همیشه باید شاکر سلامتیمون باشیم.

دیروز، روز معلولین بود.

و من چقدر دوست داشتم برم دیدن دوستی که حتی نمی دونستم خونش کجاست! شاید الان دوباره توی بیمارستان باشه و در حال زجر کشیدن.

دارم از پسری حرف میزنم که فقط 6 روز باهم دوست بودیم و اونم تو یه شرایط بد، بد  هم برای اون هم من!

خرداد امسال که بابای عزیزم سخت مریض شد و بناچار یک هفته ای رو تو بیمارستان بستری شد. تو این مدت منو مامانم مجبور بودیم هر روز تو بیمارستان مراقب بابا باشیم از 7صبح تا ظهر من ، از ظهر تا عصر خواهرم، از عصر تا آخر شب من و شب تا صبح مامانم.(میگم مجبور چون بنده داداش ندارم.)

دوران خیلی سختی بود، حضور تو بخش مردان در حالیکه تمام اتاقهای خصوصی اشغال بودن و ما مجبور بودیم تو یه اتاق سه نفره از بابا مراقبت کنیم.

همیشه رفتن به بیمارستان حتی برا یه تزریق ساده هم برام عذاب آور بوده و هست و گاهی هم که برا کارم مجبور بودم هفته ای یکی دو بار به بیمارستانها سر بزنم سعی میکردم از قسمت اداری بگذرم و البته گاهی هم مجبور بودم از وسط بخشها رد بشم و اونجا کار داشتم که شنیدن صدای بیمارها و دیدن قیافه ی نزارشون برم خیلی عذاب اور بود.

اما اینبار مجبور شدم چندین روز با بیمارا زندگی کنم و این بدترین تجربه ی زندگیم بود البته بعنوان همرا مریض!

تو اتاقی که بابا بستری بود بیمارهایی اومدن و رفتن منجمله پیرمردی که از 7 سالگی سیگار و تریاک کشیدن رو از باباش یاد گرفته بود و الان در اوج70 سالگی که دیگه ریه هاش توانایی پر و خالی شدن رو نداشتند به خوردن تریاک با چایی رو آورده بود، اسم جالبی هم داشت"گرگ الله"!

پیرمرد دیگه ای هم که قادر به کنترل خودش برا خوردن شیرینی جات نبود و دکترا بناچار پاشو قطع کرده بودند. البته این دو نفر به یمن قدم مبارک ما همون روز اول مرخص شدند و جایه خودشونو به دو نفر دیگه دادند.

پیرمردی که اسهال شدیدی داشت و پسر و دخترش اونو پوشک میکردند و همیشه بمن میگفت خانم پرستار منو مرخص کن برم و بالاخره بعد چند روز کلا مرخص شد و مرد.!

نفر بعد پسر 25 ساله ای بود که بر اثر تصادف قطع نخاع شده بود و از ناحیه ی گردن فلج شده بود و فقط میتونست پلک بزنه و گاهی هم حرف!

یکسالی می شد که حرکت نکرده بود و الان برا چندمین بار بخاطر زخم بستر اومده بود بیمارستان.تو طول مدتی که اونجا بودم بیشتر مراقب تب بابا بودم و گاهیم مجله می خوندم هر از چند گاهی نگاهش نگاه ترحم انگیزمو قطع میکرد و لبخند میزد.

مظلوم اما مغرور بود!

غروری که موقع اجابت مزاج که 4 نفر باید کمکش میکردند شکسته میشد و بعد از بازگشت من به اتاق خودشو به خواب میزد تا بهم نگاه نکنه.اولین باری که دیدمش جلوی بیمارستان بود که عقب یه وانت دراز کشیده بود و از درد فریاد میزد دردی که بخاطر هزینه ی سنگین امبولانس مجبور بود تحمل کنه.

وقتی از آینده حرف میزد صداش بدجور میلرزید وقتی میگفت که برا اینکه عمل بشه و بتونه به حالت قبل برگرده فقط 60 میلیون کافیه و گرنه آرزوی راه رفتن دوباره رو باید به گور ببره.

دنیا رو سرم خراب میشد وقتی که مجبور بود به هر پرستار برا هربار تزریق گوشزد کنه که مراقب باشند تشک طبی ش سوراخ نشه! و وقتی پرستار شیفت بخاطر این حرفش سرش داد زد مثه یه پسر بچه گریه افتاد و گفت هنوز چکش رو پاس نکردند و من از کوره در رفتم و حرمت همکارمو نگه نداشتم و بهش پرخاش کردم ولی اون با چشمای پر از اشکش و لبخند تلخش منو آروم کرد اما من نتومستم تحمل کنم و از اتاق فرار کردم و رسیدم به حیاط بیمارستان...

بهش قول دادیم بعد از ترخیص حتما بریم دیدنش اما وقتی کار ترخیص بابا تموم شد و برگشتم دیدم نیست و برا MRI رفته بود ، نمی تونستم منتظرش بمونم فقط به رسم خداحافظی چندتا پایه سیب که خیلی از خوردنش لذت میبرد گذاشتم رو تختش.

دیگه ندیدمش تا امروز و دیروز که خیلی دلم هوای دیدنش رو کرده بود و فقط تونستم براش دعا کنم_ شماهم برا مسعود دعا کنید.

بیاید بخاطر سلامتیمون خدا را شکر کنیم، فقط یکه کلمه:

"شکر"

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٦:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٩
تگ ها :