س ل ا م

شاید این اولین پستی باشه که با سلام شروعش کردم، چون میخام با یه خدافظی تمومش کنم!!

این آخرین پستی هستش که من توی پرشین بلاگ مینویسم، اگه دوست داشتین بازم منو بخونین برید به  آدرس زیر:

http://bfhvaniya.blogsky.com

تصمیم داشتم برا یکسالگیه  وبلاگم اینجا رو ترک کنم اما پرشین  با ما نساخت و مجبور شدم زودتر برم.امیدوارم خونه ی جدید راضی نگهم داره تا مجبور به برگشتن نشم.بعضی از پستهایی که دوسشون داشتم و برام یه حسه خاص داشت رو با خودم بردم.لینک دوستامم با خودم بردم اکه از دوستام کسی رو جا گذاشتم حتما بهم بگه تا لینکش کنم.

خ د ا ح ا ف ظ

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : روزانه

شنبه...

زنگ زده حالمو بپرسه، میگه بهتری؟چرا صدات اینجوریه؟خواب بودی؟نکنه آنفلونزای افغانی گرفتی؟

آنفلونزای افغانی!!!!!!!!!!!!!!!

میگم منکه با افاغنه در تماس نیستم...فقط صبح که از خونه میرفتم بیرون ، هی یکی داد میزد شنبه...شنبه...پیش خودم میگم آخه امروز که دوشنبه است این یارو چی میگه؟سرمو چرخوندم دیدم بالای همون ساختمون نیمه کاره چندتا افغانی دارن کار میکنن...یکیشون داد زد خانوم میشه شنبه رو صداش کنید....

سرچهاراه که رسیدم رفتم تو پیاده روی خیابون روبرویی،احساس کردم یه نفر داره دنبالم میاد...خانوم میشه یه فال بخری؟بخر دیگه...یوسف گمگشته بز آید به کنعان غم مخور... یکی نیست بگه آخه یوسفم کجا بود که حالا بخاد گم بشه یا برگرده...برو بچهه حوصله داریا...بچهه نه شنبه!! اسم من شنبه اس....

زنگ زدم به شیوا ببینم کاری داره برم کمکش یا نه که میگه : نه شنبه میاد!شنبه؟دیر نیست،مهمونی مگه فردا نیست؟میزنه زیر خنده و میگه شنبه سرایدارمونه هفته ی پیش استخدامش کردیم همونی که دم در وایساده بود،مگه ندیدش....

برگشتم سمت خونه، کارگرا دارن ناهار میخورن ...ماهی گلی م مرده نکنه اونم آنفلونزای افغانی گرفته؟؟؟

امان از دست این شنبه ها...اما امروز دوشنبه است...کم کم داره باورم میشه که آنفلونزای افغانی گرفتم...اما هیچکدوم از اون شنبه ها که مریض نبودن!!

پس من از کدووم شنبه مریض شدم؟؟؟؟

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : روزانه

چیزی شبیه معجزه...

لبهای خیسشو گذاشت روی لبهام...درست مثه همیشه با اون چشمای سیاه و تخسش..چشمامو که باز کردم سلام کرد و آروم رفت بیرون...دوروبرم رو که نیگا میکنم...من همونجام سرجای خودم،تو اتاقم ...توله سگ پیداش نیست...کرخ شدم حس ندارم از جام بلند بشم چرا؟دارم فکر میکنم که دوباره میاد تو اتاق و یه چرخی میزنه و میره پی کارش...وای خدای من تو 48 ساعته گذشته چقدر فشار تحمل کردم...هنوز دستم درد میکنه...قفسه ی سینه م میسوزه...اون همه هیجان و دلشوره برا من که بیشتر سعی میکنم از هیاهو دور باشم، مثه یه شوک بود...از لحظه ای که الی زنگ زد، دلهره، دلهره...یادم نمیاد دقیقا چی شد فقط خودمو سرگرم کردم...دور و بر گوشیم نرفتم، اصلا همون بهتر که آدم موبایل نداشته باشه تا تو بدترین شرایطه دیگران سهیم بشه، درحالیکه دوره و کاریم از دستش بر نمیاد، حتی گریه کردن...دیروز وقتی بیدار شدم خونه  سوت و کور بود انگار یکی قبل من اون خبر رو گفته بود و منو از شر دادن خبر بد خلاص کرده بود...سرم درد میکرد بازم همون سردرد همیشگی..شقیقه هام داشت سوراخ میشد...اومدم اینجا و نوشتم براش دعا کنید...اما خودم فقط گفتم خدایا درستش کن...به اینم میگن دعا؟میگن دعا آداب داره اما من فقط بلدم ساده حرف بزنم...جیغ و داد بلد نیسم...هی تو خونه وول خوردم و الکی راه رفتم تا بالاخره دیدم اونقدرا هم تنها نیسم...امیرم بود...یکی ازون معدود زمانایی که از دیدنشخوشحال شدم...باهم ناهار درست کردیم...خوردیم ...خوابش برد...هنوزم بی خبرم...بیخبری رو بهتر دوست دارم تا خبر دروغ یا سرسری بشنوم...گوشیم چندوقته خرابه...حال درست کردنشو ندارم...تو این کسادیه دوست و گرفتاری های بی مورد،همش میگه اشغالم...ینی من اشغالم؟!یا میگه در دسترس نیستم...ولی من هستم...داشتم به این فکر میکردم که چه فرقی میکرد که کدومشون این بلا سرش بیاد و اینکه چقدر دوسشون دارم...فقط وقتی براشون اتفاقی میفته براشون ناراحت میشم...ارمغان میگه تو احساس سرت نمیشه،خیلی وقته خالی شدی...شروع کرد به سرفه کردن, نای راه رفتن نداشتم خودش خوب میشه حتما...اما نه هنوز داره سرفه میکنه...سیاه شده...انگار یه چیزی پریده تو گلوش و داره خفه ش میکنه.. حالش بده...بردمش تو دستشویی...بالا آورد...لباسشو عوض کردم و بردمش تو اتاق خودم و خوابوندمش رو تختم...بوسم کرد...آروم بغلش کردم و کنارش دراز کشیدم...دستاشو محکم گرفتم تو دستم...آروم گونه شو بوسیدم...موهای سیاهشو بو کردم...یه چیزی هی داره وول میخوره....جواب دادم...الی بود گفت:باورت میشه معجزه؟..گفتم چرا که نه؟...گفت سالمه...از اون ارتفاع افتاده پایین...باورم شد...حالا آروم خوابیده...مسکن خوردم و آروم گرفتم کنارش خوابیدم...خوابم برد...تا همین چند ساعت پیش که اومد و بیدارم کرد...هی نشستم جلوی پنجره و با قلم و کاغذ بازی میکنم...اومد کنارم...چی مینویسی؟...به کاغذ که نیگا میکنم...از بالا تا پایین فقط نوشته:خدایا شکر...میگم:خدایا شکر...میگه ینی چی؟...میگم ینی برام یه کاری کرده دارم ازش تشکر میکنم...میگه مگه میتونه بخونه؟...مگه مثه تو بزرگه...مگه ...

جمعه ساعت10:30صبح

وانیا نوشت:از همتون ممنونم برا اینکه برام دعا کردین...چه اونایی که متنو نخوندن و چه اونایی که خوندن...معذرت میخام با اون شرایط آپ کردم و نگرانتون کردم...حالم بد بود...الان خوبم چون میدونم خدا هنوز دوستم داره، صدامو میشنوه حتی همون چند کلمه رو...

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : روزانه

دیزی...

امروز با موجی از انرژی نشستم پای درس خوندن هی مورد به مورد میخوندم و کیف میکرد از توانایی خودم تو درک  مطالب...هر از چندگاهیم از پنجره بیرونو نیگا میکردم و کیف میکردم از این هوا و بارونی که میخورد به شیشه...هی لبخند ژوکوند میزدم و درسمو میخوندم که یهو مامان جان شروع کردن به جیغ و داد کردن و درخواست کمک...اولش اینقد تو خودمو بارون و درسام غرق بودم که توهم زدم که نکنه مامان داره شوخی میکنه...اما یهویی یادم اومد ما با هم از این شوخیها نداریم...پنجره و بارون و باغچه و گل سوسن و کتاب و...هرچی بود پرت کردم یه گوشه و بدو خودمو رسوندم به مامان که دیدم بعللللللللللله...باور کردنی نبود اولش نمیفهمیدم اینجا کجاست و داره چه اتفاقی میفته تو هوا پر بود از دود و اجاق گاز داشت مثه شیلنگ آتشنشانی که نه مثه آتشفشان فوران میکرد...حالا هی مامان میخاست بپره تو آشپزخونه من کنترلش میکردم از اونور بابا در میرفتم سمت گاز یه اوضاعی داشتم خودمو کشتم تا با این هیکل نحیف دوتا فردین نما رو کنترل کردم...آخه یکی نیست بگه آخه عزیزه من وقتی از زمین و آسمون داره مواد مذاب میپاشه کجا میخای بری؟؟ فوقش آشپزخونه میره رو هوا!‍! تو دیگه میخای باهاش کجا بری؟؟ خلاصه در آشپزخونه رو بستم و نیگا کردم به این دوتا که مامان نشسته بود دمه در و دستش رو قلبش بود و بابا هم بیچاره هی عطسه میکرد دلم سوخت به حالشون...حالا خوبه منو دارن(آیکون دختره مهربان با یه گل تو سرش و یه لبخند زیبا)...بالاخره فوران تموم شد و شرح ماجرا رو که از شاهدین عینی جویا شدم فهمیدم که مادرجان برا درمان سرماخوردگی پدر آبگوشت درست میکردن که یهو واشر زودپز در میاد و همه چی بهم میریزه...اولش دلم برا اون دوتا سوخت اما بعد که رفتم تو دلم برا خودم سوخت...تو هوا پره آئروسل بود اصلا نمیشد نفس بکشی از در و دیوارم که فقط آّب طلا میریخت پایین...یهو کل زحمتها و خستگیای خونه تکونی اوم تو ذهنم...پدر جان که رفتن استراحت مادر جان هم نشستن چایی قبل از حادثه که فرصت خوردن نیافته بودن رو احتمالا با طعم آبگوشت میل فرمودن و من شروع کردم به(وانیا موند و حوضش)...کل ویتامین و کلسیم و هزار کوفت و زهر مار دیگه رو از در دیوار زودودم و خسته و کوفته اومدم پای درس خوندن...نشستم از پنجره بیرونو نیگا میکردم...آفتاب پهن بود وسط حیاط، بارون بند اومده بود و همه چی عادی بود...اومدم بخند که نیگام افتاد به پنجره های کثیف که حالا باید اونا رو هم پاک کنم...اومدم بخندم...نشد...اومدم درس بخونم دیدم یه کلمه نمیفهمم!!کتاب و گذاشتم رو میزم ، سرمو گذاشتم روش و چشمامو بستم و به هیچی فکر نکردم حتی به همون لحظه ی در حال عبور(به این میگن وقتی کائنات دست به دست هم میده تا تو به کارت نرسی)...دوباره داره بارون میاد...صداش رو میشنوم میخوره به شیشه...مامان صدام کرد برم ناهار...گوشتها رو که دیدیم خندمون گرفت و سه تایی زدیم زیر خنده...دیگه نه ابگوشتی در کار بود که گلوی بابا نرم بشه و نه ویتامینی که با میکروبا در بیفته و بابا رو خوب کنه...بازم داره بارون میاد تو اتاق رو به پنجره نشستیم پای سفره و ناهار میخوریم و میخندیم...به همین سادگی...به همین خوشمزگی...

توصیه های وانیا در هنگام بروز بلایای ناگهانی:

1.طبق معمول خونسردی خودتونو حفظ کنین و هی فکرای الکی نکنین که میتونین اوضا رو درست کنید و همیشه مفید واقع بشید.

2.قرار نیست همه بشن ریزعلی و پترس و کبری و...لطفا بی گدار به آب نزنین اول خوب موقعیتو بسنجین بعد بپرید وسط آتیش

3.وقتی ماجرا تموم شد خیلی زوده زودم خونسردیتونو بدست نیارید و بیخیال اوضا بشید و همه ی کارها رو بندازید گردن یه نفر

4.اینجا رو میتونید خودتون پر کنید.

5.تو بدترین شرایط بخندید اما نه تو هر شرایطی مثلا مجلس ختم طرف یا وسط یه دعوای ناموسی و اینا اونجا خنده جواب که نمیده هیچ سرتونم به باد میده.

6.مدیونید اگه به این تراژدی که تعریف کردم بخندید آدم که به هرچیزی نمیخنده.

7و8 و...هم نداریم برید خودتون یکم تجربه کسب کنید،همشو که من نباید بگم الان از وسط آب و آتیش امودم بیرون خستمه.

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : روزانه

حسهای متضاد من...

دیروز،بارون تندی میومد مجبور شدم این سیستم جدید رو بزنم زیر بغلم و برم نمایندگی تا هم از گارانتیش استفاده بشه و هم یه سری برنامه ها رو نصب کنن برام هرچند این کار از توانایی خودم و مهندس خارج نبود(البته خودمو زیاد مطمئن نیستم)، اما بهر حال رفتیم شرکت مورده نظر، تو راه هم خوشحال بودم که سیستم به راحتی قابله حمله هم فحش میدادم به بارونی که ول کن نبود!!از اونجایی که خدمات پس از فروش میهن عزیزم همیشه تکمیله، هرچی زور زدیم که یه جورایی خدمت ازشون بگیریم اما نشد حالا خوب شد مهندس همرام بود و گرنه خودم که به شخصه یه کلمه از حرفای پسره رو نفهمیدم و هرچی پرسید مثه منگلا فقط نیگا به مهندس کردم همونجا دلم میخاست بشینم برا سطح سواد خودم تو این حوزه ی علمی کف خیابون زیر بارون گریه کنم، البته مهندس جان هم خیلی از چیزا رو به شکل کاملا ابتدایی برام شرح دادن و من ملتفت شدم!!! مخلص کلام اینکه هرجا رفتین و خاستین از گارانتی استفاده کنید خواهشا دست نگه دارید چون نه تنها جوابتونو نمیدن بلکه پولتونم ریختین تو جیب یه مشت مفت خور...وقت خرید همشون لبخند ژوکند میزنن جلوت دولا راست میشن زیرت صندلی میزارن بعد تا تو آسانسور دنبالت میان، چایی میارن...آما فقط کافیه پات برسه به آسفالت خیابون دیگه...

دیشب، پیرو فامیل دوستی والدین گرام بنده، ما همچنان مشغول دید و بازدید هستیم و هی میریم این خونه و اون خونه و ملت هم هی میان خونه ی ما...دیشب مشرف شدیم منزل یکی از اقوام پدری...پسر حاجی بازاری غرق در پول و رفاه!!!منزل جدید رو رویت نفرموده بودیم برا همین وقتی رفتیم تو خونه فکر کردم الان رفتیم تو این فیلما هست که کلی خونه ی قشنگ قشنگ داره از اون خونه شیکا که آدم دلش میخاد ماله خودش باشه ها...تا بحال خونه خوشگل دیده بودم اما این یکی دیگه...بگذریم هنوز تو کف خونه بودم که پسرشون اومد تو سالن و روی مبل پهن شد و پدر، مادرش از رفتاراش فقط خجالت میکشیدن...وقتی دیدمش فقط گفتم شکر، خدایا شکر...پسرشون منگله و محو میکنه تموم این ثروت و دارایی رو...رفاهی در کار نیست...

امروز،بعده مدتها درگیر کار و زندگی بودن بالاخره فرصت شد و همان رفیق 13ساله مان مشرف شدن منزل ما با کلی کادو به مناسبتهای مختلف که منو ندیده بود و برام کنار گذاشته بود...میخاستم عکس بگیرم بذارم اینجا که گوشی عهد عتیقمان چند وقتیه عکس نمیگیره و امکانات دیگه هم فراهم نبود!! از کل اون همه کادو همون جعبه شکلاتش برام بسه...بوی تلخش آدمو مست میکنه، غرق در تماشای فیلم عروسیش بودیم و بنده کلی ایراد گرفتم که یهو گفت: تو چرا اینجوری شدی؟!به زمین و زمان ایراد میگیری...و کلی بحث و نصیحت و حرف و روانشناسی...و نتیجه اینکه من باید بشینم کتابای مختلف بخونم که اولا مشکلم با خودم حل بشه ثانیا جنس مخالف رو هضم کنم نه که قورتش بدما باهاش کنار بیام هی ضدحال نزنم بعد درس رو تعطیل کنم البته فعلا، برم دنبال زندگی و...در کل واقع بین باشم.

وانیا نوشت: میخاستم کل اتفاقای این دو روز رو بنویسم که امروز هوا خیلی بد بود حسم پرید، آفتاب بود اما شدیدا بارون میومد، خاستم برم پیاده روی حالم عوض شه کلا رعد و برق زد و بارون تندتر شد و همه ی ساختمون تاریک شد، منم پتو رو کشید رو سرم و مثه خرس خوابیدم تا عصر و حاصلش شد این متنه بالا شرمنده اگه درهمه و حساش متضاده.

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : روزانه

دست پا چلفتی

امشب که مهمونا رفتن شروع کردم به جمع و جور کردن پذیرایی,اینقد بی حوصله و تند تند کار میکردم که یهو یه پرتقال از بشقاب در رفت و سر خورد افتاد وسط کاسه آجیلا و همه ی بشقابها که یه جا جم کرده بود تا با هم ببرم آشپزخونه، تو یه چشم بهم زدن  کل سالن بهم ریخت...کف زمین پر بود از بادوم و پسته و شیرینی و...یهو خندم گرفت از این همه چلفتی بودن خودم...از دست خودم ناراحت شدم که چرا لحظه هامو گاهی برا خودم تلخ میکنم...توله سگ وقتی میبینه دارم میخندم میدونه که باید بره پی کارش...همه ی میزا رو چیدم یه گوشه و نشستم کف زمین و شروع کردم به جم کردن.. مامان اومد بالا سرم و گفت: چلفتی...هر دو زدیم زیر خنده...نشست کنارم و شروع کردیم به جم کردن...بابا مات نیگامون کرد و بعدش خندید...توله سگ کجاست؟شاید یه گوشه داره از ترسه این همه خنده به خودش میلرزه...بابا گفت:جریمه میشی به درست کردنه آبدوغ خیار...بوی نعنا,ترخون و پیازی که داره اشکمو در میاره...اما لبام هنوز داره میخنده ...

پست امروز محسن باقرلو عجیب حالمو عوض کرد.

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : روزانه

دیوار...

چشمام هنوز به طاق خشک شده نمی دونم چه مدته که اینطوری زل زدم به طاق...درد...دست میکشم روی پیشونیم...بالا اومده...درد داره...کی اینجوری شد...دیشب...احساس کردم باید برم توالت...همه جا تاریک بود...حتی بخودم زحمت ندادم چشمامو کامل باز کنم...راه افتادم به طرف توالت و هی رفتم...انگار یه جاده ی بی انتهاست...اونقدر محکم سرم کوبیده شد تو دیوار...که در جا برق از سرم پرید خواب که جای خود داره...اصلا یادم رفت کجام و چیکار دارم...برگشتم تو تختم و عین این مسخ شده ها دراز به دراز افتادم رو تخت و خیره شدم به طاق...نمیدونم چرا خبری از توله سگ نیست...از دیشب تا حالا معلوم نیست به کدووم درکی واصل شده...رفتم جلو آینه...هی دست کشیدم...درد داره...اما من طبق معمول با لمس محل درد فقط میخندم...این از اون دردایی که هرچی بیشتر انگلکش میکنی بیشتر کیف میده...مثه درد   ع ش ق...درد حماقت...

همیشه یه دیوار روبه رومون هست گاهی محو میشه و تو مثه آدم نامرئی ازش میگذری...گاهیم لازمه که با مخ محکم بخوری بهش و یه چند دقیقه تو بغلش جا خوش کنی تا دردت بیاد...تا سرعقل بیای...تا آدم بشی...

وانیا، افسرده نیست، فقط گاهی بین کوچکترین و بی اهمیت ترین لحظه از نظر بقیه گیر میکنه،وانیا الان در حال حاضر عاشق نیست،احمق هم نیست...فقط یه وانیاست که کله اش اومده بالا و قیافه ش دیدنی شده...

بهترین سایتی که تو این مدت خوندم:وب سایت حامد عزیزه بنام پارسی سرا ،بهتره بگیم یه سر و هزار سودا، با تموم مشغله هاش بازم مینویسه.

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : روزانه

یکی ازون بعد ازظهرهای حال خوب کن!

نمیدونم ساعت چنده فکر کنم 1یا 1.30نیمه شب باشه که بسرم میزنه زنگ بزنم به الی و باهاش قرار بذارم تا بریم بیرون وقت بیرون رفتن که میرسه هی خودمو لعن و نفرین میکنم که چرا قرار گذاشتم منی که حوصله‌ی خودمم ندارم چه برسه به الی پر هیاهو...به مغزم اجازه ی فرماندهی و دخالت بیشتر رو نمیدم...رژلب صورتی براق...پالتو...شال گردن...رهایی در کوچه ها قاطی شدن با هیاهو و ازدحام جمعیت در حال گریز...طبق معمول الی بازهم بدقولی میکنه و چهارش شد 4:30 اما از دستش عصبی نشدم کنار خیابون منتظرش موندم و هی زل زدم به ساعت و مردم و شتاب این روزها ، این لحظه ها...

بالاخره اومد شروع کردیم به حرف زدن از هر دری، و حواسمونو جم کردیم به زندگی دیگران و جریان زندگی خودمونو فراموش کردیم!هوا بقدری سرد بود که با دیدن اولین کافه هرچند ناآشنا بود پریدیم تو..گرمای کافه که خورد بصورتمون هردو خندیدیم اما بوی قهوه کم کم غالب شد و سرم شروع کرد به گیج رفتن...خودمو مشغول اطرافم کردم تا حواسم پرت باشه و قهوه گیجترم نکنه...نمیدونم چرا منی که عاشق تلخ هستم با خوردن و بوییدن این تلخ تلخ از خود بی خود میشم...

الی بازم افکارم را برهم میزنه، چی میخوری؟چرا جواب نمیدی؟بستنی....منو یاد زمستونای گذشته میندازه...حسهای متفاوت...سردی هوا،گرمای عشق و سردی بستنی را که مخلوط کنی میشه بهترین حس متضاد دنیا...میخام بستنی بخورم!شکلاتی...مثه همیشه...الی هم چاره‌ای جز همراهی باهام نداره....با وجود گلودردم بازهم سردی بستنی میچسبه...با وجودی دوباره یخ زده از کافه میزنم بیرون و بیشتر یخ میزنیم...توی خودمون جم میشویم و گوله میریم سمت آموزشگاه الی.. ساختمان قدیمی با چندتا درخت بزرگ قدیمی و کلاسهای قدیمیتر، درهای چوبی، تصاویر موسیقیدانهای بزرگ و صاحب نام گذشته و سازهای جورواجور...فضا رو برای یه آموزشگاه موسیقی قابل باورتر میکنه... صدای دف قویتر از بقیه‌ی صداهاست...دیر کرده ایم... شاگرد الی کلافه تر لبخندمونو پاسخ میده...سرکلاس بین این نتهای غریب( دو.. ره.. می.. فا.. سو... لا.. سی..) ذهنم گیر میکند و صدای ساز دهنی و چهره‌ی الی با مژه های بلندش...یاد غمهاش میفتم و اینکه چطور با تک تکشون کنار اومد...شاگردش بدجوری نمی فهمه طوری که منو کلافه میکنه و تشویق برا بیرون زدن از کلاس و قدم زدن در حیاط قدیمی آموزشگاه دور حوض بزرگ و گوش دادن به موسیقی های درهم و برهم که هی قطع و وصل میشه و بریده بریده گوشمو قلقلک میده. بعد از کلاس...افشین برامون یک آهنگ درست و درمون و کامل زد صدای ویلون...و اشکی که بی دلیل در چشمانم حلقه میزنه...و هنوز به گونه نرسیده که آهنگ تموم میشه و الی شروع میکنه به فلوت زدن...دیگه اشکم واسه من ناز میکنه...متن کاملش یادم نیست اما آهنگ الی همین بود...حوصله ی بیشتر موندن رو ندارم هرچند حالو هوام خیلی بهتره و ته دلم صافه صافه...اما باید برم...الی رو بوسیدم و اومدم بیرون..همه‌ی حسهام باهم قاطی شدن...هیچ حسی غالب نیست...احساس سبکی و آرامشی که نمیدونم مربوط به کدوم ثانیه یا لحظه‌ی امروزه تا خونه با سردی هوا باهام قدم میزنه.....

وانیا نوشت:یکی ازون بعدازظهرهای حال خوب کن بود،کافه دبش هم با اون فضای کوچیک و آرومش جای خوبی بود اما نه بخوبیه فضای آموزشگاه با اون همه صدای درهم و برهم! سفر خوبی بود بیشتر در موردش بسشتر خواهم نوشت.

کتاب پیشنهادی:کافه پیانو بقلم فرهاد جعفری،فارغ از تموم بحثها و حاشیه های ریز و درشت در مورد خود نویسنده کتاب خوبیست.  

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٧:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٩
تگ ها : روزانه

مسافرت

عکس رو ی تو چو در آینه جام افتاد

عارف از خنده می در طمع خام افتاد

بازم دارم میرم سفر اینبار میرم مشهد.فکر کنم این چهارمین باری باشه که امسال میرم سفر؛مسافرت با قطار رو اصلا دوست ندارم اونم برا یه سفر طولانی البته فقط بعضی از قسمتهاش... اگه خدا خواست و برگشتم میام و پرانرژی تر مینویسم، اگرم نه که شوما رو بخیر ما رو بسلومت!

وانیا نوشت: برا همه دعا میکنم البته  دعاهای خصوصی و ویژه هم پذیرفته میشه!!!!!نیشخندشیطاننیشخندنیشخنداز خود راضینیشخنددر مورده شعر بالا هم بگم که حافظة دیگه گاهی آدمو بدجور میپیچونه!

این پست الهه بانو یه حسه خاصی داره پیشنهاد میکنم حتما بخونیدش.

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٩
تگ ها : روزانه

من و عید...

عید عید عید ....

تنها چیزی که که بعد شنیدن این کلمه میاد تو ذهنم خاطره های بچیگیهامه همونی که همه دارنش اما ماله من کم کم داره کمرنگ و کمرنگتر میشه نمیدونم حافظه‌م چش شده چرا داره روز به روز تحلیل میره و خیلی از چیزا رو داره با گذشت زمان گم و گور میکنه یه جایی که من نمیدونم کجاست!

من، عید ، ماهی قرمز که همیشه مسوول مرگش بودم! شاید ماهی قرمزای کوچولو هم چوب همین حافظه‌ی درب و داغونمو خوردن شاید..الان چندین ساله که سفره هفت سین خونمون ماهی گلی نداره...

من عید و لباس نو، امسال برا خرید رفتم اما هیچ دلیلی برا خرید نداشتم یا از دست دادمش هنوزم کفش ورنی زردایی که مال 5سالگیمه مامان نگه داشته به اضافه‌ی تموم لباسای زمان بچگیهامون...

من عید و خونه تکونی، امسال بدجوری با پدر جان سر تمیز کردن اتاقم درگیر بودم...تحول و تنوع رو خیلی دوست دارم، کل چیدمان اتاق رو بردم زیر سوال و هی هل دادم هل دادم تا بالاخره یه چیزی از آب در اومد، بعد کلی بحث با ابوی گرامی مجبور شدم عکس فریدون فروغی با اون شعر قشنگ "من نیازم تو رو هر روز دیدنه از لبت دوست دارم شنیدنه" و اون کاپشن چرمی و اون یقه باز و سیبل مردونه ی دهه شصتی و عکس ولادیمر مایاکوفسکی و.... بقیه رو از دیوار بکنم و فقط عکس شریعتی رو داشته باشم از کل عروسکای اتاقم دو تا نایلون بزرگ فاکتور گرفتم و، ساعت دیواری رو هم مثه همیشه فقط دستمال کشیدم و غبار زمان رو ازش گرفتم نمیدونم چند ساله که باتریشو عوض نکردم نمیدونم چندمین عیدیه که ساعت هنوزم 1:30 رو نشون میده صبح یا شب؟ در کل شد یه اتاق جم و جور و بزرگونه!

 من و عید و لحظه‌ی سال تحویل که ذهنم تو اون لحظه خالیه خالی میشه و زمان برام متوقف و در کل ذهنم منجمد میشه و میشه عینهو این مرغای منجمد بزریلی همون قد کوچیک و سفت...

وانیا نوشت: امسال میخام فقط برا یه نفر دعا کنم اونم مامان بزرگمه که امسال میشه سی و دومین سال دوری و بیخبری از پسرش، پسری که آدمای زیادی تو این جدایی و دوری از خونوادش نقش داشتن ...الان نمیدونم کجاست زنده‌س یا مرده! هرچند منکه ندیدمش و اصلا احساسی هم بهش ندارم فقط امیدوارم امسال آخرین سال دوری باشه.

کتاب پیشنهادی: سلن دختر کلئوپاترا بقلم میشل موران...رمان تاریخی سرگذشت ملکه‌ی مصری هست.خودم اینروزا بیشتر از قبل حافظ میخونم.

بهترین پستی که خوندم:این پست عبدالکورش عزیز که اسم وبلاگش پتک هست بنظرم همه‌ی مطالبش قوی و قابل تامله و فکر شده مینویسه اما این یکی پستش  رو خیلی دوست داشتم.

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٩
تگ ها : روزانه

لبو داغ داغ...

امروز کمی آرومتر قدم میزدم نه مثله همیشه شتابزده و در حال گریز!امروز از اون روزایی بود که بین سردی هوا و احساساتم گره خوردم و یهو هوس یه خوراکی گرم کردم داشتم بهش فکر میکردم که یهو نگام روی گاری گوشه خیابون جا خوش کرد کمی رفتم جلوتر و درست روبروش وایسادم و زل زدم به لبوهای روی سینی و بخارایی که ازش بلند میشد، هوس کردم بخرم ولی طبق معلوم با خودم درگیر شدم و دودل برا خرید از یه دست فروش تا اومدم به خودم بجمبم، یارو گفت چندتا ظرف بدم؟ گفتم با منی؟ گفت خب مگه غیره تو کسی اینجا وایساده؟دور و برمو نیگا کردم دیدم راست میگه بنده خدا اونجور که من زل زدم به اون لبوها هرکی ندونه فکر میکنه تا حالا ندیدم و نخوردم! با اکراه یه ظرف لبوی داغ خریدم و همونجور که به بخارش و رنگ سرخش نیگا میکردم رفتم تو ایستگاه اتوبوس نشستم و مثه همیشه که بعد هر خریدی تازه یادم میفته که نیازم چی بوده که خریدم؟ داشتم با خودم کشتی میگرفتم که...یهو یکی از پشت سر گفت خانوم دستمال نمیخای؟ برگشتم شمت صدا و دیدم یکی از این بچه دست فروشاست  انگار چشاشو دوخته بودن به دست من... بهش گفتم لبو دوست داری؟ سرشو تکون داد اما چیزی نگفت ظرفو گرفتم طرفش، گفتم بگیر...گفت :پس خودت چی؟چرا نمیخوری؟ مگه دوست نداری؟گفتم اگه بخای همین جور سوال بپرسی یخ میکنه و دیگه نمیشه بخوریا...دستمو بردم جلوتر...که بازم بی موقع تلفنم زنگ خورد... اصلن متوجه نشدم کی ظرفو گرفته و رفته از جام بلند شدم تا برم که زن بغل دستیم گفت خانوم دستمالتون و یه دستمال جیبی از رو صندلی بلند کرد و داد دستم !!!!!عرض خیابونو که رد شدم به طرف صدای خنده برگشتم... دیدم 3نفری(یه دختر کوچولو با دوتا پسر) نشستن دورهم و دارن زبونای قرمزشونو بهم نشون میدن و بلند بلند  میخندن میخندن.همینجور که عقب عقب راه میرفتم منم خندیدم... خندیدم...

وانیا نوشت:چقدر حسه خوبی به آدم اینجور موقه ها دست میده تا شب حالم خیلی خوب بود فقط برا همون خنده ها.جاتون خالی شبم بابا هندونه خریده بود!هندونه‌ی تگری...هوا هم سرد... خیلی چسبید.

کتاب پیشنهادی: امینه بقلم مسعود بهنود شرحی بر گذشته‌ی امینه زن قجری و مادر بزرگ آقا محمد خان قاجار.

پی معرفی وبلاگی:نیازی به معرفی من نیست حتما خیلیهاتون میخونیدش منظورم وبلاگ  ساناز زارع ثانی عزیز بنام تردستی حروف محدود هست.

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٩
تگ ها : روزانه

من و...

من، حس رفتن، دور شدن و نماندن!

اینروزها پاهایم بیشتر بیتاب رفتن میشوند، سرم درد میکند، جلوی آینه که می‌ایستم، حوصله‌ام سر میرود از چشم دوختن به چشمانی که معنای نگاهش برایم نامفهوم است،گاهی چقدر از خودم دور میشوم آنقدر که دیگر نه ظاهرم را میشناسم و نه از درونم باخبرم.

 من، رفتن، رسیدن، تغییر، وارد آرایشگاه که می‌شوم هنوز هم سرم درد میکند، اینجا چیزهای زیادی افکارم را برهم میزند، اما آهنگش می‌ارزد به تمام چرندیات امروزی،"رو میکنم به آینه رو به خودم داد میزنم ببین چقدر حقیر شده اوج بلند بودنم.رو میکنم به آینه من جای آینه میشکنم رو به خودم داد میزنم این آینه است یا که منم..."

از آرایشگاه که بیرون می‌زنم حس میکنم کمی بهترم کمی عوض شدم اما نه، هنوز هم سرم درد میکند.هرچه قدم میزنم بیشتر در خودم گم میشوم بیشتر درگیر خودم میشوم.

من، تاریکی و چشمانی که برق میزند.اینبار سر از سینما در می‌آورم!

او ، تاریکی، نفس، التهاب، کشش، بوسه و...

چقدر دلم میگیرد از این همه التهاب و حسی که اینجا در این تاریکی به یکباره رها میشوند.

بگذار بگویند فضای فرهنگی تاریک که میشود نامش هر چه باشد فرقی نمیکند.

حواسم را جم فیلم میکنم و میخندم به هر مزخرفی که بلغور میشود، میخندم اما هنوزهم سرم درد میکند.

چراغها که روشن میشود دخترک بزک کرده دیگر زیبا نیست، پسرک و نیشخندش خنده بر لبم می خشکاند...

بیرون که میزنم حال و هوایم بد جور درهم می پیچد، سرم بیشتر تیر میکشد.

من، تاریکی اتاقم، سکوت وسقوط! همانجا کف اتاق دراز میکشم نفسهایم به شماره می‌افتد و همه چیز کم کم محو میشود، بیدار که میشوم هنوز هم همه جا تاریک است، گاهی از خواب که بیدار میشوی هنوز هم گیجی شاید اثر مسکن باشد، هنوز هم سرم درد میکند، اینجا زمان گم شده، من گم شدم.

بی ربط نوشت: فریادها، سکوتها. اعتراض، خفقان. کج فهمی ها و بد فهمی ها عذابم میدهند.معذرت میخام اگه حس بدی رو بهتون منتقل کردم.سرم درد میکنه به هزار و یه دلیل از بحث و جدل بر سر هیچ و پوچ بگیر تا همین فریاد ها که در نطفه خفه میشوند.صبر، فکر کردن و رفتن...ساعتها را بیدار کن من خسته شدم از اینهمه بی خوابی...

  

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها : روزانه

همیشه دیر خندیدم...

خسته از یک پیاده روی بی هدف، سرجایم درست وسط شلوغی یکی از پیاده روهای شهر بی مقدمه توقف میکنم و اصلا به رویه مبارک هم نمی آورم که ممکن است کسی پشت سرم دچار مشکل خاصی شود!

دخترک زیر لب غرغر میکند و با یک ایییییییش نسبتا کشیده از کنارم رد میشود،چشمم به فضای سبز کنار بلواری کمی آنطرف تر می‌افتد بازهم عزم رفتن میکنم و خودم را به فضای سبز یخ زده‌ی بلوار میرسانم کنار دختر بزک کرده‌ای خودم را جا میدهم و چشمهایم را میبندم.حس میکنم دخترک از کنارم بلند میشود و میرود، همیشه تنهایی برایم لذت بخشتر بوده!

طولی نمیکشد که باز احساس میکنم کسی خودش را روی نیمکت جا میدهد و یک تنه‌ی خفیفی هم نثارم میکند به نشانه‌ی اعتراض اخمهایم را درهم میکشم و یه نچ بلند روانه‌ی فضا میکنم که بازهم تنه میزند اینبار چشمهایم را باز میکنم و رویم را برمیگردانم طرفش تا اعتراض کنم که با دختر بچه‌ی6 یا7ساله روبرو میشوم با لبخندی که در باز شدن اخمهایم کمکم میکند، هرچند حسه تبسم هم ندارم اما کمی که نگاهش میکنم دلم برای گونه های یخ زده و گل انداخته اش غش میرود با لبهای غنچه ای قرمزش بازهم برایم لبخند میزند، هنوز اقدام به تبسم نکرده ام که صدایی از پشت سر مجبورم می کند برگردم یاسمین"

خانوم خانوم نگاش میکنم زن 27یا 28ساله از دور صدایم میزند و میگوید الان برمیگردم و به سرعت دور میشود، نگاهش که میکنم باز با همان نگاه نافذ و لبخند گیلاسیش گیجم میکند، بالاخره مجبور میشوم با او هم کلام شوم؛پرسیدم اسمت یاسمینه ؟

بازهم نگاهم کرد دوباره پرسیدم اما لبخند زد، اینبار شیطنتم گل کرد و پرسیدم زبونتو موش خورده؟ولی باز جواب نداد و فقط و فقط نگاه کرد...

دیگه نگاهها و لبخندش داشت عصبیم میکرد اخم کردم و باز چشمهایم را بستم، چند دقیقه بعد باز همان صدا اومد اما اینبار نزدیکتر، اذیتتون که نکرد؟مامان خاله رو اذیت کردی؟کاینم شکلات...وقتی دیدم حرف نمیزند باز چشمهایم را باز کردم و با لحن تمسخر آمیزی گفتم از مامانتم خجالت میکشی یا واقعا زبونتو موش خورده؟

که دیدم با زبون اشاره با مامانش حرف زد و مامانشم با اون حرف زد !!!

در کش و قوس لحظه های گذشته بودم که یهو  تکانم داد و آبنبات آبی کوچیکی رو تو دستم گذاشت و آروم از کنارم گذشتند در میان همه‌ی یخ زدگی هایم لبخند زدم اما دیر شده بود و او رفته بود...بازهم دیر لبخند زدم...یه روز بهم گفت بخند...بلند بخند...بذار گوش فلک از خندت کر بشه...من منتظر یه لبخندتم...حتی بی صداتر از همیشه...تو فقط بخند من به لبخندت زنده م...برام بخند...شاید فردا دیر باشه...الان بخند.......و من همیشه دیر خندیدم...دیر خیلی دیر...

نمیدونم حس این لحظه ام چیه اما از وقتی اومدم خونه همینجور دام با خودم کلنجار میرم و لبهایم را گاز میگیرم خودم خوب میدونم که تقصیر اینها نیست اصلا این ذات آدمیزاد است که همیشه بدنبال مقصری است غیر از خود!

وانیا نوشت:در مورد پست قبل و اون جدول گزینه های زیادی مطرحه مثلا همین شماها که منو میخونیدم می تونین تو اون جدول باشین، البته این شمایید که باید بگید چی ازم طلب دارین و چقدر بدهکارین؟ میخواستم بگم کیا این جدول رو پر کنن ولی بنظرم رسید که شاید طرف خوشش نیاد از این تز من و باهاش حال نکنه تازه من بیام مجبورش کنم در موردش بنویسه انتخاب با خودتون.

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : روزانه

کمی بی منطق...

 

کلاغها گرچه سیاهند و آوازشان خوش نیست، اما آنقدر باوفایند که شاخه های خشک درختان را در فصل سرد زمستان تنها نمیگذارند.

هر روز صبح وقتی میرم تو حیاط به اولین چیزی که چشمم میفته درخت کاج همسایه‌ی روبروییه نمیدونم چند سالشه اما از وقتی یادم میاد اون بالاست، سرشو گرفته بالا و از پشت اون همه دیوارای بلند میتونه همه جا رو ببینه. گاهی وقتا بهش حسودیم میشه چون از همه‌ی ما بلندتر و بزرگتره و به آسمون نزدیکتره!تازه کلی دوست خوب داره مثلا همین جناب کلاغ که خونه‌ش اونجاست و گاهیم میاد تو حیاط ما و روی آنتن میشینه و شروع میکنه به خوندن.خودش خوب میدونه که من عاشق این صداهای گنگ و شیطنتاشم!

کوچیک که بودم دلم میخواست جای خدا باشم برم اون بالا بالاها و از اونجا بتونم همه چیزو ببینم، بزرگتر که شدم بهم یاد دادن که نمی شه  جای خدا باشم برا همین دلم میخواست جای همین درخت کاج خونه‌ی همسایه باشم همون قدر بزرگ و بلند..اما اینروزا نمیدونم دلم میخاد جای کی یا چی باشم؟ اینقدر درگیر دنیا شدم که دیگه خودمو دارم فراموش میکنم.امروز صبح دلم عجیب گرفت، وقتی دیدم درخت کاج همسایه دیگه سر جاش نیست، وقتی دیدم دیگه سر نداره و این اولین زمستونیه که کلاه سفیدشو نپوشیده و دیگه سر نداره و فقط یه تنه‌ خشکیده ازش باقی مونده، دیگه کسی نیگاش نمیکنه و دوستاش آواره شدن، دیگه خبری از کلاغ شیطون نیست ، دیگه آواز نمیخونه، بازم نیگاش  کردم دیگه دلم نمیخواد جای اون باشم تا آدما به بهونه‌ی اینکه خوابم برده سرمو از تنم جدا کنن، دلم میخاد جای خودم باشم جای خودم راه برم جای خودم نفس بکشم –آبی آسمون رو از جای خودم نیگا کنم از همین پایین، از همین پایین آیمون یه جور دیگه قشنگه من اینو میدونم..

زشت، دزد، بدصدا، نحس و...

هرچه می‌خواهند درباره‌اش بد بگویند، من هنوز هم بی بهانه کلاغ حیاطمان را دوست دارم!!

بی منطق نوشت:دلم برا کلاغ حیاطمون تنگ شده، امروز اولین باری بود که بعد این همه سال از زمستون بدم اومد، زمستونی که آدما به خودشون اجازه میدن به بهونه‌ی خواب درختها رو بی سر کنن، امروز اصلا با منطق کاری ندارم و بهانو های الکی رو قبول ندارم، خوبه صبح از خواب پاشیم سر نداشته باشیم و چون خواب بودیم سرمونو بریده باشند؟

وانیا نوشت:بخاطر همه‌ی محبتتاتون چه حضوری و چه خصوصی ممنونم گاهی آدم بدجور حالش بد میشه و میدونم این براتون قابل درک هست اما اون فقط حسه همون لحظه‌م بود و نیازی به روانپزشک و دکتر عمومی برا کم خونی و سر درد نیست!معذرت برا اینکه کامنتهای پستهای قبل بی جواب موندن نمیدونم تا کی اینجوری هستم ودیر به دیر میام!

کتاب پیشنهادی: قلعه حیوانات بقلم جورج اورولٰ کتاب قابل تامل و بسیار بسیار قشنگه.هرچند  میدونم خیلی هاتون ممکنه این کتابها رو خونده باشین.

یه حس خوب دارم چون دوباره کرگدن مینویسه و یه حسه عجیب بخاطر خوندن این پست محشر کیامهر.

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٩
تگ ها : روزانه

شبهای بارانی و من...

بازهم شب، بی حوصلگی، باران و من...

و من که محبوسم بین دیوارهای این اتاق پشت پنجره های باران خورده و یخ زده ای که لمس هر لحظه از سرمایش به یادم می آورد که زندانی ای بیش نیستم در این شب بارانی.زندانی به حکم شب – به حکم زن بودنم!!!

زنی که اگر به هوای عشقبازی باران  قدم در کوچه های خیس شهر بگذارد بی گمان دریده خواهد شد!

و من که ناچارم خود را به رویای خیس شدن زیر باران و یک لیوان چای گرم پشت شیشه های خیس این پنجره مهمان کنم، چایی را که هورت میکشم طعم دهانم عوض میشود، تلخ!

تلخ همچو شبی این چنین که بارانش هوش از سرم می برد و دلتنگم می کند، دلم می گیرد از این شب بارانی، صدای باران هم دیگر ارضایم نمیکند پرده را می کشم اما صدایش هنوز هم با من است.

وانیا نوشت: نمی دونم بارون با من لج کرده یا با روز؟ چند وقته اینجا فقط شبها بارون میاد، کاش می شد زیر بارون قدم بزنم و خیالم کمی خیس بخورد – همین کلماتی که می نویسم، افکارم،موهایم، همه و همه خیس بخورند شاید کمی حوصله‌م سرجایش برگردد.

کتاب پیشنهادی: داوینچی کد،نویسنده دن براون، کتابی  که مترجمش  یادم نمیاد ولی حتما فیلم کتاب رو هم بعد از خوندنش ببینید.(از اینجا میتونید کتابهای گابریل گارسیا مارکز رو دانلود کنید.)

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها : کتاب ، روزانه

داد نزن حق با تو نیست!(روزانه)

 

امروز عصر بازهم بی  حوصلگی و بی حسی خفتم کرده بود که تصمیم گرفتم همراه بابا برای خرید از خونه بزنم بیرون، توی راه  کمی گپ دختر و پدری و شوخی های بابا  حال وهوایم را عوض کرد، سر کوچه که رسیدیم بابا ازم خواست همونجا منتظرش بمونم تا خیلی سریع بره اونطرف خیابون و کارشو انجام بده و برگرده منم همونجا به دیوار تکیه دادم و رفتن بابا رو نیگاه میکردم که نمیدونم چی شد که در کمتر از چند ثانیه از ذهنم احتمال تصادف بابا گذشت هنوز در خودم غرق بودم که صدای داد و فریاد پیچید توی گوشم ، چیزی رو که میدیم باورم نمیشد!

خدای من  بابا وسط خیابون نشسته بود، راننده هم پیاده شد و شروع کرد به عربده کشی! پریدم وسط خیابون تو روی پسره ایستادم و شروع کردم داد زدن هرچی اون داد میزد منم صدامو میبردم بالاتر عجیب اینکه مثه هر دعوایی  صدام به هیچ وجه نمی لرزید، بابا از جاش بلند شد و شروع کرد به آروم کردنم، وقتی مردک با صدای بلند داد زد و گفت: "با زن جماعت دهن به دهن نمیشم" چنان از کوره در رفتم که کم مونده بود همدیگه رو کتک بزنیم!

چنین قلدر بازی هنوزم نه در مخیله‌م میگنجه و نه در گذشته چنین رفتاری رو از خودم سراغ دارم، بعد از کلی بحث بابا منو کشید کنار و برای فیصله دادن به قضیه کاسبهای محل ردش کردن رفت و من متحیر از رفتار خودم و بیشتر از رفتار پسرک جوان گوشه‌ی خیابون روی زمین نشستم و شروع کردم به ماساژ پای بابا، در تمام طول راه و مدتی که توی درمونگاه بودیم فکرم مشغول بود به  10دقیقه ای که چقدر سریع تمام اتفاقات افتاد و من چه کردم.

وانیا نوشت: یه جورایی هنوز هم نمیتونم از فکر امروز عصر بیرون بیام.رفتار مردک برایم قابل هضم نیست چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا وقتی کار اشتباهی انجام میدیم حاضر به قبول اشتباهمون نیستیم و میخواییم با داد و فریاد خودمونو بی گناه جلوه بدیم، چرا داد وبیداد و عربده کشی؟ حالا بفرض مثال تقصیر شخص مقابل هم باشه چرا بجای اینکه ازش دلجویی کنیم سرش داد بزنیم؟ چرا احترام موی سفید یه بزرگتر رو نگه نمیداریم؟ چرا فکر میکنیم هرچی بلندتر داد بزنیم معلومه حق با ماست؟ چرا شخصیت دیگران رو خرد میکنیم؟ راستش یکم از دست خودم  دلخورم که چرا پریدم وسط و شروع کردم به داد زدن و با یه لات بی سر و پا هم کلام شدم درسته رفتم از حقمون دفاع کنم اما بنظرم این راهش نبود حالا اون بی شعور و بی فرهنگ چرا من خودم در سطح اون آوردم پایین؟

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها : روزانه