3شمارش معکوس تا لحظه‌ی صفر!

سوم دیماه.

امروز کارم از گیجی گذشته،بقول مامان  دیوونه شدم!

امروز رفتم قبرستون!؟

قبرستونٰ رفتیم یه سری به مرده های بیچاره بزنیم، همه آروم خوابیده بودن.همینطور که داشتم از رو قبرا رد میشدم و قدم میزدم یه لحظه فکر کردم چه حسی ممکنه بخودم دست بده اون زمانیکه من اون پایینم و یکی دیگه این بالا داره رو قبرم بی تفاوت راه میره؟؟

اون لحظه ای که دیگه تو نیستی، بقوله قدیمی ها دستت از دنیا کوتاه ست، اما من وقتی مردم اگه یکی اومدم رو قبرم قدم زنی آنچنان حالشو میگیرم که دیگه هوس قدم زدن به سرش نزنه!

همینطور که داشتم قدم میزدم رسیدم به یه قبر آماده‌ی دفن و سرمو دولا کردم و یه نگاهی انداختم اون تو، بعدش هوس کردم یه سر برم اون تو ببینم چه خبره!

همچین که اومدم پامو بذارم جلو برم تو قبر، یه نفر از پشت سر چنان دادی سرم کشید که کم مونده بود از ترس پرت شم تو قبر و برا همیشه همونجا بخوابم. بسختی خودمو کنترل کردم و برگشتم پشته سرم دیدم یه یارو با یه کلنگ وایساده و میگه: چیکار به قبر مردم داری بیا اینوربچه تا هرچی خاک بالا کردمو دوباره نریختی تو قبر!

بچه! حرصم گرفت گفتم میخوام ببینم اون تو چه خبره؟

مرده زد زیر خنده و گفت: عجله نکن نوبتت میشه اینقدر میای این تو میخوابی تا بفهمی این تو چه خبره!

با صدایه جیغ و داد و لا الله الا الله ملت یهو پرید یه کنار و داد زد گفت برو دیگه تا زیر دست و پا له ت نکردن.

اومدم اینطرفتر وایسادم و رفتم تو فکر ، فکر کردم به روزی که میمیرم، اون روزی که همه میان اینجا با ناراحتی دفنم میکنن تو یکی از همین چاله ها و بعد از کلی نمایش غم انگیز ولم میکنن به امان خدا میرن، به همین راحتی!

پ.نوشت1: امروز خیلی دنبال یه جا برا قبرم گشتم حتی دنبال مدل سنگ قبرم، اینقدر دور خودم چرخیدم تا مامان بابا کلافه شدن.

شعر قبر وانیا: ای جهان اینجا جهانی خفته است//زیر این خاک، آسمانی خفته است .

پ.نوشت2:حمایت من هنوز از جوگیریات ادامه داره برا اطلاع بیشتر به پست قبل مراجعه کنید.

 

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ دی ۱۳۸٩
تگ ها :