همین جوری


هیچ کس اشکی برای ما نریخت ، هر که با
ما بود از ما می گریخت ، چند روزی هست حالم دیدنیست ، حال من از این و آن
پرسیدنیست ، گاه بر روی زمین زل می زنم ، گاه بر حافظ تفاءل می زنم ، حافظ
فالم را گرفت ، یک غزل آمد که حالم را گرفت ، ما ز یاران چشم یاری داشتیم
، خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :