خزعبلات یک دیوانه و دوستش...

دوست:

هر وقت خواستم دستی را بگیرم گم شدم، آنقدر که هراس از گرفتن دست دارم هراس از گم شدن ندارم...

دیوانه:

زمانی میرسد که از من تهی میشوی، آنگاه تنهاییت را در آغوش بکش و رها شو...

 

وانیا نوشت:این خزعبلات رو گاهی مینویسم،سیزده بدر خوبی بود از رنگ زدن درهای باغ بگیر تا کباب درست کردن و سبزه گره زدن، کلی عکس گرفتم اما ویندوزم قاطی کرده و همین پستم به زور نوشتم.دلم میخاد همیشه رنگی ببینم آدما رو و همه ی چیزایی که دوروبرم هست حتی شماها رو...

 

/ 23 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سهبا

لینک شدی عزیز که باشم همیشه !

احسان

وانیا منو چه رنگی می بینی؟

هاله بانو

سلام عزیزم بگم خیلی بدی؟؟؟ حیفت نیومد بیایی پیشم اما لذت خوندن کامنت هات رو ازم بگیری؟؟؟

هاله بانو

من تو این سیزده بدر اصلا از خونه بیرون نرفتم حتی دلم نمی خواست پام رو توی حیاط بذارم سبزه هم گره نزدم گفتم بذار این بخت هم از ما رو برگردونه

آندره

[لبخند] خزعبلات حیفه برا این نوشته های با احساس

آندره

[لبخند] خزعبلات حیفه برا این نوشته های با احساس

آندره

چرا نمیاد ؟؟////[عصبانی]

آندره

چرا نمیاد ؟؟////[عصبانی]

احسان

چشمات رنگ و وارنگ می بینه وانیا جون! باور کن من سفیدم![خنده]