اینروزها

اینروزها و این شبها ذهنم خالی تر از آن است که بخواهم با کلمات بازی کنم.

خسته تر از آنم که در مورد امروز یا دیروزها بنویسم.

حواسم به اطرافم نیست!

گاهی کلماتی را که به ذهنم میرسد را مینویسم.

اینروزها کمتر کاغذها را سیاه میکنم، ذهنم به دستانم می گوید بگذار سفید بمانند.

بگذارشان برای روز مبادا!

اینروزها سایه ای پشت سرم راه میرود و در گوشم مدام پچ پچ می کند.

صدایش برایم مفهوم نیست، فقط گاهی حرفهای دیروز را می شنوم، صداهای دیروز

شنیدم که می گفت:

وسیع باش و سخت سر به زیر و تنها.

 

 

پ.نوشت:فریدون هم اینروزها دیگه نای خوندن نداره داشت می گفت لب های خشکیدش حرفی واسه گفتن نداره- نمی دونم امروز چندبار قوزک پا رو گوش کردم؟هردفعه هم حواسم بهش نبود فقط صدای آهنگ بود و بس.


  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :