اگر دل‌تان برای خواندن شعر خوب تنگ شده ...

بالاخره بعد از مدت‌ها یک مجموعه شعر خوب پیدا کردم که خواندن بیش‌تر اشعارش به من چسبید: «پایین‌آوردن پیانو از پله‌های یک هتل یخی»، مجموعه شعرهای رسول یونان، نشر افکار، چاپ اول: 1388

چندتایی از شعرهای این مجموعه را بخوانید:

ظهر

نه نسیم می‌وزد
نه صدای آوازی می‌آید
و نه
در داستانی که می‌خوانم
قهرمان کاری می‌کند
زمان
کند می‌گذرد بی‌تو
روغن‌کاری می‌خواهد
این چرخ قدیمی

کنار دریا ...

کنار دریا
عاشق باشی
عاشق‌تر می‌شوی
و اگر دیوانه
دیوانه‌تر.
این خاصیت دریاست
به همه چیز
وسعتی از جنون می‌بخشد
شاعران
از شهرهای ساحلی
جان سالم به در نمی‌برند.


بازگشت

عشق ما به پایان رسید
اشیا و جهان
به واقعیت خود برگشتند
پرده‌های رویا کنار رفت
و شهر
با تمام زشتی‌هایش
در قاب پنجره نشست
عشق ما به پایان رسید
و شعر تبدیل شد به نثر
بعد از این روزها عادی و آوازها معمولی‌ست. ماه دیگر فقط ماه است. دریای رویا نیست. بعد از این همه چیز معنای خاص خودش را دارد و زندگی را فقط آتشی می‌تواند گرم کند که به‌معنای واقعی آتش است.


مرگ

اگر مرا دوست نداشته باشی
دراز می‌کشم و می‌میرم
مرگ
نه سفری بی‌بازگشت است
و نه ناگهان محوشدن
مرگ
دوست‌نداشتن توست
درست
آن موقع که باید دوست بداری


وضعیت

پایم را روی مین گذاشته‌ام
اگر تکان بخورم مرده‌ام
باید
همین‌جا که هستم
بمانم تا آخر دنیا.
درست
وضعیت سرباز جنگی را دارم
کنار تو و زیبایی‌ات.


شانس

وقتی می‌خواهی بروی
آسمان، صاف است
راه‌ها، هموار
ترن‌ها مدام سوت می‌کشند
همین‌طور کشتی‌ها
اما وقتی می‌خواهی بیایی
دریاها، طوفانی می‌شوند
آسمان‌ها، ابری
و راه‌های زمینی را نیز
برف می‌بندد
دوست دارم بیایی
اما نیا! دنیا به هم می‌ریزد!


داشتم از این شهر ...

داشتم از این شهر می‌رفتم
صدایم کردی
جا ماندم
از کشتی سفید آرزوها
که رفت و غرق شد
سپاس‌گزارم از تو
اما
این فقط می‌تواند یک قصه باشد
در این شهر دود و آهن
دریا کجا بود
که من بخواهم سوار کشتی شوم و
تو صدایم کنی
می‌خواهم بگویم
نجاتم دادی
تا اسیرم کنی
من با کنایه حرف می‌زنم

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها :