اینجا دیگه کجاست؟

اینجا دوتا در داره،یکی کوچیکتره که من بهش میگم راه فرار!

چون مشرف به حیاط هست و منم آدم مهمون بازی نیستم و چون اون در بزرگه درست وسط پذیرایی باز میشه گاهی که از بی خیالی مهمونا خسته میشم از این در میزنم بیرون!

من گوشه گیر نیستم اما اینروزا مد شده هی پشت هم حرف میزنیم ، من فقط گوش برا شنیدنش ندارم همین.

تو چاردیواری من فقط یکی و نصفی دیوار هست نه چهاتا دیوار با یه در و پنجره ی کوچیک وسطشون، من اینجا یه پنجره بزرگ دارم که رو به حیاط باز میشه و کل حیاط و کوچه از پشتش پیداست.

من یه آپارتمان نشینه بی تفاوت نیستم!

اینجا یه چار دیواری نیست.اینجا خونه ی منه.

من اینجا گاهی گریه کردم، گاهی خندیدم، گاهی با خودم ریز حرف زدم، گاهی متنفر شدم و گاهی عاشق...........

اینجا فقط اتاقه منه، اینجا تنها جاییکه برام همیشه جا هست حتی اگه هیچ جایه دیگه نباشه.

اینجا زمان معنی نداره!

ساعت دیواری اتاقم خیلی وقته که خوابیده نمی دونم از کی ولی من خیلی سال پیش مجبورش کردم که بخوابه!

وقتی حس کردم که دیگه باتری بدردش نمی خوره راحتش کردم.اگه میخواد باید خودش بره جلو نه اینکه یکی زوری هولش بده جلو درست مثه بعضی از ما آدما.

صدای تیک تیک ساعت واقعا عذابم میده من سالهاست که بیخیال صدای پای ثانیه ها شدم!

من آدم ماشینی نیستم که برا هرچی جون بکنم و آخرشم وقت کم بیارم.

اینجا من حاکمم!شاید تنها جاییکه من توش رییسم، همینجا باشه. اینجا من تصمیم میگیرم برای همه ی چیزایی که اینجا ساکنند.

برای تمام عروسکهای متناقض این اتاق! برا خرسها و قورباغه های قرمز،فیل آبی، گاو و موش صورتی، برای خوک سیاهم. من میگم اینجا کی کجا بشینه کی باشه کی نباشه.

اما کسی هم در بند قانون طبیعت نیست، اینجا گاهی غیرطبیعیه، هرکی هرجور دلش میخواد می تونه باشه و با اجازه ی من هست!

من دیکتاتور نیستم اما اینروزا اینجوری مد شده تو دنیا!!!!

اینجا همیشه یکی دوتا کتاب وسط اتاق سر گردونند! هرچند کتابخونه دارم اما فقط یه طبقه کتاب داره عروسکا و لوازم بزک روزانم جاشونو گرفتن!

من بی فرهنگ نیستم ، من کتابارو می بلعم. اما هرکی ازم کتاب قرض گرفت از حافظه ی ضعیفم سو استفاده کردو دیگه بهم برشون نگردونند.

من اینجا یه آینه خاک خورده دارم که هیچ وقت نتونستم خودمو توش درست ببینم!

چندتا قاب گرد گرفته هم هستن که دیگه داره یادم میره که از کی هدیه گرفتمشون!

اینجا قلم کمیابه اما تا دلت بخواد کاغذ سفید هست، گاهی مجبورم رو گرد و غبار میزم یادداشت بذارم!

من شلخته و نامرتب نیستم، فقط گاهی سرم خیلی شلوغه و و قت ندارم برا خودم صرف کنم! مردم اینروزا زیاد وقتمو میگیرن.

اینجا همیشه یه تیکه شکلات برا گرسنگی بی موقع نیمه شبهام پیدا میشه.

اینجا اتاقه منه جایی که توش می خوابم، بیدار میشم، فکر میکنم، نفس میکشم و زندگی میکنم.

من میخوام فقط زندگی کنم، حتی اگه سهم من از کا دنیا همین اتاق کوچیک باشه.

من فقط میخوام آزادانه زندگی کنم و با آرامش، نه در ظاهر آروم و با تشویش و دلهره.

من خونه ی بزرگ نمی خوام،من فقط یه جایه آروم میخوام حتی اگه خیلی کوچیک باشه.

 

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :