دیروز.امروز.فردا.

امروز دلم برای دیروزم تنگ میشود

و

فردا برای امروزم دلتنگ خواهم شد.

اگر بخواهم فکر کنم به فرداهایم فقط دلم تنگ می ماندو

تنها می ماند.

مرا کاری نیست با دیروزم،امروز هم گذشت.

بخاطر نمی سپارمش!

فردایم در راه است، باید دست بکار شوم

قبل از آنکه از خاطرم پاک شود.

 

پ.نوشت.غلط نکنم دارم افسرده میشم! نهتعجب

دیگر نوشت.برایش نوشته بود:در تک تک ثانیه های عمرم جایت خالیست من به اندازه ی وسعت خلوت و تنهاییم نفرینت خواهم کرد!

برایش پاسخ داد:خلوتت سهمه خودت.

من از آن خلوت وتنهایی تو سهم نخواهم هرگز.(جریانش مفصله بعدا براتون می نویسمش)


/ 8 نظر / 11 بازدید
کاوه

فکر کردم مطالب یه روانشناس رو بدون پول ویزیت دارم می خونم! این همه امیدواری رو تو این شرایط مزخرف از کجا آوردی؟ هان؟

وانیا

کدوم شرایط مزخرف؟ همه چی آرومه

گمنام

مهربانی را بياموزيم فرصت آيينه ها در پشت در مانده است روشنی را می شود در خانه مهمان کرد می شود در عصر آهن - آشناتر شد سايبان از بيد مجنون ، - روشنی از عشق می شود جشنی فراهم کرد می شود در معنی يک گل شناور شد مهربانی را بياموزيم موسم نيلوفران در پشت در مانده است موسم نيلوفران يعنی که باران هست يعنی يک نفر آبی است موسم نيلوفران يعنی يک نفر می آيد از آن سوی دلتنگی می شود برخاست در باران دست در دست نجيب مهربانی می شود در کوچه های شهر جاری شد می شود با فرصت آيينه ها آميخت با نگاهی با نفس های نگاهی می شود سرشار - - از رازی بهاری شد دست های خسته ای پيچيده با حسرت چشم هايی مانده با ديوار روياروی چشمها را می شود پرسيد آسمان را می شود پاشيد می شود از چشمهايش ... چشمها را می شو

گمنام

مهربانی را بياموزيم فرصت آيينه ها در پشت در مانده است روشنی را می شود در خانه مهمان کرد می شود در عصر آهن - آشناتر شد سايبان از بيد مجنون ، - روشنی از عشق می شود جشنی فراهم کرد می شود در معنی يک گل شناور شد مهربانی را بياموزيم موسم نيلوفران در پشت در مانده است موسم نيلوفران يعنی که باران هست يعنی يک نفر آبی است موسم نيلوفران يعنی يک نفر می آيد از آن سوی دلتنگی می شود برخاست در باران دست در دست نجيب مهربانی می شود در کوچه های شهر جاری شد می شود با فرصت آيينه ها آميخت با نگاهی با نفس های نگاهی می شود سرشار - - از رازی بهاری شد دست های خسته ای پيچيده با حسرت چشم هايی مانده با ديوار روياروی چشمها را می شود پرسيد آسمان را می شود پاشيد می شود از چشمهايش ... چشمها را می شود

گمنام

چشمها را می شود آموخت می شود برخاست می شود از چارچوب کوچک يک ميز بيرون شد می شود دل را فراهم کرد می شود روشنتر از اينجا و اکنون شد جای من خالی است جای من در عشق جای من در لحظه های بی دريغ اولين ديدار جای من در شوق تابستانی آن چشم جای من در طعم لبخندی که از دريا سخن می گفت جای من در گرمی دستی که با خورشيد نسبت داشت جای من خالی است من کجا گم کرده ام آهنگ باران را ؟! من کجا از مهربانی چشم پوشيدم؟! شود برگشت می شود برگشت و در خود جستجويی داشت در کجا يک کودک دهساله در دلواپسی گم شد ؟! در کجا دست من و سيمان گره خوردند؟! می شود برگشت تا دبستان راه کوتاهی است می شود از رد باران رفت می شود با سادگی آميخت می شود کوچکتر از اينجا و اکنون شد می شود کيفی فراهم کرد دفتری را می شود پر کرد از آيينه و خورشيد در کتابی می شود روييدن خود را تماشا کرد من بهار ديگری را دوست می دارم

مداد گلی

سلام.... راستش درباره امروز فردا خودم هم انقدری نمی دانم که بخواهم حرفی بزنم. اخرش هم نفهمیدم کدامشان مهم ترند... اما... چه جواب جالبی برایش زده بود... تلخ بود اما...