اندر باب مصاحبه جهت استخدام.

امروز اولین مصاحبه ی کاریم بود و منکه تا امروز مصاحبه نرفته بودم اصلا نمی دونستم باید چکار بکنم هیچ وقت تو زندگیم اینقدر استرس بیجا نداشتم حتی برا دوباری که کنکور دادم اینقدر ریلکس بودم که دراثر همین استرس نداشتن قبول شدم چون من نه اطلاعات علمیه بالایی داشتم نه سهمیه، البته هنوزم خودم فکر میکنم سازمان سنجش یه جاهایی اشتباه کرده که بماند!

میگم استرس بیجا چون اصلا درست نمیدونستم شرایط کاریشون چیه!اصلا بامن سازگار هست یا نه.

باهمه این اوصاف نشستم چندتا کتاب ورق زدم و اطلاعات کسب کردم که نگن یارو خیلی پرته تازه نازم میکنه واسه شرایط.یول

چندروز پیش مهندس پروژه تماس گرفت و واسه امروز قرار گذاشتیم و رقیب عزیزم هم آویزونه ما شد و همراه ما اومد،بنده هم جهت عقب نموندن از رقیب جان حجاب برتر رو گوله کردم تو پاکت تا اگه اون استفاده کرد منم کم نیارم! مثه یه بچه ی مرتب خرخون لباس پوشیدم و کلی جلوی مامان رژه رفتم تا پسندید آخر کارم گفت چرا همه مانتوهات کوتاهه!تا حالا دقت نکرده به عزیزش ببینه چی میخره چی می پوشه!

بالاخره جلوی در ورودی چادرو زدم زیر بغل و رفتیم تو بعد از معرفی و کلی تعارف بیجا رفتیم کار به لبخندهای ملیح و متین رسید و دیگه هیچی نگفتن! منم که آماده بودم کل اطلاعاتم که دیگه داشت از کله م میزد بیرون رو با اولین سوال یارو بریزم رو میزداشتم کلافه میشدم که مهندسه گفت: باید یکم دیگه صبر کنیم تا مشاورمون بیاد و صبر کردیم 5دقیقه،10،15،20و...نخیر خبری نشد تا خود حضرت آقا تماس فرمودند و با کلی عذر خواهی قرار رو به چند روز دیگه موکول کردند!

همون موقع یادم افتاد که دیشب برا خودم دعا کردم! و از اونجاییکه من هر وقت برا هر امتحان دهنده ای دعا کردم یا امتحان کنسل میشد یا کلا استاد بیخیال امتحان میشد یا در بدترین شرایط، امتحان گرفته میشد اما بعد تصحیح نمیشد!

حالا هم که برا خودم دعا کردم و این یارو کلا گم وگور شد و زجر یه روز و یه  مصاحبه ی دیگه افتاد گردنم.

البته مدیر طرح خودش چندتا سوال پرسید که اگه من بلد نبودم رقیب بلد بود و اگه اون نمی دونست من جواب میدادم و در کل یر به یر شدیم، والا تا امروز ما مصاحبه ی دو نفری ندیده بودیم! مثه جنگ تن به تن بود یا مسابقات تلویزیونی فقط حیف که زنگ نداشت و الا کلی حال میداد.

پ.نوشت: فکر نکنم برم سر اینکار،آخه شرایطش سخته. مامان میگه یارو رو تو ده راه نمی دادن سراغ خونه کدخدا رو میگرفت حالا تو برو مصاحبه بعد ناز من!بابا هم میگه کار سخته نمیان که در خونه ازت امضا بگیرن حقوقتم بدن که!(قربونشون برم هردوشون کمپانیه منرژی مثبت دادن بمن هستن میبینن تورو خدا؟)


 

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٥:٤۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٩
تگ ها :