دلتنگی

 

گاهی دلم برایش تنگ میشود

ندیدنش آزارم میدهد

گاهی از او سیر میشوم

بودنش عذابم میدهد

نمی دانم دل من با اوست یا دل او با من است هرچه هست حس غریبی است که گیجم میکند

مانده ام میان یک رفتن  و یک ماندن شاید او بهتر بداند که باید بروم یا بمانم!

 

دیروز بند کفشاهیش را به بند کفشهایم گره میزد و می خندید

امروز اما آهسته دستانش را از دستانم بیرون میکشید

می ترسم،مترسم فردا نگاهش را از من بدزدد.

دارم فکر میکنم چی شد که این جمله ها اومد تو ذهنم چی شد که اینا رو نوشتم 

دلتنگ خودم بودم ،گاهی بدجور دلم برا خودم تنگ میشه نمی دونم تا حالا برا شما هم پیش اومده یا نه اما من بیشر از هرکسی دلم برا خودم تنگ میشه دلم برا خودم میسوزه خودم اول باید همچین روبراه باشم بعد دیگران مامانم بهم میگه خودخواه اما من میگم ادم باید بذا نفس خودش ارزشه خاصی قایل باشه اول باید از خودش شروع کنه نباید بیشتر از توانش برا دیگران مایه بذاره.تا ما آدما به خودمون احترام نذاریم دیگران بهمون احترام نمیذارن یا حداقل در حد و اندازمون نیست

حرف آخر اینکه تو بزرگتر از اون چیزی هستی که فکر میکنی.  

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٩
تگ ها :