براش دعا کنید...

نمی دونم چه جوری حسه لحظه ای رو که بهت خبر میدن عزیزت حالش خوب نیست رو میشه به زبون آورد...دیشب ساعت یک آبجی بزرگه زنگ زد و فقط گریه کرد...این بغض تو گلوت میشه حناق وقتی همه خوابن و فقط تو میدونی و نمیتونی به کسی بگی...وروجک شماره دو دیشب از طبقه ی دوم خونشون پرت میشه توی زیرزمین...نمی تونم تصورشم بکنم...دختر کوچولوی کپلم...یادم نمیاد کی خوابیدم و کی بیدار شدم فقط نشستم روبروی توله سگ و زل زدیم تو چشم هم...میدونم که خونریزی نداره ولی حرف نمیزنه بیهوش هست یا نه...گوشیمو گذاشتم کنارم...کاش...دارم از بی خبری دیوونه میشم...اما جرات زنگ زدن ندارم...اومدم بگم براش دعا کنید...مغزم قفل کرده...شاید برم کاشان و نباشم شایدم شب بیام و بگم چی شد...

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۳:۳٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٠

لجبازی...

میخام تنها باشم...این آخرین جمله ای بود که امروز از دهنم بیرون اومد...دقیقا از دهنم که نه فقط زحمت نوشتنشو کشیدم و بعد دکمه ی سند...به مامان نیازی نیست توضیح بدم، هر وقت میام تو این اتاق و در و میبندم تا یکی دو ساعت باهام کاری نداره وقتیم میاد و طفلک شروع میکنه به حرف زدن اونقدر تو خودم غرق هستم که وقتی فقط میگم هووووم خودش دوزاریش میفته که میخام تنها باشم...آرووم میره بیرون و زیر لبی میگه بازم زد به سرش..

از آخر شب هی برنامه میچینم که فردا فلان فردا بهمان...اما...بازم تا لنگ ظهر میخوابم و هنوز چشم باز نکرده چمباتمه میزنم روبروی در اتاق و آهنگ...صدای خشدار لئونارد شاید منتظرم کسی از این در بیاد تو...و...گاهی چشم تو چشم این توله سگ فقط میخندم به گذشته و آینده ای که تو اون گم کردم...تو گذشته من خیلی چیزا گم کردم که حتی الان نمیتونم بخاطر بیارمشون...یا همین آینده ی درب و داغون...بازم مامان میاد...طفلی میخاد در مورد خونه حرف بزنه...در مورد رفتن...دور شدن از تموم اون چیزایی که من فراموش کردم...نمیدونه که خیلی وقته که بابا حرفمو نمیخونه...یه جورایی ما فقط باهم مخالفیم...گاهی با مامان موافقم...و گاهی تو سکوت با بابا که دلش نمیخواد از اینجا بره...از این محله از این خونه ی 30ساله...و خاطرات بچگی که الان خیلی کمرنگ و محو فقط گاهی حضور دارن...امروز کنار باغچه خیلی نشستم...باغچه کوچیکی که هرسال شب عید با بابا توش گل میکاریم...بنفشه،پامچال, سوسن و جسد همه ی ماهی گلی هایی که با آسی اونجا خاک کردیم...خوب که نگاش کردم فقط دیدم یه مشت خاکه و چندتا سوسن...که همه جا میشه پیداش کرد...حتی سر چارراه درست وسط بلوار...نه این کلافگی برا این همه دلیل الکی نیست...نمیدونم چرا هر وقت میخام تنها باشم از این ویرویرک نمیتونم بگذرم...اینروزا فقط شدم مایه ی عذاب...بهم میگه سوهان روح...حقم داره تا اومد زر بزنه، کوبیدم تو دهنش...یکی نیست بگه: خره عشق به چه دردم میخوره؟؟

میگه تا حالا خر نشدی ببینی چقدر میچسبه،البته عرعر کردن برا یه بیشعوری مثه توهم لذت بخشه...تویی که نمیفهمی...میگم از کجا معلوم شاید منم خر شده باشم...میگه:دوسم داری؟بلند داد زدم نه...نه...نه...صدای بوق تلفن میگه که بازم بد حرف زدی...سنگ شدی...درک نکردی...بازم پیام میده...فقط دو کلمه...مغرور...خودخواه...

وانیا نوشت:اینروزا وانیا همه چیزو باهم قاطی کرده...تلخ شده...زبونش تند شده...فقط آهنگ گوش میده...نمیخواد کسی دوسش داشته باشه...میخاد روحش تنها باشه...میخاد فقط بنویسه...یخ زده،خودش میدونه حسهاش با یه چیزی گره خورده که نه با دست باز میشه نه با دندون...پس دوسش نداشته باشین...چون دوست داشتن حالیش نیست...لج کرده...با خودش یا با....(نظراتو فعال کردم...یکی گفت اینجا همش حق انتخاب با تو نیست...ماهم آدمیم...)

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ فروردین ۱۳٩٠

طلبکارم یا بدهکار؟

دارم می‌نویسم، چقدر سخته وقتی از خواب بیدار میشی همه جا آروم باشه، کسی با کسی حرف نزنه همه باهم قهر باشند و هیشکی حوصله‌ی دیگری رو نداشته باشه!

دارم می نویسم، تو صبح یکی از همین روزای تلخ دارم می‌نویسم.

دارم می نویسم،بدون عینک، امروز نمی‌خوام واضح ببینم،دلم میخواد امروز همه کس و همه چیز رو محو ببینم، دلم نمی‌خواد کسی رو ببینم، اما خوب می‌شنوم کاش گوشهامونم دکمه‌ی تنظیم داشت تا هر وقت که بخوایم صداشها رو قطع کنیم، به همین راحتی.

دارم می‌نویسم،روی کاغذ چرک نویس- روی صفحه‌ی بدهکار و بستانکار، روی گزارشهای ماهیانه‌ی پرداخت، روی صفحات آخر یه سررسید کهنه.همیشه فکر می‌کردم این صفحه ها به هیچ دردی نمی‌خورن اما امروز خیلی بدردم خوردن...

اینجا نوشته ،تاریخ-شرح-بدهکار-بستانکار- مانده...یهو به سرم میزنه که این صفحه رو پر کنم... ببینم تا اینجا چیکارم؟

زمان

شرح

بدهی

طلب

ته مونده‌ی دلم

نامعلوم

خدا

تمام روزهایی که بهش فکر نکردم، لحظه هایی که فقط خواستم و گرفتم اما شکر نکردم، تمام لحظه هایی که بی صدا و آروم کنارم بود اما ندیدمش، بهم کمک کرد اما من بازم ندیدمش!

میدونم تنهام نمیذاره اما بازم ازش طلب میکنم که رهام نکنه.

بقیه روزهای عمرم پیشم بمونه

نامعلوم

پدرم

تمام زندگیم

صفر

مابقی زندگی رو بهش بدهکارم

نامعلوم

مادرم

تمام زندگیم، تمام لحظه هایی که باعث شدم احساس کنه بابا رو بیشتر دوست دارم!

صفر

مابقی زندگیم رو بهش بدهکارم

 14سال پیش

بهترین دوستم

تمام رازهام

کادوی تولدم امسالم

هنوزم دوستش دارم

هنوز یکسال نشده

وبلاگم

حرفا و سطرهایی که هنوز به ذهنم خطور نکرده

فعلا جا خالی!

میخوام که بهتر بنویسم

 نامعلوم

عشق و دوست داشتن

تمام لحظه هایی که مثه سنگ بودم ،سرد و سخت و لجباز

....

هنوزم گاهی با عشق زندگی میکنم

 

وانیا نوشت: بخاطر حس بد و تلخ اول متن متاسفم، این نوشته ها دلنوشته هامه اگه اینجا رو نکنم دلم میترکه. دوستایی که منو میخونید خوشحال میشم شماهم مثه من بدهیا و طلباتونو بنویسید یا اینجا یا تو وبلاگهاتون.

کتاب پیشنهادی:از کاه کوه نسازید بقلم دکتر ریچارد کارلسون" تا حدی روانشناسی هست اما نه با الفاظ قلمبه سلمبه بلکه ساده و ملموس .

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ فروردین ۱۳٩٠