مسریه بپا نگیری.

پلکها نای جدا شدن از هم رو ندارن اینم یکی از دردسرهای بلندی مژهاست!

منحزین ها هم کیپه کیپند دریغ از عبور یه مولکول هوا، مجبورم این کپلهای همیشه خفته برهم رو یه تکونی بدم جهت جلوگیری از خفه شدن.

دهانم شور میشود بگمانم بیش از اندازه فشار آوردم اینها بیش از این بهم وابسته اند تاحدی که مرا لال کرده اند!

طعم خون مغزم رو وادار به صدور فرمان برای حرکت عضلات میکند، باید رد گناه را پاک کنم گناه آنها یا من؟

عضلات هم که گویی چوب همه شان برسر جایشان خشک شده اند .

امروز تقریبا نیمی از آب بدنم تمام شد، ازشدت آبریزش بینی و دو عینم.

البته به یمن گرفتگیه منحزین ها طعم و بوی شلغم پخته را نفهمیدم.

گوشهایم هم کمی سنگین شده نفهمیدم مامان پای تلفن باکی حرف میزد که مثه فنر از جاش در رفت و گفت یا الله بریم دیر میشه!بگمانم یه لوله بازکن برا دماغم پیدا کرده تا از شر این گرفتگی خلاص بشم!

کپلها بازهم بهم دوخته شدند و نذاشتند حرفی بزنم یا بپرسم مقصد کجاست؟

خب من مریضم ، شما دیگه چرا قاط زدین معلومه آدم مریضو میبرن دکتر دیگه، مگه نه؟

مقصد دکتر، داروخانه،تزریقات....

قسی القلب بی احساسات چنان ضربتی عمل کرد که گویی بادکنک ترکیده باشه داد زدم اوههههههههههههوی چه خبره؟گفت تموم شد فقط جاشو گرم نگه دار.

بشکنه دستش باید یه عمر یوری بشینم.

چه درده کوفتیه این آنفولانزای افغانی شانس که نداریم اروپایی شو بگیریم عد باید افاغنه بهمون پیش کشی بدن.به تعداد کل مردم افغان به اضافه ی نظامیای امریکایی و انگلیسی تو بدنم باکتری و ویروس جمع شده این زنک هم کله پنی سیلین رو یه جا قلمبه کرد که نمی دونم کی میرسه این بالا .

پ.نوشت:منحزین:سوراخهای بینی، البته این کلمه جمع هست و من جهت قافیه بهس ها اضافه کردم!شما فکر نکنین من 4تا سوراخ بینی دازما!هیولا که نیستم.

 

 

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٩
تگ ها :