لجبازی...

میخام تنها باشم...این آخرین جمله ای بود که امروز از دهنم بیرون اومد...دقیقا از دهنم که نه فقط زحمت نوشتنشو کشیدم و بعد دکمه ی سند...به مامان نیازی نیست توضیح بدم، هر وقت میام تو این اتاق و در و میبندم تا یکی دو ساعت باهام کاری نداره وقتیم میاد و طفلک شروع میکنه به حرف زدن اونقدر تو خودم غرق هستم که وقتی فقط میگم هووووم خودش دوزاریش میفته که میخام تنها باشم...آرووم میره بیرون و زیر لبی میگه بازم زد به سرش..

از آخر شب هی برنامه میچینم که فردا فلان فردا بهمان...اما...بازم تا لنگ ظهر میخوابم و هنوز چشم باز نکرده چمباتمه میزنم روبروی در اتاق و آهنگ...صدای خشدار لئونارد شاید منتظرم کسی از این در بیاد تو...و...گاهی چشم تو چشم این توله سگ فقط میخندم به گذشته و آینده ای که تو اون گم کردم...تو گذشته من خیلی چیزا گم کردم که حتی الان نمیتونم بخاطر بیارمشون...یا همین آینده ی درب و داغون...بازم مامان میاد...طفلی میخاد در مورد خونه حرف بزنه...در مورد رفتن...دور شدن از تموم اون چیزایی که من فراموش کردم...نمیدونه که خیلی وقته که بابا حرفمو نمیخونه...یه جورایی ما فقط باهم مخالفیم...گاهی با مامان موافقم...و گاهی تو سکوت با بابا که دلش نمیخواد از اینجا بره...از این محله از این خونه ی 30ساله...و خاطرات بچگی که الان خیلی کمرنگ و محو فقط گاهی حضور دارن...امروز کنار باغچه خیلی نشستم...باغچه کوچیکی که هرسال شب عید با بابا توش گل میکاریم...بنفشه،پامچال, سوسن و جسد همه ی ماهی گلی هایی که با آسی اونجا خاک کردیم...خوب که نگاش کردم فقط دیدم یه مشت خاکه و چندتا سوسن...که همه جا میشه پیداش کرد...حتی سر چارراه درست وسط بلوار...نه این کلافگی برا این همه دلیل الکی نیست...نمیدونم چرا هر وقت میخام تنها باشم از این ویرویرک نمیتونم بگذرم...اینروزا فقط شدم مایه ی عذاب...بهم میگه سوهان روح...حقم داره تا اومد زر بزنه، کوبیدم تو دهنش...یکی نیست بگه: خره عشق به چه دردم میخوره؟؟

میگه تا حالا خر نشدی ببینی چقدر میچسبه،البته عرعر کردن برا یه بیشعوری مثه توهم لذت بخشه...تویی که نمیفهمی...میگم از کجا معلوم شاید منم خر شده باشم...میگه:دوسم داری؟بلند داد زدم نه...نه...نه...صدای بوق تلفن میگه که بازم بد حرف زدی...سنگ شدی...درک نکردی...بازم پیام میده...فقط دو کلمه...مغرور...خودخواه...

وانیا نوشت:اینروزا وانیا همه چیزو باهم قاطی کرده...تلخ شده...زبونش تند شده...فقط آهنگ گوش میده...نمیخواد کسی دوسش داشته باشه...میخاد روحش تنها باشه...میخاد فقط بنویسه...یخ زده،خودش میدونه حسهاش با یه چیزی گره خورده که نه با دست باز میشه نه با دندون...پس دوسش نداشته باشین...چون دوست داشتن حالیش نیست...لج کرده...با خودش یا با....(نظراتو فعال کردم...یکی گفت اینجا همش حق انتخاب با تو نیست...ماهم آدمیم...)

/ 8 نظر / 13 بازدید
فاطمه (شمیم یار

سلاممممم وانیای عزیز منم دقیقا یه وقتایی اون وانیا نوشت شما رو تجربه کردم... روح تنها...و شور نوشتن... همیشه فکر می کردم آدما هرچقدر هم ساده باشند باز هم پیچیده اند..ولی حالا فهمیدم رابطه ها از خود آدم ها پیچیده ترند.. خوب باشی خانومی[گل]

م . ح . م . د

خب آدم بعضی موقع ها مسلما اینطوری میشه ... یعنی یک امر طبیعیه اما مهم اینه که نباید اجازه بدی تو این حالت بمونی ...

ناشناس

تنهایت سهم خودت....

فلوت زن

سلااااااااااااااااااااااااااااام عزیزم. بنویس ! هر چقدر دلت می خواد و هر چی دوست داری بنویس ! تنها نوشتنه که آدمو آرووم می کنه !خیلی خوبه ! عین ِ مرهم می مونه برا زخم های آدم ، عین یه مُسکن برا دردای آدم !

تامارا

وانیای عزیزم سگ نگه میداری؟ خر نشدی؟ یکم به احساس دیگران اهمیت بده

آندره

برات نوشتم اما خصوصی

گودول

ما چه گناهی کردیم که میخواهیم شما را شاد ببینیم.[لبخند]