اینم از سفر من...

میگن گاهی سفر برا عوض شدن حال و هوای آدمیزاد بدک نیست. البته تو هر سفری آدم باید خودش سعی کنه که بهش خوش بگذره.و تلخی سفر بستگی به خودش داره.

این سفر چند روزه که بیشتر مثه یه کوچ کوتاه از یه خونه به خونه ی دیگه بود!

نه گردش خاصی نه تجربه ی جاده ای متفاوتی، البته چیزای بد داشت و قسمتهای خوبم داشت.که تلخی هاش بخاطر ذهن درگیر و مشغله های فکری خودم بودم.

از کل مکانهای تاریخی کاشان که من اکثرشون رو دیدم فقط یه جا باقی میمونه و اونم کاروانسرای تاریخی مرنجاب دریت وسط کویر.

طبق معمول تااومدیم از خواب بیدار بشیم و وروجک شماره 2 یا بقول خودش "زرگلی" رو آماده ی رفتن بکنیم ساعت شد 11ظهر که بالاخره حرکت کردیم(با این اوضاع باید بریم تو کار برگزایه یه سری تور ایرانگردی وبلاگی!)

حالا شما تصور کنید این سفر تاریخی چند ساعته چقدر به ما خوش گذشته با این حساب که جاده رسیدن به این بنای ارزشمند تاریخی 50 کیلومتر و کلهم سنگلاخ بود و هوای گرم و منظره ی خشک کویر و رانندگی شوهر خواهر بنده که در حد شوماخر تبحر داره رو هم اضافه بفرمایید که نزدیک بود کل مسیر رو مثه کدو قلقله زن بریم و برگردیم و سر مبارک بنده هم یه جای سالم نداره از بس به سقف و شیشه اصابت کرده و زانوهای بیچارم از ذوق وروجک جان و ارادتی که به خاله ی گرامی دارن مچاله شد.

روشن کردن کولر تو این فصل سال هم در نوع خودش جالب بود.

از همه اینا که بگذریم میرسیم به تاریخ در دل کویر،اونقدر همگی ازدیدن بنا شوکه شده بودیم که منی که عاشق تاریخم  زودتر از همه شروع کردم به غر غر کردن!

چیزی که میدیم هیچ نشانی از تاریخ نداشت جز خرابه هایی که مهندسین مرمت و بازسازیه افغان درحال شکل دادن به بنا به طرز دلخواه خودشون بودن!

آدمای تاریخ دوستم هم دیدن بنا و پرس و جو درمورد پیشینه تاریخی اونو رها کرده بودن و مشغول شن سواری و کیف کردن بودن ماهم که ذوق تاریخیمون کور شده بود بدون هیچ حرکت اضافی بسمت خونه حرکت کردیم.

تو طول اقامت در منزل آبجی جان وروجک 2 افتخار همراهی بنده رو تو تمام سانسهای که به دستشویی سر میزدم رو داشتند و منکه تقریبا تمام تصمیمها و برنامه های روزانه مو تو دستشویی طرح ریزی میکنم نتونستم تنهایی از خجالت دستشویی در بیام!

از همه اینا که بگذریم می رسیم خونه و به این جمله ی همیشگی مامان:

"هیچ جا خونه خود آدم نمیشه"

البته این آرامش بدون بچه فقط نیمروز بود و آلودگی هوا و تعطیلی مدارس منو از دیدن وروجک ارشد امیرخان بی نصیب نذاشت و من افتخار اجباری دیدنشو تا شنبه دارم.

صبح کله سحر با کلی ماچ آبدار منو از خواب بیدار میکنه و بعد کلی شیطنت نا استاندارد در کمال سخاوت برام وقت میذاره و هی حرف میزنه و سوال میپرسه دریغ از یک ثانیه استراحت دادن به فک مبارک!

ماشین بازی و تصادفات خفن هم شده زنگ تفریحم.

پ.نوشت:تو این روزا من نیاز شدیدی به وقت و آرامش دارم و هیچ کس ضیق وقت و استرسهامو درک نمیکنه هرکه به کیش خود مشغول است.این چندتا جمله یکم پیچیده شد امیدوارم کم نیارم و همه چی درست بشه تا براتون توضیح بدم.

 

 

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٩
تگ ها :