شمارش معکوس تا لحظه‌ی صفر!

اول دیماه.

هرسال تو این موقع از سال خیلی کلافه ام، دلگیرم، دلگیر از پاییز که چه زود تموم شد تو این روزها انگار دارم به روزهایه آخر عمرم نزدیکتر میشم.

بی حوصله تر و بدخلق تر از روزهای گذشته ام، به زمین و زمان معترضم، زورم به هرکی و هرچی نرسه یقه‌ی این گنده بکی رو می‌چسبم که گوشه ی اتاق لمیده همین خرسی که هم قد خودمه.

دست خودم نیست هرسال شب یلدا سعی میکنم خوب بخوابم تا فردا با انرژی بیشتر برای یک جنگ آماده شم میخوام با خودم بجنگم تو همین چندروز باقیمونده، امروز اول دیماه سال 89همه جا جار میزنند امروز اولین روز زمستانه و این برام معنایی جز شروع شمارش معکوس پایان عمرم نیست،رسیدن به نقطه ی صفر!جاییکه از اونجا به بعد یا پایان من خواهد بود یا آغاز دیگه‌ای برا مسخ شده‌ای که این روزها عشقش اینه که بچپه تو خونه و هی فکر کنه فکر کنه...

گذشته ها رو سخت بخاطر میارم، همیشه فکر میکردم بی تفاوت بودن نسبت به آدمها و جریان زندگی لذت بخش ترین کار دنیاست اما امروز سرزنش اطرفیان دیوونم میکنه که چرا حتی نزدیک ترین اتفاق به امروز رو از یاد بردم؟!

اینروزها بین گذشته و حال و آینده م گیج و مبهوت در گذرم، لحظه ای در پشت سر لحظه ای در پیش رو منو فرا می‌خونه.لحظه ای بخودم می‌آیم که دیگر اکنونی وجود نداره.

گمشده ام، به همین راحتی خودمو گم کردم.

گمشده ام را کی پیدا می‌کنم؟نمی دونم.

شاید چند روز دیگر متولد بشود.مثله تمام بچه های تازه متولد شده، پشمالو و قرمز با چشمانی سیاه که بزور باز و بسته میشوند.

و چه متنفرم از طفل تازه متولد شده به هیچ چیز شباهت ندارد، حتی به عاملان نطفه اش!

نمی خوام این روزها طعم تلخ مرگ رو بچشم- تلاش برای زنده موندن برای تولدی دوباره – برای گذر از این لحظه و بیرون جستن از رحم زنی که درد میکشه. دلش میخواد هرچه زودتر از شرش خلاص بشه، بدترین لحظه‌ی عمرش رو تجربه میکنه.

زمان صفر، طفل متولد شد، زن دیگر نه درد دارد نه متنفر است نه خوشحال! تکه گوشتی انسان نما را بزور در اغوشش هل میدهند، هنوز هم نمیداند این موجود متعلق به کیست!

هشیار که شد می‌گویند تمام رنج وغمش را فراموش می‌کند و با تمام وجود عاشق همان تکه گوشت میشود و می شود تمام دنیاییش....

پ.نوشت:اینروزها را برای خودم می‌نویسم هر آنچه بر من می گذرد، برای فردای حافظه ام می نویسم تا یادم بماند چه بر من گذشت.برای همه‌ی ما زمانی پیش خواهد اومد که در یه جا راکد بمونیم و ذهنمون خالی بشه، می‌خوام این روزها رو ثبت کنم.

 

 

 

 

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ دی ۱۳۸٩