برج دیده بانی.

گالش های معروفمو بالا کشیدمو (اینکه میگم معروف قضیه داره)، آروم درو باز کردم و مثه دزدا یواشکی تو کوچه یه سرکی کشیدم که مبادا کسی بیرون باشه!

چند وقتیه که مردم گریز شدمو حوصله هیچ کی رو ندارم، بخصوص این احوالپرسیای وقت گیر،البته سابق بر این هرجا که میرفتم اتاقم یا حتی دستشویی هم به خودم سلام می کردم چه برسه به ملت اما تازگی ها حوصله ی خودمم ندارم برا احترام چه برسه به......

وقتی دیدم کسی تو کوچه نیست یه نفس عمیق کشیدمو از در زدم بیرون، هنوز چند قدم بیشتر دور نشده بودم که یهو یه صدای دو رگه داد زد سلام!

سرجام میخکوب شدم ، یکم دور و برم رو نیگا کردم و دیدم کسی نیست.هنوز فرضیه ی توهم رو تو ذهنم تیک نزده بودم که دوباره اون صدا گفت: من اینجام این بالا!

یه بسم الله گفتم و چهارتا فوت در جهات مختلف حواله ی فضا کردم و سرمو آروم دادم بالا که دیدم پسرک همسایه ی روبرویی تا نصفه از پنجره اتاقش ولو شده بین زمین و هوا و حالاست که با مخ میاد رو زمین و درست میچسبه کفه آسفالت"بیچاره مامانش"

گفت داری میری بیرون؟

داشتم بین فضولی و کمبود هم صحبت گزینه های دیگه رو بررسی میکردم که دوباره گفت: عجله داری؟

آنالیز موقعیت رو بیخیال شدمو گفتم چرا میپرسی؟گفت: چون از تو حیاط دیدمت که داری خودتو تو شیشه پنجره درست میکنی؟نکنه قرار داری؟!(پررو)

با سرعت راه افتادم داد زد خب عجله داری یکم زودتر بزن بیرون از خونه.

همبنطور که داشتم با بی هدفیه تموم عجله میکردم تو این فکر بودم که من کی و کجا به قرارم دیر رسیدم؟

در کل زیاد آدم بدقولی نیستم و به لطف پدر عزیزم که هر وقت می خواد باتری ساعت دیواری رو عوض کنه یکی دو دقیقه زمان رو می بره جلو ما تازگی ها سر هر قراری نیم ساعتی الافیم البته بدون احتساب زمان بد قولیه طرف های مقابل و فقط تا زمان مورد توافق!

فکرشو بکن ما نیم ساعت از کل دنیا جلوتر داریم فعالیت می کنیم! نفس می کشیم می خوابیم بیدار میشیم و میمیریم!

من همین الان نیم ساعت از شما جلوترم!

همه ی اینا رو گفتم که برسم به این کاشکی.

کاشکی برا زمانی که دیگران برامون صرف میکنن ارزش قایل بودیم تا اونا هم همینطور.

کاشکی به رسم کلاس گذاشتن همیشه سر قرارامون دیر نمی رسیدیم.

گاهی فقط یه تلفن  و گفتن اینکه دیر میرسم یا اصلا نمییام کوچیک ترین کار دنیاست.

پ.نوشت:تو فکر احداث یه برج دیده بانی رو پشت بومه خونم اگه این شهرداری چیا بذارن! میخوام رو ی این پسرک فضولو کم کنم.

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :