بزرگترین کشف دنیا!

چراغ ها خاموش.

چشمها بسته،مسواکم که زدی، یه نفس عمیق....

حالا راحت بگیر بخواب. خوابای خوب ببینی.

نه نمیشه، نمیذارند. بازم هجوم افکار جورواجور خواب رو از چشمام میگیره.

انگار یه کابل وصل کرده باشند به سرت و همه ی اطلاعات، هر چرت و پرتی که فکر کنی (البته گاهیم فکرایه خوب توش هست همش مزخرف نیستا) داره مخابره میشه به مغزم.

نمی دونم شما وقتی کوچیک بودین مثه من فکر میکردین یا نه؟

من همیشه وقتی میرفتم تو رختخواب همه ی فکر و ذکرم این بود که حالا چه اتفاقی میفته که یهو صبح میشه و هوا روشن، بدونه اینکه حتی متوجه بشیم.

همیشه موقع خواب با خودم کلنجار میرفتم و در حال جنگیدن با چشمام بودم که یوقت بسته نشه و من راز بزرگ دنیا رو نفهمم!

راز، رازی که چی میشه شب سیاه با روز سپید عوض میشه و ما هیچی نمیفهمیم و چقدر نادونیم که نمی تونیم اینو بفهمیم!

تو این مدت چی برسر ما میاد؟

اما هرچی تلاش میکردم بازم زود زود خوابم میبرد و نمی تونستم کاشف این راز بزرگ باشم.

حالا که بزرگتر شدم به افتخار این کشف بزرگ نایل شدم  و اونم نه یکبار بلکه هزاربار و همین روزاست که فکر کنم جایزه ی نوبل این رشته رو بهم تقدیم کنند!

حالا که بزرگ شدم آرزو میکنم کاش زودتر خوابم ببره و تا سرمو میذارم رو بالش خوابم ببره و اصلا نفهمم چی میشه تا صبح بشه. درست برعکس بچگی هام.

الان آرزوهام با اون روزا خیلی فرق کرده، هرچی بزرگتر میشم آرزوهام بزرگترمیشن و دست نیافتنی تر، هرچی بزرگتر میشم زیادتر و بیشتر و بزرگتر طلب میکنم.

کاشکی نوشت: کاش فقط یه نیگا به قد و قواره ی خودم مینداختم، شاید خیلی چیزا  در حد من نباشه و تو قع زیادی از خودم دارم.

بعد نوشت:اینجا داره بارون میاد،خدا رو شکر.

 

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٩
تگ ها :