دارن کار میکنن...یکیشون داد زد خانوم میشه شنبه رو صداش کنید....

سرچهاراه که رسیدم رفتم تو پیاده روی خیابون روبرویی،احساس کردم یه نفر داره دنبالم میاد...خانوم میشه یه فال بخری؟بخر دیگه...یوسف گمگشته بز آید به کنعان غم مخور... یکی نیست بگه آخه یوسفم کجا بود که حالا بخاد گم بشه یا برگرده...برو بچهه حوصله داریا...بچهه نه شنبه!! اسم من شنبه اس....

زنگ زدم به شیوا ببینم کاری داره برم کمکش یا نه که میگه : نه شنبه میاد!شنبه؟دیر نیست،مهمونی مگه فردا نیست؟میزنه زیر خنده و میگه شنبه سرایدارمونه هفته ی پیش استخدامش کردیم همونی که دم در وایساده بود،مگه ندیدش....

برگشتم سمت خونه، کارگرا دارن ناهار میخورن ...ماهی گلی م مرده نکنه اونم آنفلونزای افغانی گرفته؟؟؟

امان از دست این شنبه ها...اما امروز دوشنبه است...کم کم داره باورم میشه که آنفلونزای افغانی گرفتم...اما هیچکدوم از اون شنبه ها که مریض نبودن!!

پس من از کدووم شنبه مریض شدم؟؟؟؟

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : روزانه