قرار نبود...

رو میزم یه لیوانه که ته اش یه لایه شیر، چسبیده و خشک شده ، با یه شکلات که نخوردمش.

بازم انگشتای پام یخ زد، جورابای پشمی هم دیگه جواب نمیده، پاهام کرخ شدن بی حس نه شایدم از شدت سرما درد میکنن باید پاهامو بچسبونم به بخاری انگار تو یه تشت یخ گذاشتمشون فایده نداره....

وسایلمو جمع کردم داریم میریم سفر اما طبق معمول من موقع سفر بازم ناراحتم

خیلی ناراحت.....

سفری که قرار نبود الان بریم، بخصوص الان که من کلی کار دارم که برام خیلی مهمه ولی مجبورم همراهشون برم!

یه مدت نیستم تا کی نمیدونم.اما مطمینم بر میگردم!

 

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ آذر ۱۳۸٩
تگ ها :