جهان تغییرات


تو کل جهان که نگاه کنی( البته یکم بازه ی ارجاع و کم کنیم بد نیست تا برسیم به همین خونه و کاشونه ی خودمون و 4تا آدمی که اطرافمون هستن) یه نیگا بندازیم می بینیم که هیچ چیز ثابت نیست همه چیز در حال گذر و تغییره اصلا به همین خاطره که بهش میگن جهان تغییرات! تعجب نکنید و بد و بیراهم بهم نگید خودم میدونم که غیب نگفتم و اینو همه در حد درک و فهم خودشون میدونن.

اصل حرفه من اینه، میخام این جمله رو بگم که هیچ چیز اونطور که هست باقی نمی مونه .

حالا چرا اینو گفتم؟ اگه خوب دقت کنیم تو احوال خودمون ما آدما وقتی به چیزی که میخوایم نمی رسیم، رنج می کشیم.

و در نقطه ی مقابل اون هم، وقتی به چیزی هم که می خوایم می رسیم بازم رنج میکشیم!

رنج میکشیم چون میدونیم که بالاخره یه روزی از دستش میدیم و با اینکه به این قانون تغییرات واقفیم بازم داریم خودمونو اذیت میکنیم ، خیلی وقتا به چیزایی که میخوایم  میرسیم گاهی سخت گاهیم خیلی آسون اما ته ته اش بازم کاملا خوشحال نیستیم، البته بیشتر وقتا سعی میکنیم برخلاف جریان طبیعت تلاش کنیم و برا حفظ چیزی که بدست آوردیم خودمونو به آب وآتیش میزنیم که این منطقی ترین کار از نظر خودمونه و منم منکر این قضیه نیستم هرکس باید برا بدست آوردن چیزی که میخواد یا برا حفظ چیزی که بدست آورده تلاش کنه اما میخوام بگم که هیچ وقت سعی نکنیم منکر تغییر بشیم و اینم  فقط بخاطر اینه که در پایان بخاطر از دست دادن اون چیز نشکنیم خرد نشیم بتونیم با سربلندی سرمونو بگیریم بالا و بگیم :"من همه ی تلاشمو کردم"

هیچ وقت اجازه ندیم اون ترس از دست دادن، بر خوشیهای اون لحظه مون اثر بذار .

اعتراف کنیم که تغییر میکنه اما همیشه تا اون لحظه ای که میتونیم از وجودش لذت ببریم نه اینکه محصورش کنیم تا از دستش ندیم و بعد از از دست رفتنش غصه ی اینکه چرا ازدستش دادیم رو بخوریم.

نمی دونم چقدر به این جمله اهمیت  میدید؟

تنها چیزی که ما داریم همین لحظه است.

گذشته ها زیاد بما کمک نمیکنن شاید تجربه برامون داشته باشن اما وقتی خودمونو روی الان متمرکز کنیم و همه ی آشغالایی که تو ذهنمونه رو بریزیم دور (منظورم تمام صداهایی که میگه نمی تونم، ازدست میدم،و....) میتونیم بهترین لحظه رو برا خودمون خلق کنیم.

لحظه ای که اگه یه روز پل زدی به گذشته ات ازش فرار نمی کنی و برات بهترین لحظه توآینده است.

پ.ن:من اینجا قصد موعظه ندارم اگه گاهیم جمع میبندم حتما کسی هست که با این افکار من جمع بشه و اگه شمایی که منو میخونید اون فرد نیستید پس خودتونو از حرفام کم کنید و این جمع بستنو بهم خرده نگیرید.

غرغر نوشت:اینقدر دیر از خواب بیدار شدم که دیگه از وقت سرو صبانه گذشته قبلا تا ساعت 10:30 آبجوش و چایی موجود بود ولی امروز اینقدر دیر شد که مامان طاقت نیاورده و آبجوشو برا طبخ غذا مصرف کرده! و این نشون میده که تا صرف ناهار چیزی نمونده باید به اواز قور قور شکمم گوش کنم، اما با این گلو درد مگه میشه تا کرد یه چایی سرد هم شاید بد نباشه درکنار کشف یه کیک له شده ته کیفم.(اینم از روزیه امروز ما)

 

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٥:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ آذر ۱۳۸٩
تگ ها :