گاهی فقط کافیه یه لبخند بزنیم.همین.

 

"دیدمش

در میان شاخه های شکسته از حوادث ایام، دیدمش!

او شاکی است از زیستن در میان کسانی که او را

گاهی بینندش الوار!

گاهی بینندش هیزم!

و خود داند که آنها آنگونه بینندش که میپندارند!

نه آنگونه که هست، نه آنگونه که حقیقت اوست.

و خود می داند که او سرو است،تنها یک سرو."


پشت میزم بودمو مشغول میل زدن برا یکی از دوستام که این جمله ها رو شنیدم، نمی دونم از رادیو بود یا تلویزیون؟

مطمئنا از رادیو نبود چون بعداز اینکه آخرین رادیو چندسال پیش خراب شد، بابا نه دیگه درستش کرد و نه یدونه نو خرید!

مامان هم دیگه عادت کرده که بدون خر خر(به کسره خ بخونید) رادیو آشپزی کنه.

خب پس از تلویزیون شنیدم،البته با این اوضاع انرژی ها تو این روزا فکر کنم دیگه از      خر خر تلویزیونم دیگه خبری نباشه!بهتر که نباشه ارزونیه خودشون با اون برنامه های ....

بگذریم، هرچی شنیده بودمو یادداشت کردم و موقع خوردن ناهار هی تویه مغزم نشخوار کردم ببینم چی میگه؟

شاید میگه :ما آدما به چیزاییکه اطرافمون میگذره یا آدمایی که از اطرافمون میگذرن کوتاه یا طولانی هرجور که دلمون بخواد و برامون می ارزه نیگا میکنیم.

درسترش اینکه بعداز آشنایی با یه نفر اولین چیزی که تو ذهنمون جرقه میزنه اینکه این آدم کجاها ممکنه بدردمون بخوره؟

شاید هیچ وقت سعی نشه که یه آدم رو بخاطر آدم بودنش و برحسب هیچ نیازی حتی شاید عاطفی باهاش ارتباط برقرار بشه اونو بخاطر خودش بخوان نه مقام و منصب و......

شاید واسه همینه که ارتباط ها اینروزا کوتاه شده و مثل "سلام گرگ بی طمع نیست" دوباره افتاده سرزبونا و یا اینکه سعی میشه بیشتر دوستیا وارتباطها با دکتر و مهندسا باشه تا با یه فرد ساده تو جامعه!

 دیگه کم کم داره لبخند زدنم گرون تموم میشه!

حتی حاضر نیستیم ساده بگیریم ، ساده بگذریم، ساده بخندیم یا خیلی راحت بگیم سلام!

اینا کارهای سختی نیستن،فقط کافیه یکم از پیله ایی که اینروزا دور خودمون کشیدیم یا بهتر بگم از پشت دیواری که بین خودمون و دیگران کشیدیم بیایم بیرون دنیا شاید همین لبخند کوتاه باشه همین لحظه و بعدی دیگه وجود نداشته باشه.

"یادمون بمونه دنیا اونقدر ابدی نیست که هر روز مهربون بودن رو به فردا موکول کنیم."

یکم به آدما به دیده ابزاری نیگا نکنیم،شاید یه روز خودمون نیاز داشته باشیم که بخاطر خودمون بهمون توجه بشه.

همیشه نیاید به ظاهر افراد نیگا کنیم خیلی از آدما اونی نیستن که ظاهرشون نشون مید.برعکس، آدما سعی میکنن اونی که نیستن و دلشون میخواد به نمایش بذارن و اداشو در بیارن.هممون همیشه دنبال اونی هستیم که نیستی!

هیچ فکر کردین اگه هرکدوم از آدما هیچ مقام و منصبی نداشتن و فقط فقط خودشون بودن فقط یه انسان نه چیزی دیگه ای چی میشد؟

شاید دنیا رو سکوت فرا میگرفت!

سکوت، سکون، زشت حتی بدونه یه لبخند.

پ.نوشت:امروز که رفتم بیرون سعی کردم به آدمای اطرافم لبخند بزنم و گاه گداری سلام کنم.میدونید چی شد؟

فقط چندتا بچه ی کوچولو بهم لبخند زدند!

من نگرانم،نگران اینکه این لبخند تا کی باهاشون میمونه تا چندسالگی ؟ وقتی بزرگ شدن چه بلایی سر این نگاه معصوم و ساده میاد؟

پ.نوشت2:کاش میشد توی دوستیهامون یا حتی روابط ساده و کوتاه روزمرمون به افراد همنجوری که هستن نیگا کنیم نه اونجوری که دلمون میخواد.قصد توهین نداشتم شاید شما که منو میخونید اصلا اینجوری نباشید از اینکه گاهی جمع بستم متاسفم.

اصلا قصد موعظه نداشتم اینا فقط ذهنمو آزار میداد،همین.

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :