یازده دقیقه

"مردم جوری حرف می زنند که همه چیز را می دانند، اما اگر جرات کنی و یک سوال بپرسی، آنها هیچ چیز نمی دانند."

********

"من کشف کردم که چرا یک مرد به خاطر زن ها پول می پردازد: او می خواهد که شاد باشد.من هم می خواهم، همه می خواهند اما هیچ کس شاد نیست."

 

پی نوشت:اینا جملات انتخابی از کتاب یازده دقیقه ی پائلوکئلو هستند که چند روز پیش تمومش کردم و دوباره خوندمش، حتما براش وقت بذارین و بخونیدش البته فکر نمیکنم هیچ نسخه ی چاپی از اون تو ایران پیدا بشه پس بهتره دانلودش کنید کتاب کوتاهیه اما پر از حرفه.از اینجا می تونید دانلودش کنید.

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٤:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : کتاب

فکر کنم حالم خوبه...

خدایا

آلودگی انسانها از حد هشدار گذشته!

چند روزی دنیا را تعطیل نمی کنی؟؟

اینروزها نمیذارن باشم، نمی خوان باشم، نشد که باشم، نمی‌خوام باشم، نمیشه که باشم، نشد که باشم...

شاید چند وقت نباشم البته این به معنی تعطیلیه وبلاگ نیست خواهشا کسی برام حرف در نیاره که در وبشو تخته کرده، هرچند فکر نکنم تعطیل شدن اینجا برا کسی مهم باشه که بخواد حرف در بیاره!!؟؟

این نبودنم دلیل خاصی داره  که  قابل گفتن نیست البته تو این  چند روزحتما به هر طریقی که بشه میام اینجا یه چرخی میزنم و میرم.

از سر شب این بیت حافظ ول کنه مغزم نیست و هی میگه:

شراب ناب میخواهم که مردافکن بود زورش

که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

وانیانوشت:داره یه تحولاتی رخ میده همه جای دنیا، و برا منم همینطور!چند تا پست آماده کردم که بذارم اگه مدت طولانی نتونم بیام یکی از دوستام زحمتشو میکشه.

کتاب پیشنهادی: جمیله بوپاشا، بقلم سیمون دوبوار"سر گذشت دختر مبارز الجزایری که با بطری... حتما بخونیدش.

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٩

شبهای بارانی و من...

بازهم شب، بی حوصلگی، باران و من...

و من که محبوسم بین دیوارهای این اتاق پشت پنجره های باران خورده و یخ زده ای که لمس هر لحظه از سرمایش به یادم می آورد که زندانی ای بیش نیستم در این شب بارانی.زندانی به حکم شب – به حکم زن بودنم!!!

زنی که اگر به هوای عشقبازی باران  قدم در کوچه های خیس شهر بگذارد بی گمان دریده خواهد شد!

و من که ناچارم خود را به رویای خیس شدن زیر باران و یک لیوان چای گرم پشت شیشه های خیس این پنجره مهمان کنم، چایی را که هورت میکشم طعم دهانم عوض میشود، تلخ!

تلخ همچو شبی این چنین که بارانش هوش از سرم می برد و دلتنگم می کند، دلم می گیرد از این شب بارانی، صدای باران هم دیگر ارضایم نمیکند پرده را می کشم اما صدایش هنوز هم با من است.

وانیا نوشت: نمی دونم بارون با من لج کرده یا با روز؟ چند وقته اینجا فقط شبها بارون میاد، کاش می شد زیر بارون قدم بزنم و خیالم کمی خیس بخورد – همین کلماتی که می نویسم، افکارم،موهایم، همه و همه خیس بخورند شاید کمی حوصله‌م سرجایش برگردد.

کتاب پیشنهادی: داوینچی کد،نویسنده دن براون، کتابی  که مترجمش  یادم نمیاد ولی حتما فیلم کتاب رو هم بعد از خوندنش ببینید.(از اینجا میتونید کتابهای گابریل گارسیا مارکز رو دانلود کنید.)

  
نویسنده : وانیا ; ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها : کتاب ، روزانه