من یه تیکه از آسمونم!

حالم بدجوری گرفته بود، حس خوبی نداشتم از پنجره بیرونو  نگاه کردم آسمونم بدجوری حالش گرفته بود، هوا ابریه ابری بود.

کوچیکتر که بودم همیشه نیگا کردن به آسمون برام لذت بخش بود،لذت بخش بخاطر ابرها و  شکلهایی که میساختن گاهی ساعتها به آسمون خیره میشدم تا شکل هر ابر رو به یه موجود شباهت بدم. من از این کارم خیلی لذت میبردم حرکته ابرها دنبال ابرها دویدن گاهیم زمین خوردن!

اما هرچی بزرگتر شدم نیگام پایینتر افتاد و سر به زیر شدم.

اونقدر سرگرم زمین شدم که الان که دارم به آسمون نیگا میکنم انگار این اولین بار که دارم میبینمش مثه کسی که تمام عمرشو تو سیاه چال بوده و اصلا آسمون رو ندیده!

تصمیم گرفتم از خونه برم بیرون تا یکم قدم بزنم- مثه همیشه مقصد خاصی نداشتم فقط میخواستم راه برم نمیدونم شاید میخواستم دق و دلیمو  سر زمین خالی کنم و با هر قدمی که بر میدارم محکم بکوبم تو سر اون بیچاره!شاید آروم بگیرم.

بیرون از اتاق که رسیدم سرمای پاییزی خزید زیر پوستم ، ریز خندیدم!

این اولین لبخند امروزم بود، آخه همیشه حسه خوبی بهم دست میده وقتی از سرما بخودم میپیچم وقتی تو خودم فرو میرم مثه یه لاک پشت!

هنوز چهارتا قدم تو سرزمین نزده بودم که صورتم خیس شد!

یکم فکر کردم دیدم گریم که نمیاد چون حس وحالم با 5دقیقه پیش خیلی فرق میکرد

بازم فکر کردم؟

یاد ابرا افتادم و اون بالا بازم سرم به زمین گرم شده بود و فراموشش کرده بودم.

این اولین بارونه پاییزی امساله و اینم اولین قطرش روی صورت من!

تو بهترین حالت میتونی تصور کنی که اولین قطره از بارون پاییزی روی صورت تو چکیده و تو شاید یکم احساس خوسبختی بکنی!

دستمو بردم جلوتر و منتظر موندم، یه قطره... دوتا.... سه تا............

وقتی همه جمع شدن یهو همه رو خوردم.بعد یکم جویدم و بعدش چشمامو بستم و آروم قورتشون  دادم.

احساس کردم که یه تیکه از آسمون پرید تو وجودم این بهترین حس امروزم بود.

حالا منم اون بالام درست پیشه ابرای بچگیم من یه تیکه از آسمونو خوردم !

من یه تیکه از آسمونم.

چشممو که باز کردم بازم خندیدم اما اینبار یکم بلندتر.

نیگاهای مردم دوروبرمو بدل نگرفتم ، آخه اونا نمیفهمن من چه حسی دارم.

هنوز به سرکوچه نرسیدم، راه افتادم سمت خونه،اما الان حالم خوبه چون من یه تیکه از آسمونم.

 

/ 8 نظر / 8 بازدید
گمنام

گرومپ ! آسمون سرم داد زد. من هم داد زدم. گرومپ گرومپ ! باز هم داد زد. من هم بلندتر فریاد کشیدم. گريه اش گرفت،دونه های اشکاش نم نم به صورتم می خورد. دلم سوخت ! من هم گريه کردم. اشکام رو زمین ریخت،زمین لرزید چون نمی خواست گريه اش رو ببینم و بازهم لرزید شدیدتر از قبل. یکی گفت : بسه دیگه،گريه نکن الان همه چیز خراب میشه ولی نمی تونستم چون آسمون داشت گريه می کرد. رفت به آسمون گفت،اونم یه نگاهی به زمین کرد ودید همه چیز داره خراب میشه. ابرها کنار رفتن و خورشید بازتابید. من هم اشکامو پاک کردمو زمین دوباره آروم شد! دیوونم؟ <<آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه کار به نام من دیوانه زدند>> حالا فهمیدم دیوونم!!! "گمنام" ................................... فاطمه جان اینجور بازی با قلم و بیان احساساتت بی نظیره...[گل] و چه تعبیرزیبایی بکار بردی:"من یه تیکه از آسمونم!"...[دست]

گمنام

من کوچیک شمام[خجالت][گل]

گمنام

روزی در یک میهمانی مرد خیلی چاقی سراغ برنارد شاو که بسیار لاغر بود رفت وگفت:آقای شاو ! وقتی من شما را می بینم فکر می کنم در اروپا قحطی افتاده است برنارد شاو هم سریع جواب میدهد : بله ! من هم هر وقت شما را می بینم فکر می کنم عامل این قحطی شما هستید!

گمنام

اینجا پرنده بود ای عبور ظریف! بال را معنی کن تا پرهوش من از حسادت بسوزد. ای حیات شدید! ریشه های تو از مهلت نور آب می نوشد. آدمی زاد ـ این حجم غمناک ـ روی پاشویه ی وقت روز سرشاری حوض را خواب می بیند. ای کمی رفته بالاتر از واقعیت! با تکان لطیف غریزه ارث تاریک اشکال از بال های تو می ریزد. عصمت گیج پرواز مثل یک خط مغلق در شیار فضا رمز می پاشد. من وارث نقش فرش زمینم و همه انحنا های این حوضخانه. شکل آن کاسه ی مس هم سفر بوده با من از زمین های زبر غریزی تا تراشیدگی های وجدان امروز. ای نگاه تحرک! حجم انگشت تکرار روزن التهاب مرا بست: پیش از این در لب سیب دست من شعله ور می شد. پیش از این یعنی روزگاری که انسان از اقوام یک شاخه بود. روزگاری که در سایه ی برگ ادراک روی پلک درشت بشارت خواب شیرینی از هوش می رفت، از تماشای سوی ستاره خون انسان پراز شمش اشراق می شد. ای حضور پریروز بدوی! ای که با یک پرش از سر شاخه تا خاک حرمت زندگی را طرح می ریزی! من پس از رفتن تو لب شط بانگ پاهای تند عطش را می شنیدم. بال

گمنام

اینجا پرنده بود ای عبور ظریف! بال را معنی کن تا پرهوش من از حسادت بسوزد. ای حیات شدید! ریشه های تو از مهلت نور آب می نوشد. آدمی زاد ـ این حجم غمناک ـ روی پاشویه ی وقت روز سرشاری حوض را خواب می بیند. ای کمی رفته بالاتر از واقعیت! با تکان لطیف غریزه ارث تاریک اشکال از بال های تو می ریزد. عصمت گیج پرواز مثل یک خط مغلق در شیار فضا رمز می پاشد. من وارث نقش فرش زمینم و همه انحنا های این حوضخانه. شکل آن کاسه ی مس هم سفر بوده با من از زمین های زبر غریزی تا تراشیدگی های وجدان امروز. ای نگاه تحرک! حجم انگشت تکرار روزن التهاب مرا بست: پیش از این در لب سیب دست من شعله ور می شد. پیش از این یعنی روزگاری که انسان از اقوام یک شاخه بود. روزگاری که در سایه ی برگ ادراک روی پلک درشت بشارت خواب شیرینی از هوش می رفت، از تماشای سوی ستاره خون انسان پراز شمش اشراق می شد. ای حضور پریروز بدوی! ای که با یک پرش از سر شاخه تا خاک حرمت زندگی را طرح می ریزی! من پس از رفتن تو لب شط بانگ پاهای تند عطش را می شنیدم. بال

گمنام

بال حاضر جواب تو از سوال فضا پیش می افتد. آدمی زاد طومار طولانی انتظار است، ای پرنده ! ولی تو خال یک نقطه در صفحه ارتجال حیاتی. "سهراب سپهری"

گمنام

بيهوده ام،پوچم لحظات زندگي ام چون دود سيگاري كه بر فراز سرم ميپيچد و به آسمان ميرود در هياهوي هيچ نبودنم گم ميشود اينك تو را پيدا كرده ام اي كه زبانت به گوشم آشناست پس بمان و بخوان ترانه هايي كه كودك دلم را شادمان ميكند!!!!

يه گمنام ديگه

بيهوده ام،پوچم لحظات زندگي ام چون دود سيگاري كه بر فراز سرم ميپيچد و به آسمان ميرود در هياهوي هيچ نبودنم گم ميشود اينك تو را پيدا كرده ام اي كه زبانت به گوشم آشناست پس بمان و بخوان ترانه هايي كه كودك دلم را شادمان ميكند!!!! نظري بود كه واسه دوست عزيز و گمنامم توي وبلاگش نوشتم حدس نميزدم اينجا ببينمش